Saturday, August 15, 2015

رکود بازار مسکن

رکود بازار مسکن در تهران باعث کاهش قیمت اجاره‌های تهران در سال گذشته شده بود. توی ساختمونی که ما هستیم هم چند تا واحد خالی بود که به همین خاطر، مدت‌ها خالی بودند و مستاجر براشون پیدا نمی‌شد. صاحب‌خانه‌ها از بیچارگی، قیمت اجاره رو کاهش دادند و خلاصه طی دو سه ماه اخیر دونه دونه به همسایگی ما، خانواده‌های بی‌فرهنگ و بی‌شعوری اضافه شدند.

یکی‌شون عادت داره هر موقع وارد پارکینگ ساختمون میشه توی پارکینگ بوق می‌زنه. نمیدونم از پدیده رزونانس ناشی از انعکاس بوق در برخورد صوت با دیواره‌های پارکینگ خوشش میاد؟ یا بوق می‌زنه که اگه کسی روی زنش خوابیده متوجه ورودش به پارکینگ بشه و تا این ماشین رو پارک می‌کنه و موقعی که کلید میندازه میره توی خونه زنش رو لخت نبینه! شاید هم از آخرین باری که بی‌موقع از سر کار اومده خونه و دیده لوله‌کش محل با زنش لخت هستند همچین قول و قراری با هم گذاشته‌اند. بعد دیگه عادت کرده ۱۲ شب هم که از بیرون میاد باز هم توی پارکینگ بوق رو بزنه.

یکی دیگه هست که سالی پنج شش بار تولد می‌گیره. یک زن و شوهر هستند که بچه خردسالی هم دارند. توی آپارتمان ۱۰۰ متری تولد می‌گیرن و علاقه خاصی هم به ارکستر زنده داره. معمولا هم خواننده‌‌ی این‌طور ارکسترهایی که قبول می‌کنن توی خونه ۱۰۰ متری مستقر بشن، آدمای cool و باحالی هستند که مرتب دارند به جای خواندن ترانه، اهالی پارتی رو به حضور در میدان رقص دعوت می‌کنند و تهدید می‌کنند که اگر شرکت‌کنندگان به میزان کافی نرقصند ارکستر بساطش را جمع خواهد کرد. برای شام هم که آهنگ برنامه «بفرمایید شام» شبکه تلویزیونی «من و تو» رو می‌نوازند.

یکی دیگه از همسایه‌ها که هفته پیش اومدند هم حرکت نوین و زیبایی زدند. رفتند روی پشت بوم ماهواره نصب کردند و دیگه زحمت نکشیده‌اند از توی خیابون چار تا سنگ بیارند بگذارند روی دیش. همون بغل از دیش ما استفاده کردند و سنگ‌های دیش ما رو گذاشته بودند روی دیش خودشون. که خیلی هم حرکت عاقلانه‌ای به نظر می‌رسه و به لحاظ اقتصاد مقاومتی هم چون اینطوری کالری کمتری می‌سوزه، بسیار هم بهتر هست. اینه که با اولین بادی که در صحرای تهران وزید، دیش‌های ماهواره ما بلند شده و سه دیش به هم متصل در اثر باد به هم گره خورده و صحنه بی‌بدیلی را رقم زده بودند.

جالب اینجاست که ما زیاد هم فرصت نمی‌کنیم ماهواره نگاه کنیم. اما این اتفاق دقیقا شب قبل از شهادت امام چندم اتفاق افتاده بود که تعطیل بود و تلویزیون جمهوری اسلامی هم که گفتن ندارد.

خلاصه از الکتریکی محل آقایی جهت تنظیم دیش تشریف آوردند (که البته ایشان هم خودشان کتابی هستند اگر بنا باشد آدم بنویسدشان.) بعد از رفتن ایشان داشتم قدرت سیگنال را بررسی می‌کردم که رسیدم به شبکه BBC BRIT که انگار همان BBC Knowledge سابق هست. خاصیت این شبکه این هست که بی وقفه Top Gear پخش می‌کند. کمی تامل کردم. در همین فاصله بود که Jeremy گفت:
وقتی کم سن‌تر هستی زمان کندتر می‌گذره. مثلا وقتی ده ساله هستی یک سال میشه یک‌دهم عمرت. اما وقتی پنجاه سالت شد یک سال میشه یک‌پنجاهم.

خب شنیدن این حرف از یک آدم پنجاه و چند ساله آدم رو به فکر می‌ندازه. درسته به ظاهر شوخی کرد. اما تلخ بود. من خودم حجم فعالیت‌هایی که ده سال پیش توی یک شبانه روز انجام می‌دادم رو اگر با امروز مقایسه کنم بی اغراق تقریبا ۱۰ برابر بود.

Friday, July 4, 2014

سیزیف یا سیسیفوس (به یونانی: Σίσυφος)

سیزیف یا سیسیفوس (به یونانی: Σίσυφος) قهرمانی در اساطیر یونان است. او فرزند آئلوس و انارته و همچنین همسر مروپه است. سیزیف پایه‌گذار و پادشاه حکومت افیرا و مروج بازی‌های ایسمی (Isthmian Games بازی‌هایی که از لحاظ اهمیت در ردهٔ بازی‌های المپیک قرار داشتند و هر دو سال یکبار برگزار می‌شدند) به حساب می‌آید.
علاوه بر آن از او به عنوان حیله‌گرترین انسان‌ها نام می‌برند چون نقشه‌های خدایان را فاش کرد. سیزیف همچنین به خاطر مجازاتش در هادس مشهور است. او می‌بایست سنگ بزرگی را بر روی شیبی ناهموار تا بالای قله‌ای بغلتاند و همیشه سنگ از دستش خارج می‌شد و او باید کارش را از ابتدا شروع می‌کرد. امروزه به همین دلیل به کارهایی که علی‌رغم سعی و تلاش بسیار هرگز به آخر نمی‌رسند کاری سیزیف‌وار می‌گویند.

سیزیف نقشه‌های خدایان را فاش می‌کرد. او به آزوپوس خدای رود خبر داد که ربودن دختر وی کار زئوس بوده است، به همین دلیل زئوس تصمیم گرفت که او را مجازات کند و تاناتوس را نزد او فرستاد. اما سیزیف از پس او برآمد و به دست و پای تاناتوس زنجیرهای محکمی بست که قدرت مرگ را درهم شکست. آن گاه خدای نیرومند جنگ آرس مرگ را از چنگ سیزیف نجات داد و از آن پس تاناتوس توانست دوباره به انجام وظایف خود بپردازد.

سرانجام سیزیف توسط خدای جنگ به جهان سایه‌ها برده شد. اما پیش از این که آرس وظیفهٔ خود را در این مورد به انجام برساند، سیزیف قربانی کردن پس از مرگ خود را برای همسرش ممنوع کرد. سپس سیزیف حیله‌گر خدای جهان پایین هادس را فریب داد و به دروغ گفت که می‌خواهد برای مدتی کوتاه به دنیا برگردد و به همسرش دستور بدهد که پس از مرگش برای او قربانی کنند. وقتی که پای سیزیف دوباره به خانه‌اش رسید، با رضایت از زندگی در کنار همسرش لذت برد و هادس را به تمسخر گرفت. در همین زمان ناگهان تاناتوس در برابر او ظاهر شد و او را به زور به دنیای مردگان برد.

