Tuesday, February 25, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و سوم - مدارا با دختران

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

بنابراين شروع کرد به رنگ‌آميزی ديوار اتاقها و تزيين‌شان با گل. زينب در مقايسه اين دو زن‌ میگويد: «اگر دلت میخواست بگويی و بخندی بايد میرفتی سراغ نجوا، ولی اگر میخواستی حرفی يا نصيحتی بشنوی بايد میرفتی سراغ خيريه.»
زينب میگويد دختران نجوا بيشتر مواقع مشغول کارهای خانه بودند. حال آنکه مادرشان از کودکی عادت به انجام چنين کارهايی نداشت. فاطمه دختر اسامه يک روز به مادرش گفته بود هرگز حاضر نيست با يکی از نيروهای پدرش ازدواج کند. چون آن وقت حتما در همه جای دنيا تحت‌تعقيب قرار می‌گرفت. يک روز فاطمه علاقه‌مند شد تعدادی نوار کاست از زينب بگيرد. زينب نوارها را به او داد به اين شرط که پدرش اسامه آنها را نشنود. چون در باور او ممکن بود فورا آنها را بشکند. اما فاطمه در اعتراض به برداشت زينب گفت: «پدرم هرگز آنها را نمی‌شکند. او که تا اين حد خشن نيست. او فقط با نيروهای تحت امرش اينطوری برخورد میکند.» زينب که پاک گيج شده بود، پرسيد پدرش هم ترانه‌ها را گوش کرده‌است؟ فاطمه در جواب گفت: «آری. اين چيزها اذيتش نمیکند!»
اسامه هرچند برخوردی قاطعانه با پسرانش داشت اما با دختران به‌شدت مدارا میکرد. در‌ خانه خيريه به دور از چشم مجاهدانش کتاب و مجلاتی درباره اسب و اسب‌سواری داشت. با فرزندان ذکورش سخت‌گير بود. با اين حال آنها نيز گاه برای به‌دست‌آوردن يک دستگاه بازی به منظور گذراندن وقت با او به گفتوگو می‌پرداختند. اسامه نيز از زمانی که فرزندش بکر عبداالله به عربستان سعودی گريخت، ديگر شستش خبردار شد که نبايد زياد به بچه‌ها فشار آورد. اين پسر بن‌لادن در پی همکاری عموهايش با خاندان آل‌سعود بود که توانست به کاخ‌های دوران کودکی‌اش در عربستان بازگردد. اسامه هر از چند گاهی شب‌نشينی‌هايی را در خارج از مجتمع برگزار میکرد تا به همراه همسران و دخترانش بتواند لحظات صميمانه‌ای داشته باشد. يکی از نگهبانان شخصی‌اش میگويد او غالبا گردش‌هايی را ترتيب میداد که با سلاح و اسب می‌رفتند تا بتواند به زنان و دخترانش نيز هنر اسب‌سواری و استفاده از سلاح را بياموزد. در برخی از اين موارد از زنانش میخواست هزينه اين گردش‌ها را تامين کنند. اين گردشها البته هر روزه نبود. از سوی ديگر دروس دينی نيز برای کاهش فشارهايی که زنان در چنين شرايطی با آن مواجه بودند کافی به نظر نمی‌رسيد. يک روز مها نزد زنان بن‌لادن از نگرانی‌اش نسبت به سرنوشت همسرش گفت که در پاکستان زندانی شده بود. اما زنان بن‌لادن او را به خيانت متهم کردند و گفتند همين مساله موجب اسارتش شده است. او می‌گويد همسران بن‌لادن از جهان خارج کاملا منفصل بودند و چيزی از اوضاع سياسی نيز نمی‌دانستند. از اينرو هميشه به دنبال گناهکارانی در بين نزديکان خود می‌گشتند. مها از اين نوع برخورد به‌شدت عصبانی شده بود. يکراست به سراغ خيريه رفت و درحالی که صورتش را اشک پوشانده بود، گفت: «من طاعون بگيرم بهتر از اين است که چنين حرفی را بشنوم. رو در روی من بگوييد قضيه از چه قرار است؟» خيريه به او اطمينان خاطر داد که تنها دعوا بر سر يکسری شايعات بوده و نبايد آنها را جدی بگيرد زيرا همسر او هيچ خيانتی مرتکب نشده است.» اما ناصر البحری نگهبان شخصی بنلادن میگويد: «هرچند من حق صحبت کردن با زنان بن‌لادن را نداشتم، اما از آنان به‌خاطر رفتار تميز و شسته رفته و نيز لبخندشان که حتی از نگهبانان هم مخفی نمی‌ماند، ستايش میکردم.»
وی می‌افزايد: «همه بر زيبايی و احترام سحرآميز خيريه اتفاق نظر داشتند. او در واقع مادر همه مجاهدان به شمار می‌رفت. به فرزندان شيخ و من قرآن می‌آموخت و هروقت سوالی درباره دين داشتيم به آن پاسخ میگفت.»
خيريه با استعدادهای گوناگونی که داشت در اين مجتمع کوچک زندگی میکرد و به خودش هم میرسيد. او به اندازه کافی وقت داشت و خداوند هم به او تنها يک پسر عطا کرد که نامش را اسامه گذاشت.
درس‌های اسامه ناصر البحری میگويد بنلادن درعين حال که در فعاليت‌های دينی شرکت داشت، گاه مشکلات زناشويی را هم حل و فصل می‌کرد. از مجاهدان استقبال می‌کرد و به آنهاتوصيه‌هايی درباره مسايل زناشويی‌اش می‌کرد.
البحری میگويد: «همسر اول من زندگی در افغانستان را دوست نداشت. حال آنکه آرزوی من اين بود که مبارزه کنم و شهيد شوم. از اینرو بود که با يک زن دوم آشنا شدم چون روياهايش مثل من بود. اما وقتی زن دومم يعنی ام‌حبيب را به آن اردوگاه آوردم، توانستم در درس‌های اسامه بن‌لادن که آنجا تشکيل داده بود، شرکت کنم. اسامه بن‌لادن هم درس‌هايی درباره ازدواج می‌گفت و به همه توصيه می‌کرد چگونه زندگی زناشويی خود را اداره کنند و اينکه يک مرد بايد چه رفتاری در موقع وقوع اختلافات خانوادگی داشته باشد. او از ما می‌خواست که در حالت خشم با همسران‌مان مشاجره نکنيم.» همسرش ام‌حبيب برای نخستين بار از زندگی اين زنان صحبت کرده و گفت:«من فقط با خيريه رفت و آمد داشتم. چون هر يکشنبه از ساعت سه تا شش بعدازظهر جلساتی زنانه داشت. او برای ما از اهميت صبر و بردباری در راه خدا میگفت.» سه زن بن‌لادن، ام‌حبيب را به‌خصوص در موقع زايمان نخستين فرزندش به حال خود رها نکردند. خيريه به او آداب مادرشدن را آموخت. ناصر البحری در اينباره میگويد: «پيوسته همسرم يادآور می‌شد که او خانم سخت‌گيری است اما میداند با ديگران چگونه برخورد کند.» ام‌حبيب از اين هم فراتر رفته و میگويد: «وقتی ما با او بوديم هرگز درباره اسامه بن‌لادن صحبت نمی‌کرد. درعين حال وقتی من باخيريه بودم، احساس می‌کردم انگار با خود بن‌لادن طرف هستم.»