مجازات سیزیف در هادس این گونه بود که او می‌بایست صخره‌ای بزرگ را بر روی شیبی ناهموار تا بالای قله‌ای بغلتاند. و همیشه لحظه‌ای پیش از آن که به انتهای مسیر برسد، سنگ از دستش خارج می‌شد و او باید کارش را از ابتدا شروع می‌کرد. امروزه به همین دلیل به کارهایی که علی‌رغم سعی و تلاش بسیار هرگز به آخر نمی‌رسند کاری سیزیف‌وار می‌گویند.
«و سیزیف را دیدم، از کوشش بسیار در عذاب بود سنگ سختی را با نیروی بسیار بلند می‌کرد و با دست‌ها و پاهایش آن را به جلو می‌راند آن را از دامنه تا قله می‌غلتاند و می پنداشت که به قله رسیده است ولی ناگهان وزن سنگ غلبه می‌کرد و با سر و صدایی بسیار از قدرت او خارج می‌شد و به پایین باز می‌گشت.»

(از : ادیسه هومر -سرود ۱۱ ام. ۵۹۸-۵۹۳ )



یکی از فرزندان نامشروع سیزیف ادیسه بود که حیله گری پدرش را به ارث برده بود.
به سیستمی سیزیفوسیسم می‌گویند که در آن اقتصاددانها به کار تنها برای خود آن کار اهمیت می‌دهند و نه برای ثمرهٔ اقتصادی که به بار می‌آورد.
کامو می‌گوید، سیزیف از این طریق که از همهٔ آن چه که ورای تجربهٔ مستقیم او قرار دارد چشم پوشی می‌کند و به دنبال علت و فایدهٔ عمیق تری نمی‌گردد، پیروز است.

- از ویکی‌پدیا

خودش می‌داند

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت

دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت

مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت

چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت

بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ بر این خط چلیپا زد و رفت

دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت

هم نوای دل من بود به تنگام قفس
ناله‌ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده‌ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته‌ی ما به چه کارش می‌خورد؟
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه‌ی توفانی‌ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه‌ی خود یاد کند؟
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می‌گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت
آنچه در بالا نوشتم در حقیقت دو شعر مختلف از هوشنگ ابتهاج (سایه) هست به نام‌های «مرغ دریا» و «خواب و خیال» که من با هم ترکیبش کردم و به نظرم اینطوری قشنگ‌تر هم هست.

Thursday, March 6, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و هشتم - بمباران خانه الظواهری

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

تلفن زنگ زد... عمر بود که تماس می‌گرفت. نجوا توصیه کرد آرام باشد و بعد از او خواست دیگر حرفی نزند. پروژه بزرگ به نتیجه رسیده بود. به دنبال آن، هنگامی که هواپیماهای آمریکایی داشت کوه‌های افغانستان را سوراخ‌سوراخ می‌کرد، مها و زینب دخترش در خانه‌ای واقع در حومه کابل خود را پنهان کرده بودند. آنها فهمیدند عزت همسر الظواهری نیز همان‌جاست. مها و دخترش به‌راحتی نتوانستند عزت را تشخیص دهند زیرا سرش پوشیده بود و دختر معلولش را همراه داشت. پسرش هم پابرهنه بود و داشت می‌لرزید. همسر ایمن الظواهری سعی می‌کرد از انفجارها بگریزد. این خانم و دخترش می‌گویند عزت به ما گفت هرگز نمی‌دانسته شوهرش در اصل چه کسی بود و چه مقامی داشته است. می‌گفت: «من هرگز ندانستم که او فرمانده است. این مساله را نمی‌توانم باور کنم.» عزت تصمیم داشت به خانه یکی از طرفداران طالبان پناهنده شود؛ خانه‌ای که بیش از ١٥دقیقه از آنجا فاصله نداشت. اما نیروهای آمریکایی به گمان اینکه الظواهری در آنجا پناه گرفته محل اقامتش را بمباران کردند. عزت در این حادثه کشته شد زیرا پیش از رسیدن گروه‌های امداد زیر آوار مرده بود. در آن حادثه تنها دختر معلول الظواهری زنده ماند که ١٤سال داشت.
یادداشت مترجم:
گرچه نویسنده کتاب، داستان بن‌لادن را به اینجا ختم می‌کند اما چنان‌که همگان می‌دانند به دنبال حوادث ١١سپتامبر آمریکا با تشکیل یک ائتلاف بین‌المللی ابتدا به افغانستان و سپس عراق حمله کرد. طی این سال‌ها شبکه تروریستی القاعده به رهبری اسامه بن‌لادن با انفجارهای مکرر در جهان رعب و وحشت می‌پراکند و در همان حال به سردمداران آمریکا برای ادامه به اصطلاح مبارزه‌شان با تروریسم بهانه می‌داد. در نهایت ماموران اطلاعاتی آمریکا کشف کردند که اسامه بن‌لادن به همراه یکی،دونفر از همسرانش در ابیت‌آباد پاکستان مخفی شده است. کماندوهای آمریکایی طی عملیاتی ویژه به این خانه ریخته و بن‌لادن را به قتل رساندند. آمریکایی‌ها برای اینکه هیچ اثری از بن‌لادن نماند، گفتند جسدش را به دریا انداخته‌اند. این اواخر نیز اعلام کردند تمام فیلم‌های مربوط به این عملیات را نابود کرده‌اند. با این همه شبکه القاعده همچنان به رهبری ایمن الظواهری به فعالیت خود ادامه می‌دهد.

توضیح نویسنده: آخرین توضیح اینکه روزنامه القبس- که منبع اصلی ما برای ترجمه این پاورقی بود- به دلایلی نامعلوم از ادامه چاپ کتاب «زنان دیکتاتورها» خودداری کرده است. از این‌رو با عرض پوزش باید بگوییم ادامه این پاورقی تا زمان انتشار مجدد آن توسط روزنامه القبس یا پیداکردن منبعی دیگر به‌طور طبیعی متوقف خواهد شد. البته روزنامه «شرق» تلاش می‌کند نسخه‌ای از اصل کتاب را به دست آورد که به محض تهیه، ادامه این پاورقی، ترجمه و تقدیم خوانندگان محترم خواهد شد.

Wednesday, March 5, 2014

بن‌لادن – قسمت بیست و هفتم – روز سخت

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

صبح یکی از روزهای نخست‌ماه سپتامبر سال ٢٠٠١ بود که نجوا انگشتری‌اش را درآورد و به‌عنوان سال‌هایی را که با او گذرانده است به مرد زندگی‌اش داد. او داشت به پاکستان می‌رفت. اما نتوانست به جز سه تا از بچه‌های کوچکش را با خود ببرد. این مساله نیز او را بسیار آزار می‌داد.
نجوا می‌گوید: «احساس می‌کردم قلبم دارد از درون متلاشی می‌شود. به‌خصوص وقتی دیدم که فرزندانم از من دور می‌شوند.» آن زمان، اسامه دیگر همان مردی نبود که نجوا ٢٦سال پیش با او ازدواج کرده بود.
پروژه‌ای را که داشت در حال اجرا بود و هیچ‌کس قادر به مهارش نبود؛ حتی همسر جدیدش آمال. اسامه از او هم کناره می‌گرفت.
آمال می‌گوید: «به من یک تلفن داد و از من خواست با خانواده‌ام حرف بزنم، به آنها بگویم به جایی دیگر می‌روم و تا مدتی طولانی قادر نخواهم بود با آنها تماس بگیرم.» آمال بدون اینکه بداند بعد از این کجا خواهند رفت این خبر را به اطلاع خانواده‌اش رساند. هنگامی که اسامه اتومبیل را آماده کرد، به آمال دستور داد به همراه فرزند و یک همراهش به سمت جنوب یعنی به سمت مرزهای پاکستان برود. روز ١١سپتامبر سخت‌ترین روز در جهان بود. تصاویر شعله‌های آتش که از انفجارهای نیویورک در همه تلویزیون‌های دنیا پخش می‌شد، حیرت‌آور بود. نجوا آن موقع لاذقیه بود.

Tuesday, March 4, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و ششم - زن‌ها می‌روند

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

هنگامی که اسامه بن‌لادن تمایل پیدا می‌کرد یک شب را با آمال بگذراند، جلو همه افراد خانواده‌اش می‌گفت: «مایلم امشب تاماتیس بخورم. (یعنی تماته اما با تلفظ یمنی به معنای همان گوجه‌فرنگی) چون آمال همیشه این کلمه را به کار می‌برد. شیخ راشد برای ما توضیح داد: «یک سال با همسرم در آن اردوگاه ماندم. طی این یک سال پدر آمال یک‌بار برای دیدن دخترش به آنجا آمد. وقتی بعد از ٩ماه دخترش را دید از شرایطی که در آن زندگی می‌کرد، شوکه شد. حتی به او پیشنهاد داد تا به همراهش به یمن بازگردد. اما آمال به او با قاطعیت گفته بود زندگی در این شرایط ما را بهتر به مقصدمان می‌رساند. حرف‌های آمال پدرش را سخت عصبانی کرده و در نهایت به او گفته بود «این انتخاب توست. من برمی‌گردم و هرگز دیگر به اینجا نخواهم آمد!»
بعدها، ولید پسرعموی مال که در یمن زندگی می‌کرد، تصمیم گرفت به افغانستان برود. وقتی به آنجا رسید با صحنه حساسی روبه‌رو شد. اسامه پی برده بود که نجوا می‌خواهد برود. دو همسر دیگرش یعنی سهام و خیریه را هم مختار گذاشت که می‌خواهند بمانند و می‌خواهند بروند. اما آمال، آخرین همسرش اصرار داشت با او بماند. می‌گفت: «مایلم در کنار تو شهید شوم. تا زنده هستم تو را ترک نمی‌کنم.» اسامه وضعیت را برای همسرانش شرح داد و به آنها گفت: «هر لحظه ممکن است در معرض مرگ باشید.» اما آمال موضع خود را از همان اول روشن کرده بود. در مقابل پسرعمویش گفت: «من تصمیم نهایی خودم را گرفته‌ام.» آمال درباره دوران زندگی‌اش با اسامه می‌گوید: «در تمام دوران زندگی‌ام با او، اسامه گاهی آخرهای شب به خانه‌ام می‌آمد. بدون اینکه یک کلمه با کسی حرف بزند برای ساعت‌های طولانی روی تخت خوابش دراز می‌کشید.» او در آن زمان داشت به «پروژه بزرگش» فکر می‌کرد. ساعت‌ها می‌نشست و به‌جز اندک مدتی نمی‌خوابید. تنها برای مدتی که فراتر از سه‌ساعت نمی‌شد ممکن بود حرف بزند. آمال می‌افزاید: «اگر با او صحبت می‌کردم عصبانی می‌شد. برای همین او را تنها به حال خودش می‌گذاشتم.» درآن دوره اسامه به شدت خسته و نگران بود. برای همین از داروهای آرام‌بخش استفاده می‌کرد. تا به این وسیله بتواند بر اعصابش مسلط باشد. هفته‌ای یک شب را با آمال می‌گذراند. این امتیازی بود که فقط او داشت و بقیه زنانش از آن محروم بودند. از خوش‌شانسی سایر زنان بن‌لادن این بود که گاه یک یا دوبار برای شرکت در مراسمی به کابل می‌رفتند. آنجا می‌توانستند به همراه بچه‌هایشان پرسه‌ای بزنند. در این سفرها معمولا خودروهای مملو از گارد و سلاح آنها را همراهی می‌کرد. گاه نیز به دیدار عزت همسر ایمن الظواهری می‌رفتند. او با همسرش در محله وزیر اخبان‌خان زندگی می‌کرد؛ جایی که هیات‌های دیپلماتیک و وزارتخانه‌های افغانستان قرار داشت. آن دو در یک خانه زیبا و راحت که مربوط به دوران استعمار افغانستان بود، زندگی می‌کردند. به‌خصوص آنکه دختری داشتند که باید به نیازهای ویژه‌اش پاسخ داده می‌شد.
شروع دلهره
رفتن خانواده الظواهری از شهر قندهار یک تصمیم استراتژیک بود. از زمان حمله‌ای که در سال ٢٠٠٠ توسط یک فرد انتحاری علیه زیردریایی یواس‌اس‌کول آمریکا در سواحل یمن صورت گرفت، اسامه بن‌لادن تصمیم گرفته بود سازماندهی شبکه القاعده را از نو طراحی کرده و تخم‌مرغ‌هایی را که در یک سبد گذاشته بود، جدا کند. برای چند ماه، از دیدارهای بن‌لادن با همسرانش به‌شدت کاسته شد. آمال در این‌باره می‌گوید: «هفته‌ای یک بار یا حتی گاه سه‌هفته یک‌بار فقط به دیدن من می‌آمد. وقتی هم می‌آمد می‌گفت خسته است و با ملاعمر و رهبران طالبان مشکلاتی پیدا کرده است.» اسامه هرگز رفتاری را که ملاعمر با او در حیاط خانه‌اش داشت، فراموش نمی‌کرد. به نظر می‌رسید شمارش‌معکوس شروع شده است. آمال در این‌باره می‌گوید: «به من گفت بیم آن دارد که طالبان علیه او کودتا کند و بخواهد از شرش خلاص شود. ایالات‌متحده به آنها فشار می‌آورد تا از چنگ ما خلاص شود.» در ماه آگوست آن سال، هوای قندهار به‌شدت گرم و طاقت‌فرسا بود. آمال از این مساله رنج می‌کشید. او همزمان داشت انتظار تولد نخستین بچه‌اش را می‌کشید. شرایط بسیار سخت بود. ماموریت به اتمام رسیده بود و دقیقا در آن زمان بود که شیخ رشاد و همسرش تصمیم گرفتند از افغانستان بروند. می‌گوید: «من از آنها خواستم سلامم را به خانواده برسانند و بگویند که نگران من نباشند چون من حالم خوب است و هنوز به دنبال رویایم هستم.»
خداحافظی نجوا
اما در مقابل، نجوا خیلی نگران و به‌هم‌ریخته بود. تمام توان و جراتش را جمع کرد و از همسرش خواست تا به سوریه برگردد.
جواب داد: نجوا می‌خواهی بروی؟
- بله دوست دارم به سوریه نزد مادرم بروم.
- مطمئنی؟
- بله مایلم به سوریه بروم.
- موافقم نجوا، می‌توانی بروی.
اسامه در حالی که اندوه قلبش را درهم می‌فشرد پاسخ داد. بعد اضافه کرد: «دنبال کارهایت خواهم بود. کمتر از یک هفته خواهی رفت.»
اسامه خارج شد. دوباره برگشت تا بگوید: «نجوا، من هرگز تو را طلاق نمی‌دهم. اگر روزی شنیدی که تو را طلاق داده‌ام، ابدا باور نکن!»