Monday, February 24, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و دوم - مقایسه این ۲ زن

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

وی میافزاید: ‌«زنان اردوگاه ترجیح میدادند به دیدار «خیریه» بروند.‌او به رغم وضعیت ناهنجار آنجا خانه‌ای تمیز و مرتب داشت. برای خودش تختی جور کرده بود و یک کمد ساده که لباس‌هایش را در آن می‌گذاشت. پشت در آن یک دامن افغانی آویزان شده بود که خیریه آن را برای زمان استقبال از همسرش گذاشته بود. پیوسته اصرار داشت که دو شیشه کوچک عطر در حمام داشته باشد. یکی برای خودش و دیگری برای اسامه!
«هیچ چیزی نبود که خلق این همسر بزرگ بن‌لادن را تیره کند. از جمله بدن ضعیف خودش که بارها موجب شد تا فرزندش را پیش از تولد سقط کند. وقتی اسامه خواست دستش را بگیرد و به خانه ببرد خانواده‌اش بسیار عصبانی بودند چون او یک زن دیگر به نام نجوا داشت. اما خیریه بدون توجه به این مسایل علاقه‌مند بود با یک مجاهد واقعی ازدواج کند. اسامه تنها وعده‌ای که به او داده بود اینکه بین همسرانش به عدالت رفتار کند. با این حال تقریبا اکثر این زنان متفق‌القول بودند که اسامه او را بر دیگران ترجیح می‌داد و همین امر حسادت سایر زنان بن‌لادن را نسبت به خیریه بر می‌انگیخت. نگهبان شخصی اسامه بن‌لادن می‌گوید نجوا از سایر زنان بن‌لادن سرکش‌تر بود. همچنین به دلیل زیبایی‌اش فریبنده‌تر از دیگران. او بیش از سایرین می‌دانست که اسامه چه چیزی را دوست دارد و چه چیزی را دوست ندارد. با این همه نجوا نسبت به سایرین حتی خیریه مطیع‌تر بود. در واقع، نجوا برعکس خیریه، هرگز آمادگی آن را نداشت که با یک مشت نیروی نظامی در آن اردوگاه زندگی کند. برای همین سعی کرد تا آنجا که میتواند اوضاع داخلی خانه را تغییر دهد.