Monday, March 3, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و پنجم - آخرین عروسی

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

شیخ راشد محمد می‌گوید: «من و همسرم در اتاق دیگری در همان مجتمع زندگی می‌کردیم. مخصوصا این کار را کردیم تا همسرم نزدیک آمال باشد. به‌خصوص در روزهای اول زندگی‌اش. مثل همه تازه‌عروسان او نیازمند کسی بود که کمکش کند تا جهازش را بچیند و لباس‌هایش را مرتب کند.» همسران بن‌لادن در مراسم عروسی حضور داشتند. اما نمی‌توانیم بگوییم زنانی که سال‌ها وفاداری‌شان را نسبت به اسامه بن‌لادن اثبات کرده بودند از این مساله شادمان بودند. نجوا به‌شدت عصبانی بود. با این حال سعی کرد خشم و نارضایتی خود از آمال را فرونشاند. با خودش می‌گفت: «این من نیستم که اشتباه کرده‌ام بلکه این اسامه است که اشتباه کرد.» نجوا، سهام و خیریه لحظات ورود این عروس جدید را تبریک گفتند. هرچند از این مساله رضایتی نداشتند ناصر نگهبان شخصی بن‌لادن درباره آن لحظات می‌گوید: «همه‌شان نسبت به آمال حسودی می‌کردند. به‌خصوص نجوا، که با خشونت با زن من رفتار می‌کرد زیرا اعتقاد داشت این من بودم که به یمن رفته و این سوغاتی را آورده بودم.» یک بار به همسرم گفته بود: «اسامه به شما پول داده و شما واقعا به لطف ماست که زندگی می‌کنید. حالا همسر تو می‌رود یمن تا برای او یک زن جدید بیاورد. این سزاوار نبود!» حتی فرزندان اسامه از این ازدواج جا خوردند. آنها نمی‌توانستند غریبه‌ای را که سنش کمتر از آنها بود بپذیرند. آنها نیز از ناصر می‌پرسیدند: «چرا این دختربچه را که از ما کم‌سن‌وسال‌تر است برای پدرمان گرفتی؟» در پاسخ به همه این اعتراضات، اسامه به همسران و فرزندانش اطمینان داد و گفت همسر جدیدش زنی پخته است که بیش از ٣٠سال دارد، قرآن را از حفظ است. این حرف‌ها کارگر افتاد و زنان را تشویق به استقبال از آمال کرد. آمال با همه آنها مودب برخورد می‌کرد و این مساله موجب علاقه‌مندی آنها شد. به‌خصوص اینکه این زن جوان برخلاف همه خیلی کم‌حرف بود. آمال به‌سرعت با این مجتمع کوچک انس گرفت و به زندگی در اردوگاه عادت کرد. تا آنجا که گویی او در قندهار به یک خوشبختی عالی دست یافته بود. یک روز شیخ راشد گفت اسامه روش بریدن لیموی او را مسخره می‌کرد زیرا به صورت عمودی و مثل نصف‌کردن یک سیب آن را می‌برید. اسامه هر موقع کاری پیش می‌آمد به شوخی می‌گفت: «این به روش یمنی است.»

Sunday, March 2, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و چهارم - آخرین عروسی

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

قرار براین بود که بعد با پدرش صحبت شود. به این ترتیب دختر یک هفته بعد موافقت کرد و این موضوع را به اطلاع من رساند. اما من از او پرسیدم در تصمیمش قطعی است یا خیر؟ در جواب گفت: «این ازدواج کمک می‌کند تا من رویایم را تحقق بخشم.» اما وقتی من از او پرسیدم که رویایش چیست جواب داد: مرگ در میدان افتخار مثل یک شهید! با این حال راشد محمد باید پدر خانواده را قانع می‌کرد تا به دخترش اجازه ترک کشور را دهد. در این‌باره راشد می‌گوید: «اول پدرش قبول نکرد. اما با اصرار دخترش پذیرفت و کوتاه آمد.» روز سفر، آمال به همراه پدرش و گروه کوچکی از برادران و خواهران و اقوام به اتفاق شیخ راشد خود را به صنعاء رساندند. به این ترتیب پیش از رفتن به افغانستان، بار سفر به پاکستان بسته شد. بعد از یک سفر دو روزه، وقت آن رسید تا آمال از برادران و خواهرانش جدا شود و مانند یک زن ازدواج‌کرده زندگی مستقل خود را پی بگیرد. فرد میانجی در این ماجرا می‌گوید: «روز بعد از اینکه رسیدیم، مراسم جشن کوچکی برای استقبال از همسر جدید بن‌لادن برپا کردیم. البته دو مجلس جداگانه بود: یکی برای مردان و دیگری برای زنان. شیخ راشد نگران عکس‌العمل بن‌لادن بود. به‌خصوص اینکه او بود که عروس را انتخاب کرده بود نه بن‌لادن. اما بعد از سه‌روز دید که رهبرش پاسخ مثبت داد و حتی گفت انتخابش عالی بوده است. اسامه بن‌لادن در اردوگاه قندهار بود که با آمال ازدواج کرد. این اتفاق در ژوییه سال٢٠٠٠ افتاد و در مراسم عروسی، علاوه بر شعر و سرودخوانی – چنان‌که تعدادی از مدعوین می‌گویند - تیر هوایی نیز شلیک شد. شیخ راشد درباره مراسم عروسی می‌گوید: «مراسم طبق سنت‌های اسلامی برگزار شد؛ مثل همان که اعراب می‌پسندند. مردان در یک جا و زنان نیز در جای دیگر. رقص‌های عامیانه بود و چند گاو هم ذبح شد. مردان زیادی جمع شده بودند. اما زنانی که در این مراسم شرکت کردند تعدادشان فراتر از ١٠نفر نمی‌رفت. آنها تنها زنانی بودند که در اردوگاه حضور داشتند.» اتاق آمال در مجتمع شماره‌شش قرار داشت و عبارت بود از یک تخت، دونفره و چند گلدان و کتاب‌های دینی.

Tuesday, February 25, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و سوم - مدارا با دختران