Sunday, February 23, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و یکم - دهمین فرزند

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

از شانس خوب نجوا اینکه او دهمین فرزندش را که یک دختر دیگر بود در جلال‌آباد به‌دنیا آورد. مادر و فرزند به‌رغم همه ضعف‌ها و کاستى‌ها سالم و تندرست بودند. آن زمان اسامه تصمیم گرفت مقر رهبری جدید را به خارج از شهر منتقل کند.
مقری که بر آن نام «ستاره جهاد» گذاشته بود. این مقر شامل یک مجتمع مسکونی بود که در آن حدود ۲۵۰ نفر زندگی مى‌کردند. هر خانواده‌ای در یک اتاق مخصوص. اما اسامه سه‌اتاق داشت که هرکدام برای یکی از همسرانش در نظر گرفته شده‌بود. آنروزها دیگر اسامه بنلادن در مرکز فرماندهی گروه القاعده قرار گرفته بود. فضاهای کافی برای آموزش جوانان در نظر گرفته شده بود. زنان شاید از این نظر احساس خوشایندی داشتند که زندگی روزمره‌شان با یک مبارزه مسلحانه گره خورده بود. در ابتدای سال 1997 بود که بن‌لادن نخستین عملیات خود را در چارچوب مبارزه با ائتلاف شمال به رهبری احمد‌شاه مسعود شروع کرد. نجوا و خیریه و سهام سعی مى‌کردند با صحبت‌ها و دیدارهای‌شان به‌خصوص با زنان سایر مجاهدان خستگیشان را بیرون کنند. در آنجا بود که زنان بن‌لادن با همسر یک مبارز کانادایی آشنا شدند. دخترش زینب نام داشت. این دختر هنوز هم زنان بن‌لادن را به یاد دارد و مى‌گوید: «آنها از قید و بندهای متعدد گلایه مى‌کردند. برای همین ما با آنها رابطه گرمی نداشتیم. نمى‌توانستیم نزدشان برویم یا آزادانه از نزد آن‌ها برگردیم. چون در تمام احوال تحت کنترل شدیدی قرار داشتند.» اسامه اما خیلی پرشور بود. به خاطر اقامتش در این خانه احساس خوشحالی میکرد؛ تا آنجا که بقیه تصور مى‌کردند رئیس خانواده گویی در یکی ازگران‌ترین قصرهای دنیا زندگی می‌کند. قصری که اطرافش با سیم‌های خاردار احاطه شده بود تا محفوظ بماند. در آن تنها یک شیر آب بود که هم برای قضای حاجت و هم شستن ظروف استفاده میکردند. اسامه باید به خوردن خرما و نان و عسل اکتفا میکرد. هرروز باید مثل گوسفندی که آماده ذبح کردن است، آماده باشد. نجوا هم فهرست غذایی مشخصی برایش تدارک میدید. خودش میگوید: «غذای ما تخم‌مرغ، تخم‌مرغ و تخم‌مرغ
بود! گاهی هم برنج!» در طول دوران اقامتشان در افغانستان بود که زنان بن‌لادن از عباهای سنتی‌شان دست کشیدند و به جای آن لباس افغانی پوشیدند. اسامه شخصا به آنها آموزش سلاح داد تا اگر اتفاقی افتاد و به اردوگاه حمله‌ای شد بتوانند از خودشان دفاع کنند. برای نخستین‌بار بود که این زنان خود را در یک میدان جنگ واقعی احساس میکردند. برای نخستین بار بود که ناامیدی و ترس آنها را فرا گرفته بود. نجوا نگران بچه‌هایش بود و به خاطر آنها بیشتر می‌ترسید. به‌خصوص به خاطر عمر. چون کمی بزرگ شده بود و به او به عنوان یک مرد جنگی نگاه می‌کردند. مها السمناح و همسر کانادایی‌اش به همراه دخترشان زینب معمولا در مراسم ازدواج و عروسی بود که با خانواده بن‌لادن تماس میگرفتند. چون آنها خیلی کم در حلقه‌های آموزشی که در آنجا تشکیل می‌شد حضور پیدا می‌کردند. مها در این‌باره میگوید: «حلقه‌های درسی معمولا دوساعت طول می‌کشید و هفته‌ای یک‌بار برگزار میشد. زنان بن‌لادن حق شرکت در این کلاسها را نداشتند. آنها فقط یک بار در هفته حق داشتند از خانه خارج شوند.» با این حال، زنان بن‌لادن حق خود را برای رفتن و آموزش دروس قرآنی حفظ کرده بودند. همچنین به آنها اجازه داده شده بود با زنان اردوگاه دیدار داشته باشند. مها در اینباره میگوید: «گروهی از زنان بودند که گاه‌گاهی برای خرید مایحتاج خانه به بازارچه‌ای محلی میرفتند. ما هم به همین منظور به آنجا میرفتیم.»
وی می‌افزاید: «من شیفته زنان بن‌لادن بودم. چون می‌دانستم آنها به خانواده‌های خیلی ثروتمندی تعلق دارند اما درعین حال زندگی ساده‌ای را آنجا تجربه میکنند. من در مقایسه با آنها حکم یک ملکه را داشتم. چون در خانه‌ای زندگی
میکردم که حداقل آب و برق داشت!» اما همه همسران بنلادن به صورت یکسان مورد توجه نبودند. مها و زینب دخترش می‌گویند که آنها بیشتر به خیریه علاقه‌مند بودند. تقریبا همه زنان میتوانستند با او صحبت کنند. او طوری رفتار می‌کرد که هیچ زنی در کنارش احساس معذوریت نمیکرد. مها میگوید: «او فن خوب گوش کردن به بقیه زنان را خوب میدانست. ما می‌دانستیم که هر لحظه ممکن است همه آنچه را در اطرافمان است، فروریزد و نابود شود. همین امر ما را دچار نومیدی و یأس میکرد. اما او قادر بود روحیه همه ما را بالا ببرد و اجازه ندهد ناامید شویم.»

Saturday, February 22, 2014

زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست
که زیر سلسله رفتن طریق عیاریست

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در این کار و بار دلداریست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست

بر آستان تو مشکل توان رسید آری
عروج بر فلک سروری به دشواریست

سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم
زهی مراتب خوابی که به ز بیداریست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کم آزاریست

Thursday, February 20, 2014

بن لادن - قسمت بیستم - مخالفت با اسامه؟ هرگز!

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

نجوا هرچه به آن کوهستان نزدیک مىشد بیشتر حیرت مىکردد. وقتى به خانه جدیدش رسید کاملا دهشتزده شده بود. خودش مىگوید: «وقتى به من گفتند این خانه جدید توست باورم نمىشد. اسامه نه درگذشته به دلیل چیزهایى که بر سر من آمد عذرخواهى کرده بود و نه آن‌ روز!»
براى همین نجوا پاک افسرده شد. کودکانش نیز از تنهایى رنج مىبردند. براى همین از او خواستند موضوع را به پدرشان بگوید. «مادر عزیز. ما هرگز پدرمان را نمىبینیم. آیا ممکن است با او صحبت کنى و بگویى که به ماهم توجه کند؟»
نجوا به فرزندانش قول داد در این‌باره دخالت کند. هرچند هرگز در طول زندگى‌اش جرات مخالفت با اسامه را نداشت. سعى کرد به بچه‌ها اطمینان خاطر دهد ولى هرگز به آن‌ها نگفت که اسامه از مدتها پیش دیگر نقشه‌هایش را براى او رو نمى‌کند. با این حال در آن خانه کوچک نمى‌شد رازهایى را پنهان کرد.
عمر مى‌گوید: «من مى‌دیدم که پدر دیگر اسرارش را به مادر نمى‌گوید. گویى در سال‌هاى نخست ازدواجشان بودند و با هم غریبه.» نجوا بهت‌زده و ناتوان به‌نظر مى‌رسید. به‌خصوص اینکه حامله هم بود. درباره آن دوران خودش مى‌گوید: «احساس مى‌کردم درتمام دنیا تنها هستم. یک زنى که همه او را فراموش کرده‌اند. شاید تعداد کمى در دنیا باشند که نجوا غانم بن‌لادن را بشناسند. پس هیچکس نمى‌تواند موجودیت مرا انکار کند.»
آن شب، عمر به مادرش خبرى داد که از این افسردگى بیرون آورد. به او گفت: «شما دوباره به مدینه برمى‌گردید. اما کى؟ سوالى بود که جواب نداشت. آیا او قبل از تولد فرزندش برمى‌گشت یا بعد از آن؟ این هم سئوالی بود که جوابی نداشت.»