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

بنابراين شروع کرد به رنگ‌آميزی ديوار اتاقها و تزيين‌شان با گل. زينب در مقايسه اين دو زن‌ میگويد: «اگر دلت میخواست بگويی و بخندی بايد میرفتی سراغ نجوا، ولی اگر میخواستی حرفی يا نصيحتی بشنوی بايد میرفتی سراغ خيريه.»
زينب میگويد دختران نجوا بيشتر مواقع مشغول کارهای خانه بودند. حال آنکه مادرشان از کودکی عادت به انجام چنين کارهايی نداشت. فاطمه دختر اسامه يک روز به مادرش گفته بود هرگز حاضر نيست با يکی از نيروهای پدرش ازدواج کند. چون آن وقت حتما در همه جای دنيا تحت‌تعقيب قرار می‌گرفت. يک روز فاطمه علاقه‌مند شد تعدادی نوار کاست از زينب بگيرد. زينب نوارها را به او داد به اين شرط که پدرش اسامه آنها را نشنود. چون در باور او ممکن بود فورا آنها را بشکند. اما فاطمه در اعتراض به برداشت زينب گفت: «پدرم هرگز آنها را نمی‌شکند. او که تا اين حد خشن نيست. او فقط با نيروهای تحت امرش اينطوری برخورد میکند.» زينب که پاک گيج شده بود، پرسيد پدرش هم ترانه‌ها را گوش کرده‌است؟ فاطمه در جواب گفت: «آری. اين چيزها اذيتش نمیکند!»
اسامه هرچند برخوردی قاطعانه با پسرانش داشت اما با دختران به‌شدت مدارا میکرد. در‌ خانه خيريه به دور از چشم مجاهدانش کتاب و مجلاتی درباره اسب و اسب‌سواری داشت. با فرزندان ذکورش سخت‌گير بود. با اين حال آنها نيز گاه برای به‌دست‌آوردن يک دستگاه بازی به منظور گذراندن وقت با او به گفتوگو می‌پرداختند. اسامه نيز از زمانی که فرزندش بکر عبداالله به عربستان سعودی گريخت، ديگر شستش خبردار شد که نبايد زياد به بچه‌ها فشار آورد. اين پسر بن‌لادن در پی همکاری عموهايش با خاندان آل‌سعود بود که توانست به کاخ‌های دوران کودکی‌اش در عربستان بازگردد. اسامه هر از چند گاهی شب‌نشينی‌هايی را در خارج از مجتمع برگزار میکرد تا به همراه همسران و دخترانش بتواند لحظات صميمانه‌ای داشته باشد. يکی از نگهبانان شخصی‌اش میگويد او غالبا گردش‌هايی را ترتيب میداد که با سلاح و اسب می‌رفتند تا بتواند به زنان و دخترانش نيز هنر اسب‌سواری و استفاده از سلاح را بياموزد. در برخی از اين موارد از زنانش میخواست هزينه اين گردش‌ها را تامين کنند. اين گردشها البته هر روزه نبود. از سوی ديگر دروس دينی نيز برای کاهش فشارهايی که زنان در چنين شرايطی با آن مواجه بودند کافی به نظر نمی‌رسيد. يک روز مها نزد زنان بن‌لادن از نگرانی‌اش نسبت به سرنوشت همسرش گفت که در پاکستان زندانی شده بود. اما زنان بن‌لادن او را به خيانت متهم کردند و گفتند همين مساله موجب اسارتش شده است. او می‌گويد همسران بن‌لادن از جهان خارج کاملا منفصل بودند و چيزی از اوضاع سياسی نيز نمی‌دانستند. از اينرو هميشه به دنبال گناهکارانی در بين نزديکان خود می‌گشتند. مها از اين نوع برخورد به‌شدت عصبانی شده بود. يکراست به سراغ خيريه رفت و درحالی که صورتش را اشک پوشانده بود، گفت: «من طاعون بگيرم بهتر از اين است که چنين حرفی را بشنوم. رو در روی من بگوييد قضيه از چه قرار است؟» خيريه به او اطمينان خاطر داد که تنها دعوا بر سر يکسری شايعات بوده و نبايد آنها را جدی بگيرد زيرا همسر او هيچ خيانتی مرتکب نشده است.» اما ناصر البحری نگهبان شخصی بنلادن میگويد: «هرچند من حق صحبت کردن با زنان بن‌لادن را نداشتم، اما از آنان به‌خاطر رفتار تميز و شسته رفته و نيز لبخندشان که حتی از نگهبانان هم مخفی نمی‌ماند، ستايش میکردم.»
وی می‌افزايد: «همه بر زيبايی و احترام سحرآميز خيريه اتفاق نظر داشتند. او در واقع مادر همه مجاهدان به شمار می‌رفت. به فرزندان شيخ و من قرآن می‌آموخت و هروقت سوالی درباره دين داشتيم به آن پاسخ میگفت.»
خيريه با استعدادهای گوناگونی که داشت در اين مجتمع کوچک زندگی میکرد و به خودش هم میرسيد. او به اندازه کافی وقت داشت و خداوند هم به او تنها يک پسر عطا کرد که نامش را اسامه گذاشت.
درس‌های اسامه ناصر البحری میگويد بنلادن درعين حال که در فعاليت‌های دينی شرکت داشت، گاه مشکلات زناشويی را هم حل و فصل می‌کرد. از مجاهدان استقبال می‌کرد و به آنهاتوصيه‌هايی درباره مسايل زناشويی‌اش می‌کرد.
البحری میگويد: «همسر اول من زندگی در افغانستان را دوست نداشت. حال آنکه آرزوی من اين بود که مبارزه کنم و شهيد شوم. از اینرو بود که با يک زن دوم آشنا شدم چون روياهايش مثل من بود. اما وقتی زن دومم يعنی ام‌حبيب را به آن اردوگاه آوردم، توانستم در درس‌های اسامه بن‌لادن که آنجا تشکيل داده بود، شرکت کنم. اسامه بن‌لادن هم درس‌هايی درباره ازدواج می‌گفت و به همه توصيه می‌کرد چگونه زندگی زناشويی خود را اداره کنند و اينکه يک مرد بايد چه رفتاری در موقع وقوع اختلافات خانوادگی داشته باشد. او از ما می‌خواست که در حالت خشم با همسران‌مان مشاجره نکنيم.» همسرش ام‌حبيب برای نخستين بار از زندگی اين زنان صحبت کرده و گفت:«من فقط با خيريه رفت و آمد داشتم. چون هر يکشنبه از ساعت سه تا شش بعدازظهر جلساتی زنانه داشت. او برای ما از اهميت صبر و بردباری در راه خدا میگفت.» سه زن بن‌لادن، ام‌حبيب را به‌خصوص در موقع زايمان نخستين فرزندش به حال خود رها نکردند. خيريه به او آداب مادرشدن را آموخت. ناصر البحری در اينباره میگويد: «پيوسته همسرم يادآور می‌شد که او خانم سخت‌گيری است اما میداند با ديگران چگونه برخورد کند.» ام‌حبيب از اين هم فراتر رفته و میگويد: «وقتی ما با او بوديم هرگز درباره اسامه بن‌لادن صحبت نمی‌کرد. درعين حال وقتی من باخيريه بودم، احساس می‌کردم انگار با خود بن‌لادن طرف هستم.»

Monday, February 24, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و دوم - مقایسه این ۲ زن

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

وی میافزاید: ‌«زنان اردوگاه ترجیح میدادند به دیدار «خیریه» بروند.‌او به رغم وضعیت ناهنجار آنجا خانه‌ای تمیز و مرتب داشت. برای خودش تختی جور کرده بود و یک کمد ساده که لباس‌هایش را در آن می‌گذاشت. پشت در آن یک دامن افغانی آویزان شده بود که خیریه آن را برای زمان استقبال از همسرش گذاشته بود. پیوسته اصرار داشت که دو شیشه کوچک عطر در حمام داشته باشد. یکی برای خودش و دیگری برای اسامه!
«هیچ چیزی نبود که خلق این همسر بزرگ بن‌لادن را تیره کند. از جمله بدن ضعیف خودش که بارها موجب شد تا فرزندش را پیش از تولد سقط کند. وقتی اسامه خواست دستش را بگیرد و به خانه ببرد خانواده‌اش بسیار عصبانی بودند چون او یک زن دیگر به نام نجوا داشت. اما خیریه بدون توجه به این مسایل علاقه‌مند بود با یک مجاهد واقعی ازدواج کند. اسامه تنها وعده‌ای که به او داده بود اینکه بین همسرانش به عدالت رفتار کند. با این حال تقریبا اکثر این زنان متفق‌القول بودند که اسامه او را بر دیگران ترجیح می‌داد و همین امر حسادت سایر زنان بن‌لادن را نسبت به خیریه بر می‌انگیخت. نگهبان شخصی اسامه بن‌لادن می‌گوید نجوا از سایر زنان بن‌لادن سرکش‌تر بود. همچنین به دلیل زیبایی‌اش فریبنده‌تر از دیگران. او بیش از سایرین می‌دانست که اسامه چه چیزی را دوست دارد و چه چیزی را دوست ندارد. با این همه نجوا نسبت به سایرین حتی خیریه مطیع‌تر بود. در واقع، نجوا برعکس خیریه، هرگز آمادگی آن را نداشت که با یک مشت نیروی نظامی در آن اردوگاه زندگی کند. برای همین سعی کرد تا آنجا که میتواند اوضاع داخلی خانه را تغییر دهد.