Wednesday, February 19, 2014

بن لادن - قسمت نوزدهم - تورابورا

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

آن شخص ثروتمند قطعه زمینی بزرگ در شهر به اسامه داد. کمااینکه در منطقه تورابورا نیز تپه‌ای به او بخشید و گفت: «برو آنجا برای خودت خانه بساز و دوستانت را به همراه خانواده‌هایشان به آنجا دعوت کن.»
اسامه بعد از اخراج از خارطوم، به کشوری پناه برد که مملو از جنگ‌های داخلی بود. جنبش طالبان در آن زمان تلاش می‌کرد حکومت را سرنگون کند. در تاریخ 27سپتامبر 1999 بود که کابل به دست نیروهای ملاعمر* سقوط کرد. بن‌لادن به توانمندی ملاعمر اعتماد داشت. با این حال ملاعمر علاقمند به دیدار با این پناهنده سعودی نبود. چهار ماه گذشت تا زمان ملاقات این‌دو فرا رسید و ملاعمر او را به صرف چای دعوت کرد.
در آن ماه‌ها که بن‌لادن انتظار دیدار با ملاعمر را می‌کشید به فرزند خودش عمر نیز بیشتر نزدیک شد. همان موقع بود که خاطرات دوران کودکی‌اش را در لبنان موطن مادرش نجوا تعریف کرد که چقدر خوشبخت بوده است. همچنین از علاقه‌اش به علیا مادرش گفت. عمر در این‌باره می‌گوید: «درواقع، همه اهل خانواده ما می‌دانستند که علاقه پدر به مادرش علیا از علاقه او به همسرانش هم بیشتر بود.»
اسامه همچنین برای فرزندش تعریف کرد که چرا والدینش از هم طلاق گرفته بودند. این مساله به آن برمی‌گشت که علیا پیش خود احساس می‌کرد با یکی از مردان ثروتمند عربستان وصلت کرده است و بنابراین باید در خانه خدمتکاری برای انجام کارهای روزانه داشته باشد. اما آن مرد به این افتخار می‌کرد که یک ماشین لباسشویی خریده است تا کارهای روزانه را انجام دهد. یک روز قطعه‌ای از این ابزار نفرین‌شده از جا درآمد و به شکم علیا که در اتاق بوده برخورد کرد. همین حادثه باعث از دست‌دادن جنین علیا شد؛ جنینی که اگر زنده می‌ماند و متولد می‌شد، می‌توانست خواهر یا برادر اسامه باشد.
همچنین داستان‌های دیگری که اسامه از پدرش گفت. مردی که هرگز جرات نمی‌کرد به او بگوید «پدرم»: «آن مرد عادت داشت از زنانش بخواهد که به صف شوند. بعد روسری‌هایشان را درآورند و بعد از خدمتکارانش که معمولان جوان بودند، می‌خواست خوشگل‌ترین‌شان را برای او انتخاب کنند. زنان از این کار او خوششان نمی‌آمد. چون دوست داشتند حجاب‌شان را داشته باشند. احساس می‌کردند به این وسیله تحقیر می‌شوند چون آنها را مثل روسپیان به صف می‌کرد. . اما – خطاب به عمر - پدربزرگ تو در خانه‌اش مثل یک پادشاه بود و همه از او بدون استثنا اطاعت می‌کردند.»
اسامه در اعترافات خودش از این هم فراتر رفت؛ جایی که پسرش می‌گوید: « این نشان می‌دهد که قبل از وفاتش به یکی از کمیاب‌ترین اعترافاتش رسیده بود. تاکید داشت تنها چیزی که مایه تاسف زندگی‌اش بوده، ظلمی است که در حق زنانش کرده است.»
طولانی‌ترین دوران تنهایی نجوا، همان دورانی بود که پسرش داشت بزرگ می‌شد؛ به‌خصوص با آن اسراری که پدر برایش کشف می‌کرد. عمر بعدها به مادرش گفت که آنها در مرزهای بین افغانستان و پاکستان به‌سر می‌برند.
سوال ممنوع
نجوا می‌گوید: «عمر جذاب بود. لباس افغانی مدل پشتونی می‌پوشید. تقریبا از شکل ظاهری‌اش او را نمی‌شناختم.» آن روز عمر خبر بدی برای مادرش داشت. به آنها گفت که همه آنها در کوه‌های تورابورا زندگی می‌کنند. وقتی مادرش پرسید با چه کسانی هستند جواب داد: من نمی‌دانم برای چه مجبور شدیم به آنجا برویم. ولی طی این چند سالی را که با پدر گذرانده‌ام یاد گرفته‌ام که هرگز سوالی نپرسم.
راه به سوی «کوه اسامه بن‌لادن» خیلی صعب‌العبور بود. همسرانش احساس خستگی می‌کردند. در آن زمان عمر به مادرش اطمینان داد و گفت: «مادر، برای اولین‌بار من هم احساس وحشت و ترس می‌کردم. اما راهنماهای ما آدم‌های واردی هستند و نمی‌گذارند کسی سقوط کند.»  عمر تلاش کرد شرایط سختی را که در بلندی آن کوه‌ها داشتند پنهان کند. در آنجا بود که همه در خانه‌ای مرکب از شش‌اتاق زندگی می‌کردند. این خانه را از سنگ‌های گرانیت ساخته بودند که از کوه‌های اطراف آورده شده بود. اما سقف آن را از پوست و چوب ساخته بودند. زمستان نزدیک بود. خانه در و پنجره حسابی نداشت و البته بدون آب بود. برق هم تنها برای ساعت‌هایی محدود وجود داشت. اسامه بر کف اتاق‌ها تعدادی فرش دست‌چندم انداخته بود. در کل ساختمان سه‌بخاری وجود داشت که با کپسول‌های گاز کار می‌کرد. یک بشکه آب معدنی هم برای خوردن وجود داشت. تمام سوراخ‌سمبه‌ها را مجبور شدند با پوست حیوانات بپوشانند.
* ملامحمدعمر معروف به مُلاعمر (۱۹۵۹ در نوده، قندهار) رهبر طالبان افغانستان بود که از سال ۱۹۹۶ تا اواخر سال ۲۰۰۱ حکومت را در افغانستان در اختیار داشت. وی با عنوان امیرالمومنین امارت اسلامی افغانستان شناخته می‌شد؛ حکومتی که با وجود کنترل حدود 90درصد خاک این کشور تنها سه‌کشور پاکستان، عربستان و امارات آن را به رسمیت شناختند. پس از حادثه 11سپتامبر بود که ائتلاف بین‌المللی به رهبری آمریکا و ناتو برای نابودی القاعده به افغانستان حمله و حکومت تحت رهبری ملاعمر را سرنگون کردند. از آن زمان تاکنون ملاعمر به صورت مخفی زندگی کرده و به رهبری طالبان ادامه می‌دهد. دولت آمریکا ۱۰میلیون‌دلار پاداش برای دستگیری او تعیین کرده است.

Tuesday, February 18, 2014

بن لادن - قسمت هجدهم - سلب تابعیت

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

شاید. همچنین گفته می‌شود اسامه بن‌لادن در حالی با زنان دیگرش ازدواج کرد که آنها هرکدام بیوه بودند. انگیزه او از این ازدواج‌ها شاید برای رضای‌خدا بود. خیریه از زنانی که به خانه‌اش می‌آمدند با روی خوش استقبال می‌کرد. گاه به آنها اصول دین و دروس مذهبی می‌آموخت. اما مساله شگفت‌آور و باورنکردنی اینکه اسامه با آموزش زنان به‌شدت مخالف بود. در این‌باره عمر فرزندش می‌گوید: «دختران بن‌لادن هیچ‌کدام به مدرسه نرفتند. چون خدیجه در خانه به آنها علوم‌اساسی را می‌آموخت.»
با این حال برخورداری زنان بن‌لادن از نوعی آزادی برای اینکه همیشه در کنارش باشند، کافی به‌نظر نمی‌رسید. چون خدیجه بعدها تقاضای طلاق کرد. اسامه نزد دوستش جمال خلیفه نیز اعتراف کرده بود که رابطه بین او و خدیجه از ابتدای ازدواج‌شان هم خوب نبوده است. به این خاطر خدیجه دوباره به همراه سه فرزندش به مکه برگشت. یک سال بعد از طلاق او بود که اسامه با زن چهارمش ازدواج کرد. اما درباره این زن پیچیده کسی چیزی نمی‌دانست. دلیل آن هم ساده بود زیرا بعد از 48ساعت به دلیل نامعلومی این ازدواج به‌هم خورد. ناصر البحری نگهبان شخصی بن‌لادن در این‌باره می‌گوید: «مساله به خانمی مربوط می‌شود که از منطقه یافی در شرق یمن آمده بود. از آن گذشته او در سودان زندگی نمی‌کرد و ما او را از کشور خودمان آورده بودیم. بعدها گفت که مجبور شده با بن‌لادن ازدواج کند. اسامه هم وقتی این مساله را دریافت فورا او را طلاق داد.»
بن‌لادن بر این باور بود که حسن الترابی هرگز او را اخراج نخواهد کرد حتی اگر فشارهای آمریکا بر او زیاد باشد. چون اعتقاد داشت کارهای مفیدی برای سودان انجام داده است ازجمله ساخت کارخانه، بیمارستان، راه‌ها و شرکت‌ها. در آن زمان بن‌لادن همچنان در شاخه نظامی سازمان القاعده فعالیت می‌کرد؛ سازمانی که چند سال پیش به همراه دکتر ایمن الظواهری آن را در پیشاور تاسیس کرده بودند. برای همین نخستین اردوگاه این سازمان را در خارطوم تاسیس کرد تا به نخستین داوطلبانی که برای شرکت در جنگ مقدس افغانستان می‌آمدند، آموزش دهد. آن زمان بود که عربستان‌سعودی تابعیت اسامه بن‌لادن را سلب کرد. به‌دنبال آن خانواده بن‌لادن نیز در این رابطه بیانیه‌ای صادر و اعمالی را که اسامه انجام داده بود، تقبیح کردند. یک‌سال بعد از ناکام‌ماندن عملیات ترور حسنی مبارک رییس‌جمهور مصر، آپارتمان نجوا شاهد یکی از مهم‌ترین نشست‌های خانوادگی بود که اسامه آن را رهبری می‌کرد. عمر در این‌باره می‌گوید: «چهره‌اش برآشفته بود. من برای اولین‌بار بود که نگران شدم.» وقتی آن نشست شروع شد، اسامه گفت: «من موضوعی دارم که باید بگویم: فردا من از اینجا می‌روم و عمر هم همراه من می‌آید.» اعضای خانواده اعتراض کردند که: «عمر دیگر چرا؟ چرا همه ما نباید باهم برویم؟»
«از من سوال نکنید. عمر، کیف با خودت برندار! شانه و مسواک نمی‌خواهی! به‌زودی اینجا را ترک می‌کنی. این یک دستور است!»
اسامه اتاق را ترک کرد و از نجوا خواست که دنبالش به اتاق دیگر برود. آنجا بود که آخرین توصیه‌هایش را بیان کرد. سپس بعد از نماز صبح به جایی پرواز کرد که هیچ‌کس از آن اطلاعی نداشت.
فرودگاه جلال‌آباد
سپتامبر سال 1996 بود. صفی طولانی از وانت‌های نوع تویوتا منتظر پلکان هواپیما بودند. فرودگاه جلال‌آباد دقیقا در بین کوه‌ها قرار داشت. هواپیمایی که می‌آمد با خود میهمانانی ویژه داشت. آنها از خارطوم می‌آمدند.
سه‌همسر بن‌لادن یعنی نجوا، خیریه و سهام هریک به همراه کودکانشان در پایتخت سودان مانده بودند. چهارماه تمام گذشت بدون اینکه کسی خبری از مکان بن‌لادن داشته باشد. اسامه خود نمی‌دانست که همسرش نجوا حامله دهمین فرزند اوست.
نجوا از ابتدای زندگی مشترکشان تقریبا به نبود اسامه عادت کرده بود. اما این‌بار غیبت او با سایر نوبت‌ها تفاوت می‌کرد. به‌خصوص اینکه عمر را هم با خود برده بود. با وجود صبر و حوصله‌ای که داشت دلش تحمل نمی‌کرد. یک روز کارکنان خانه به او رساندند که فردا باید همه اعضای خانواده آنجا را ترک کنند.
پیام اسامه روشن بود: «هر فردی از خانواده حق ندارد به جز دو نفر همراه داشته باشد. همچنین هیچ‌کس حق ندارد چیزی حتی یک سوزن با خود بردارد.»
با این حال پیام بن‌لادن مهم‌ترین مساله را فروگذاشته بود و آن اینکه به کجا باید رفت. سه‌تا از همسرانش در صندلی‌های جلو هواپیما نشستند که به صورت ویژه کرایه شده بود. سایر افراد خانواده و دوستان اسامه نیز در صندلی‌های عقب جای داده شدند. هیچ‌کس تمایل به حرف‌زدن با بغل‌دستی‌اش نداشت. چندساعت طول کشید تا هواپیما خودش را به افغانستان برساند. اما برخلاف معمول اسامه به استقبال خانواده نیامد.
اعضای خانواده بن‌لادن به ویلای زیبایی هدایت شدند که در نزدیکی رودخانه کابل قرار داشت و دور تا دور آن را باغ‌های وسیع گرفته بود. زنان بن‌لادن احساس امنیت نمی‌کردند. ویلا برق داشت و در لوله‌هایش آب جریان پیدا می‌کرد. اما این باغ در واقع ملک یک روحانی بود که در اختیار همسران بن‌لادن گذاشته بود. بن‌لادن یعنی رهبر تشکیلاتی به نام القاعده دیگر از آن ثروت شخصی کاملا محروم شده بود. اما او برای راحتی و آسایش به افغانستان نیامده بود. به میزبان ثروتمندش گفت: دوست من، نگران آینده هستم.