Sunday, February 23, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و یکم - دهمین فرزند

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

از شانس خوب نجوا اینکه او دهمین فرزندش را که یک دختر دیگر بود در جلال‌آباد به‌دنیا آورد. مادر و فرزند به‌رغم همه ضعف‌ها و کاستى‌ها سالم و تندرست بودند. آن زمان اسامه تصمیم گرفت مقر رهبری جدید را به خارج از شهر منتقل کند.
مقری که بر آن نام «ستاره جهاد» گذاشته بود. این مقر شامل یک مجتمع مسکونی بود که در آن حدود ۲۵۰ نفر زندگی مى‌کردند. هر خانواده‌ای در یک اتاق مخصوص. اما اسامه سه‌اتاق داشت که هرکدام برای یکی از همسرانش در نظر گرفته شده‌بود. آنروزها دیگر اسامه بنلادن در مرکز فرماندهی گروه القاعده قرار گرفته بود. فضاهای کافی برای آموزش جوانان در نظر گرفته شده بود. زنان شاید از این نظر احساس خوشایندی داشتند که زندگی روزمره‌شان با یک مبارزه مسلحانه گره خورده بود. در ابتدای سال 1997 بود که بن‌لادن نخستین عملیات خود را در چارچوب مبارزه با ائتلاف شمال به رهبری احمد‌شاه مسعود شروع کرد. نجوا و خیریه و سهام سعی مى‌کردند با صحبت‌ها و دیدارهای‌شان به‌خصوص با زنان سایر مجاهدان خستگیشان را بیرون کنند. در آنجا بود که زنان بن‌لادن با همسر یک مبارز کانادایی آشنا شدند. دخترش زینب نام داشت. این دختر هنوز هم زنان بن‌لادن را به یاد دارد و مى‌گوید: «آنها از قید و بندهای متعدد گلایه مى‌کردند. برای همین ما با آنها رابطه گرمی نداشتیم. نمى‌توانستیم نزدشان برویم یا آزادانه از نزد آن‌ها برگردیم. چون در تمام احوال تحت کنترل شدیدی قرار داشتند.» اسامه اما خیلی پرشور بود. به خاطر اقامتش در این خانه احساس خوشحالی میکرد؛ تا آنجا که بقیه تصور مى‌کردند رئیس خانواده گویی در یکی ازگران‌ترین قصرهای دنیا زندگی می‌کند. قصری که اطرافش با سیم‌های خاردار احاطه شده بود تا محفوظ بماند. در آن تنها یک شیر آب بود که هم برای قضای حاجت و هم شستن ظروف استفاده میکردند. اسامه باید به خوردن خرما و نان و عسل اکتفا میکرد. هرروز باید مثل گوسفندی که آماده ذبح کردن است، آماده باشد. نجوا هم فهرست غذایی مشخصی برایش تدارک میدید. خودش میگوید: «غذای ما تخم‌مرغ، تخم‌مرغ و تخم‌مرغ
بود! گاهی هم برنج!» در طول دوران اقامتشان در افغانستان بود که زنان بن‌لادن از عباهای سنتی‌شان دست کشیدند و به جای آن لباس افغانی پوشیدند. اسامه شخصا به آنها آموزش سلاح داد تا اگر اتفاقی افتاد و به اردوگاه حمله‌ای شد بتوانند از خودشان دفاع کنند. برای نخستین‌بار بود که این زنان خود را در یک میدان جنگ واقعی احساس میکردند. برای نخستین بار بود که ناامیدی و ترس آنها را فرا گرفته بود. نجوا نگران بچه‌هایش بود و به خاطر آنها بیشتر می‌ترسید. به‌خصوص به خاطر عمر. چون کمی بزرگ شده بود و به او به عنوان یک مرد جنگی نگاه می‌کردند. مها السمناح و همسر کانادایی‌اش به همراه دخترشان زینب معمولا در مراسم ازدواج و عروسی بود که با خانواده بن‌لادن تماس میگرفتند. چون آنها خیلی کم در حلقه‌های آموزشی که در آنجا تشکیل می‌شد حضور پیدا می‌کردند. مها در این‌باره میگوید: «حلقه‌های درسی معمولا دوساعت طول می‌کشید و هفته‌ای یک‌بار برگزار میشد. زنان بن‌لادن حق شرکت در این کلاسها را نداشتند. آنها فقط یک بار در هفته حق داشتند از خانه خارج شوند.» با این حال، زنان بن‌لادن حق خود را برای رفتن و آموزش دروس قرآنی حفظ کرده بودند. همچنین به آنها اجازه داده شده بود با زنان اردوگاه دیدار داشته باشند. مها در اینباره میگوید: «گروهی از زنان بودند که گاه‌گاهی برای خرید مایحتاج خانه به بازارچه‌ای محلی میرفتند. ما هم به همین منظور به آنجا میرفتیم.»
وی می‌افزاید: «من شیفته زنان بن‌لادن بودم. چون می‌دانستم آنها به خانواده‌های خیلی ثروتمندی تعلق دارند اما درعین حال زندگی ساده‌ای را آنجا تجربه میکنند. من در مقایسه با آنها حکم یک ملکه را داشتم. چون در خانه‌ای زندگی
میکردم که حداقل آب و برق داشت!» اما همه همسران بنلادن به صورت یکسان مورد توجه نبودند. مها و زینب دخترش می‌گویند که آنها بیشتر به خیریه علاقه‌مند بودند. تقریبا همه زنان میتوانستند با او صحبت کنند. او طوری رفتار می‌کرد که هیچ زنی در کنارش احساس معذوریت نمیکرد. مها میگوید: «او فن خوب گوش کردن به بقیه زنان را خوب میدانست. ما می‌دانستیم که هر لحظه ممکن است همه آنچه را در اطرافمان است، فروریزد و نابود شود. همین امر ما را دچار نومیدی و یأس میکرد. اما او قادر بود روحیه همه ما را بالا ببرد و اجازه ندهد ناامید شویم.»

Saturday, February 22, 2014

زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداریست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست

بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواریست

سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست

Thursday, February 20, 2014

بن لادن - قسمت بیستم - مخالفت با اسامه؟ هرگز!

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

نجوا هرچه به آن کوهستان نزدیک مىشد بیشتر حیرت مىکردد. وقتى به خانه جدیدش رسید کاملا دهشتزده شده بود. خودش مىگوید: «وقتى به من گفتند این خانه جدید توست باورم نمىشد. اسامه نه درگذشته به دلیل چیزهایى که بر سر من آمد عذرخواهى کرده بود و نه آن‌ روز!»
براى همین نجوا پاک افسرده شد. کودکانش نیز از تنهایى رنج مىبردند. براى همین از او خواستند موضوع را به پدرشان بگوید. «مادر عزیز. ما هرگز پدرمان را نمىبینیم. آیا ممکن است با او صحبت کنى و بگویى که به ماهم توجه کند؟»
نجوا به فرزندانش قول داد در این‌باره دخالت کند. هرچند هرگز در طول زندگى‌اش جرات مخالفت با اسامه را نداشت. سعى کرد به بچه‌ها اطمینان خاطر دهد ولى هرگز به آن‌ها نگفت که اسامه از مدتها پیش دیگر نقشه‌هایش را براى او رو نمى‌کند. با این حال در آن خانه کوچک نمى‌شد رازهایى را پنهان کرد.
عمر مى‌گوید: «من مى‌دیدم که پدر دیگر اسرارش را به مادر نمى‌گوید. گویى در سال‌هاى نخست ازدواجشان بودند و با هم غریبه.» نجوا بهت‌زده و ناتوان به‌نظر مى‌رسید. به‌خصوص اینکه حامله هم بود. درباره آن دوران خودش مى‌گوید: «احساس مى‌کردم درتمام دنیا تنها هستم. یک زنى که همه او را فراموش کرده‌اند. شاید تعداد کمى در دنیا باشند که نجوا غانم بن‌لادن را بشناسند. پس هیچکس نمى‌تواند موجودیت مرا انکار کند.»
آن شب، عمر به مادرش خبرى داد که از این افسردگى بیرون آورد. به او گفت: «شما دوباره به مدینه برمى‌گردید. اما کى؟ سوالى بود که جواب نداشت. آیا او قبل از تولد فرزندش برمى‌گشت یا بعد از آن؟ این هم سئوالی بود که جوابی نداشت.»