Monday, February 17, 2014

بن لادن - قسمت هفدهم - عقبگرد به دوران مدینه

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

افراد خانواده گاه به مزرعه‌ای در جنوب خارطوم رفت‌وآمد می‌کردند. در آنجا استخری وجود داشت به همراه تعداد زیادی از درختان مانگو. اسامه در برخورد با بچه‌هایش مثل همیشه سختگیر بود اما در عوض در مقابل همسرانش بسیار آسان‌گیر. خیریه متخصص در امور روانشناسی کودکان بود. خدیجه استاد ادبیات عرب بود. این دو هنوز شغل‌شان را حفظ کرده بودند و برای همین به عربستان رفت‌وآمد می‌کردند. وصال الترابی، همسر یکی از قوی‌ترین مردان سودان، چهار همسر بن‌لادن را به یک مراسم شام دعوت کرد. آزادی خدیجه توجه او را جلب کرده بود. در این‌باره می‌گوید: «خدیجه خیلی آدم بافرهنگی بود. در عربستان تحصیل‌کرده و هنوز هم آنجا کار می‌کرد. فقط از طریق مرخصی به سودان می‌آمد و برمی‌گشت.»
آن زمان، اسامه بن‌لادن تمایل داشت از طریق ازدواج با این استاد ادبیات عرب و اهل مدینه منوره خود را بیشتر به این شهر مقدس نزدیک کند. از این‌رو ابتدا تصمیم گرفت خود بر کارگاهی در آنجا نظارت داشته باشد که متعلق به مجموعه بن‌لادن بود. بنابراین اسامه مجبور شد برای زندگی به این شهر که در فاصله 300کیلومتری جده قرار داشت، سفر کند. بین همسران بن‌لادن همیشه تنش‌هایی وجود داشت. اما او از مدیریت کشور شخصی‌اش راضی بود و پیوسته تکرار می‌کرد: «من نمی‌فهمم برای چه بعضی‌ها تعدد زوجات را رد می‌کنند. وقتی یک مرد چهارتا زن داشته باشد مثل یک پادشاه زندگی می‌کند!»رفتن از عربستان برای اسامه به‌مثابه رفتن به یک پناهگاه جدید بود. دولت عربستان تقریبا احساس می‌کرد اسامه فرد مطلوبی نیست. نجوا در این‌باره می‌گوید: «در ابتدای زندگی زناشویی ما، اسامه خیلی بخشنده بود. اما بعدها به مرور زمان سختگیر شد.» اسباب و وسایل ویلای جدید مرکب از سه‌طبقه، کاملا ابتدایی بود. غذای ساده و لباس‌های پیش‌پاافتاده‌ای داشتند. نجوا با ترک شهر جده و آن مزرعه خانوادگی حسابی پکر شد ه بود. اما این امید را داشت که در اینجا مال و املاکی داشته باشند.  اسامه بن‌لادن نیاز زنان سه‌گانه‌اش را برای مستقل‌شدن می‌فهمید. البته نجوا پیوسته در کنارش بود. آیا برای اینکه خویشاوندش به حساب می‌آمد و از زمان طفولیت با هم بزرگ شده بودند؟