Wednesday, February 19, 2014

بن لادن - قسمت نوزدهم - تورابورا

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

آن شخص ثروتمند قطعه زمینی بزرگ در شهر به اسامه داد. کمااینکه در منطقه تورابورا نیز تپه‌ای به او بخشید و گفت: «برو آنجا برای خودت خانه بساز و دوستانت را به همراه خانواده‌هایشان به آنجا دعوت کن.»
اسامه بعد از اخراج از خارطوم، به کشوری پناه برد که مملو از جنگ‌های داخلی بود. جنبش طالبان در آن زمان تلاش می‌کرد حکومت را سرنگون کند. در تاریخ 27سپتامبر 1999 بود که کابل به دست نیروهای ملاعمر* سقوط کرد. بن‌لادن به توانمندی ملاعمر اعتماد داشت. با این حال ملاعمر علاقمند به دیدار با این پناهنده سعودی نبود. چهار ماه گذشت تا زمان ملاقات این‌دو فرا رسید و ملاعمر او را به صرف چای دعوت کرد.
در آن ماه‌ها که بن‌لادن انتظار دیدار با ملاعمر را می‌کشید به فرزند خودش عمر نیز بیشتر نزدیک شد. همان موقع بود که خاطرات دوران کودکی‌اش را در لبنان موطن مادرش نجوا تعریف کرد که چقدر خوشبخت بوده است. همچنین از علاقه‌اش به علیا مادرش گفت. عمر در این‌باره می‌گوید: «درواقع، همه اهل خانواده ما می‌دانستند که علاقه پدر به مادرش علیا از علاقه او به همسرانش هم بیشتر بود.»
اسامه همچنین برای فرزندش تعریف کرد که چرا والدینش از هم طلاق گرفته بودند. این مساله به آن برمی‌گشت که علیا پیش خود احساس می‌کرد با یکی از مردان ثروتمند عربستان وصلت کرده است و بنابراین باید در خانه خدمتکاری برای انجام کارهای روزانه داشته باشد. اما آن مرد به این افتخار می‌کرد که یک ماشین لباسشویی خریده است تا کارهای روزانه را انجام دهد. یک روز قطعه‌ای از این ابزار نفرین‌شده از جا درآمد و به شکم علیا که در اتاق بوده برخورد کرد. همین حادثه باعث از دست‌دادن جنین علیا شد؛ جنینی که اگر زنده می‌ماند و متولد می‌شد، می‌توانست خواهر یا برادر اسامه باشد.
همچنین داستان‌های دیگری که اسامه از پدرش گفت. مردی که هرگز جرات نمی‌کرد به او بگوید «پدرم»: «آن مرد عادت داشت از زنانش بخواهد که به صف شوند. بعد روسری‌هایشان را درآورند و بعد از خدمتکارانش که معمولان جوان بودند، می‌خواست خوشگل‌ترین‌شان را برای او انتخاب کنند. زنان از این کار او خوششان نمی‌آمد. چون دوست داشتند حجاب‌شان را داشته باشند. احساس می‌کردند به این وسیله تحقیر می‌شوند چون آنها را مثل روسپیان به صف می‌کرد. . اما – خطاب به عمر - پدربزرگ تو در خانه‌اش مثل یک پادشاه بود و همه از او بدون استثنا اطاعت می‌کردند.»
اسامه در اعترافات خودش از این هم فراتر رفت؛ جایی که پسرش می‌گوید: « این نشان می‌دهد که قبل از وفاتش به یکی از کمیاب‌ترین اعترافاتش رسیده بود. تاکید داشت تنها چیزی که مایه تاسف زندگی‌اش بوده، ظلمی است که در حق زنانش کرده است.»
طولانی‌ترین دوران تنهایی نجوا، همان دورانی بود که پسرش داشت بزرگ می‌شد؛ به‌خصوص با آن اسراری که پدر برایش کشف می‌کرد. عمر بعدها به مادرش گفت که آنها در مرزهای بین افغانستان و پاکستان به‌سر می‌برند.
سوال ممنوع
نجوا می‌گوید: «عمر جذاب بود. لباس افغانی مدل پشتونی می‌پوشید. تقریبا از شکل ظاهری‌اش او را نمی‌شناختم.» آن روز عمر خبر بدی برای مادرش داشت. به آنها گفت که همه آنها در کوه‌های تورابورا زندگی می‌کنند. وقتی مادرش پرسید با چه کسانی هستند جواب داد: من نمی‌دانم برای چه مجبور شدیم به آنجا برویم. ولی طی این چند سالی را که با پدر گذرانده‌ام یاد گرفته‌ام که هرگز سوالی نپرسم.
راه به سوی «کوه اسامه بن‌لادن» خیلی صعب‌العبور بود. همسرانش احساس خستگی می‌کردند. در آن زمان عمر به مادرش اطمینان داد و گفت: «مادر، برای اولین‌بار من هم احساس وحشت و ترس می‌کردم. اما راهنماهای ما آدم‌های واردی هستند و نمی‌گذارند کسی سقوط کند.»  عمر تلاش کرد شرایط سختی را که در بلندی آن کوه‌ها داشتند پنهان کند. در آنجا بود که همه در خانه‌ای مرکب از شش‌اتاق زندگی می‌کردند. این خانه را از سنگ‌های گرانیت ساخته بودند که از کوه‌های اطراف آورده شده بود. اما سقف آن را از پوست و چوب ساخته بودند. زمستان نزدیک بود. خانه در و پنجره حسابی نداشت و البته بدون آب بود. برق هم تنها برای ساعت‌هایی محدود وجود داشت. اسامه بر کف اتاق‌ها تعدادی فرش دست‌چندم انداخته بود. در کل ساختمان سه‌بخاری وجود داشت که با کپسول‌های گاز کار می‌کرد. یک بشکه آب معدنی هم برای خوردن وجود داشت. تمام سوراخ‌سمبه‌ها را مجبور شدند با پوست حیوانات بپوشانند.
* ملامحمدعمر معروف به مُلاعمر (۱۹۵۹ در نوده، قندهار) رهبر طالبان افغانستان بود که از سال ۱۹۹۶ تا اواخر سال ۲۰۰۱ حکومت را در افغانستان در اختیار داشت. وی با عنوان امیرالمومنین امارت اسلامی افغانستان شناخته می‌شد؛ حکومتی که با وجود کنترل حدود 90درصد خاک این کشور تنها سه‌کشور پاکستان، عربستان و امارات آن را به رسمیت شناختند. پس از حادثه 11سپتامبر بود که ائتلاف بین‌المللی به رهبری آمریکا و ناتو برای نابودی القاعده به افغانستان حمله و حکومت تحت رهبری ملاعمر را سرنگون کردند. از آن زمان تاکنون ملاعمر به صورت مخفی زندگی کرده و به رهبری طالبان ادامه می‌دهد. دولت آمریکا ۱۰میلیون‌دلار پاداش برای دستگیری او تعیین کرده است.

Tuesday, February 18, 2014

بن لادن - قسمت هجدهم - سلب تابعیت

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

شاید. همچنین گفته می‌شود اسامه بن‌لادن در حالی با زنان دیگرش ازدواج کرد که آنها هرکدام بیوه بودند. انگیزه او از این ازدواج‌ها شاید برای رضای‌خدا بود. خیریه از زنانی که به خانه‌اش می‌آمدند با روی خوش استقبال می‌کرد. گاه به آنها اصول دین و دروس مذهبی می‌آموخت. اما مساله شگفت‌آور و باورنکردنی اینکه اسامه با آموزش زنان به‌شدت مخالف بود. در این‌باره عمر فرزندش می‌گوید: «دختران بن‌لادن هیچ‌کدام به مدرسه نرفتند. چون خدیجه در خانه به آنها علوم‌اساسی را می‌آموخت.»
با این حال برخورداری زنان بن‌لادن از نوعی آزادی برای اینکه همیشه در کنارش باشند، کافی به‌نظر نمی‌رسید. چون خدیجه بعدها تقاضای طلاق کرد. اسامه نزد دوستش جمال خلیفه نیز اعتراف کرده بود که رابطه بین او و خدیجه از ابتدای ازدواج‌شان هم خوب نبوده است. به این خاطر خدیجه دوباره به همراه سه فرزندش به مکه برگشت. یک سال بعد از طلاق او بود که اسامه با زن چهارمش ازدواج کرد. اما درباره این زن پیچیده کسی چیزی نمی‌دانست. دلیل آن هم ساده بود زیرا بعد از 48ساعت به دلیل نامعلومی این ازدواج به‌هم خورد. ناصر البحری نگهبان شخصی بن‌لادن در این‌باره می‌گوید: «مساله به خانمی مربوط می‌شود که از منطقه یافی در شرق یمن آمده بود. از آن گذشته او در سودان زندگی نمی‌کرد و ما او را از کشور خودمان آورده بودیم. بعدها گفت که مجبور شده با بن‌لادن ازدواج کند. اسامه هم وقتی این مساله را دریافت فورا او را طلاق داد.»
بن‌لادن بر این باور بود که حسن الترابی هرگز او را اخراج نخواهد کرد حتی اگر فشارهای آمریکا بر او زیاد باشد. چون اعتقاد داشت کارهای مفیدی برای سودان انجام داده است ازجمله ساخت کارخانه، بیمارستان، راه‌ها و شرکت‌ها. در آن زمان بن‌لادن همچنان در شاخه نظامی سازمان القاعده فعالیت می‌کرد؛ سازمانی که چند سال پیش به همراه دکتر ایمن الظواهری آن را در پیشاور تاسیس کرده بودند. برای همین نخستین اردوگاه این سازمان را در خارطوم تاسیس کرد تا به نخستین داوطلبانی که برای شرکت در جنگ مقدس افغانستان می‌آمدند، آموزش دهد. آن زمان بود که عربستان‌سعودی تابعیت اسامه بن‌لادن را سلب کرد. به‌دنبال آن خانواده بن‌لادن نیز در این رابطه بیانیه‌ای صادر و اعمالی را که اسامه انجام داده بود، تقبیح کردند. یک‌سال بعد از ناکام‌ماندن عملیات ترور حسنی مبارک رییس‌جمهور مصر، آپارتمان نجوا شاهد یکی از مهم‌ترین نشست‌های خانوادگی بود که اسامه آن را رهبری می‌کرد. عمر در این‌باره می‌گوید: «چهره‌اش برآشفته بود. من برای اولین‌بار بود که نگران شدم.» وقتی آن نشست شروع شد، اسامه گفت: «من موضوعی دارم که باید بگویم: فردا من از اینجا می‌روم و عمر هم همراه من می‌آید.» اعضای خانواده اعتراض کردند که: «عمر دیگر چرا؟ چرا همه ما نباید باهم برویم؟»
«از من سوال نکنید. عمر، کیف با خودت برندار! شانه و مسواک نمی‌خواهی! به‌زودی اینجا را ترک می‌کنی. این یک دستور است!»
اسامه اتاق را ترک کرد و از نجوا خواست که دنبالش به اتاق دیگر برود. آنجا بود که آخرین توصیه‌هایش را بیان کرد. سپس بعد از نماز صبح به جایی پرواز کرد که هیچ‌کس از آن اطلاعی نداشت.
فرودگاه جلال‌آباد
سپتامبر سال 1996 بود. صفی طولانی از وانت‌های نوع تویوتا منتظر پلکان هواپیما بودند. فرودگاه جلال‌آباد دقیقا در بین کوه‌ها قرار داشت. هواپیمایی که می‌آمد با خود میهمانانی ویژه داشت. آنها از خارطوم می‌آمدند.
سه‌همسر بن‌لادن یعنی نجوا، خیریه و سهام هریک به همراه کودکانشان در پایتخت سودان مانده بودند. چهارماه تمام گذشت بدون اینکه کسی خبری از مکان بن‌لادن داشته باشد. اسامه خود نمی‌دانست که همسرش نجوا حامله دهمین فرزند اوست.
نجوا از ابتدای زندگی مشترکشان تقریبا به نبود اسامه عادت کرده بود. اما این‌بار غیبت او با سایر نوبت‌ها تفاوت می‌کرد. به‌خصوص اینکه عمر را هم با خود برده بود. با وجود صبر و حوصله‌ای که داشت دلش تحمل نمی‌کرد. یک روز کارکنان خانه به او رساندند که فردا باید همه اعضای خانواده آنجا را ترک کنند.
پیام اسامه روشن بود: «هر فردی از خانواده حق ندارد به جز دو نفر همراه داشته باشد. همچنین هیچ‌کس حق ندارد چیزی حتی یک سوزن با خود بردارد.»
با این حال پیام بن‌لادن مهم‌ترین مساله را فروگذاشته بود و آن اینکه به کجا باید رفت. سه‌تا از همسرانش در صندلی‌های جلو هواپیما نشستند که به صورت ویژه کرایه شده بود. سایر افراد خانواده و دوستان اسامه نیز در صندلی‌های عقب جای داده شدند. هیچ‌کس تمایل به حرف‌زدن با بغل‌دستی‌اش نداشت. چندساعت طول کشید تا هواپیما خودش را به افغانستان برساند. اما برخلاف معمول اسامه به استقبال خانواده نیامد.
اعضای خانواده بن‌لادن به ویلای زیبایی هدایت شدند که در نزدیکی رودخانه کابل قرار داشت و دور تا دور آن را باغ‌های وسیع گرفته بود. زنان بن‌لادن احساس امنیت نمی‌کردند. ویلا برق داشت و در لوله‌هایش آب جریان پیدا می‌کرد. اما این باغ در واقع ملک یک روحانی بود که در اختیار همسران بن‌لادن گذاشته بود. بن‌لادن یعنی رهبر تشکیلاتی به نام القاعده دیگر از آن ثروت شخصی کاملا محروم شده بود. اما او برای راحتی و آسایش به افغانستان نیامده بود. به میزبان ثروتمندش گفت: دوست من، نگران آینده هستم.