بن لادن - قسمت شانزدهم - انتقال خانواده به خارطوم

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

این حمله به تقویت ارتباط بین الظواهری و اسامه بن‌لادن کمک کرد. آن جراح مصری از این مساله پریشان بود که چرا در مورد دوست سعودی‌اش سهل‌انگاری شده است. برای همین یکی از افراد مخصوص خودش را مامور تحقیق کرد تا دریابد که عوامل ترور ناکام اسامه چه کسانی بوده‌اند. اسامه از مدت‌ها پیش مسلسل نوع AK-74 در اختیار داشت.
کوچاندن خانواده
اسامه تصمیم گرفت خانواده‌اش را به خارطوم منتقل کند. بنابراین سفارش کرد تا همه را سوار یک هواپیما کرده و به سمت آن قاره ناشناخته پرواز دهند؛ جایی که اسامه در کنار یک اتومبیل لیموزین مشکی‌رنگ انتظارشان را می‌کشید. دورتادور او نگهبانانی مجهز به سلاح حضور داشتند. قلب نجوا در طول این سفر داشت از جا کنده می‌شد. وی از آن دیدار می‌گوید: «من او را خوب می‌شناختم. لزومی نداشت با او حرف بزنم تا بفهمم که چقدر از دیدن ما و اینکه همه سالم هستیم، خوشحال است.» در خارطوم، نجوا باید به تنهایی به هشت‌کودکش می‌رسید. اما بعدها «شیخ‌اسامه» به درخواست همسر اولش جواب مثبت داد و دو سودانی زیبا را برای کمک به او استخدام کرد. نام بچه‌ها در یک مدرسه خاص نوشته شد. اما خود او اکثر اوقاتش را در کارگاه‌ها می‌گذراند. وقتی آن دو خدمتکار در کارهای خانه و آشپزی به نجوا کمک کردند، او نیز فرصتی پیدا کرد تا به تمرین‌های ورزشی خود بپردازد. همچنین فرصت کرد تا در دفتر مخصوص طراحی‌اش چند پرتره بکشد و در حاشیه آن هم به مجالس حدیث و قرائت قرآن برود. چهار همسر بن‌لادن همه در یک باغ بزرگ و پر از درخت و گل زندگی می‌کردند. بچه‌ها فضای خوبی برای بازی و تفریح داشتند. به این ترتیب دوباره زندگی در خارطوم از سرگرفته شد و جریانی عادی را در پیش گرفت. آنجا برای خانواده بن‌لادن در واقع مثل یک بهشت کوچک بود. اسامه بخشی از وقت‌هایش را صرف آموزش کودکان می‌کرد و به آنها نحوه کاشت درخت و چیدن میوه و اهمیت آنها را می‌آموخت. نجوا می‌گوید عمل آوردن بهترین نوع گندم و آفتابگردان، بزرگ‌ترین دغدغه او بود. به این فکر می‌کرد که چگونه می‌تواند کارآمد‌ترین شیوه‌ها را برای تهیه بهترین مواد در خانه پیدا کند.

Sunday, February 16, 2014

بن لادن - قسمت پانزدهم - برای دفاع از سعودی‌ها «زن» آورده‌اند

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

نجوا قادر نبود نشانه‌های تمرد را که رفته‌رفته در ذهن کودکان شکل می‌گرفت، پنهان کند. این تمرد بر ضد رفتار پدر بود. نخستین نفر عبدالله بود که برای ساعت‌های طولانی موتورش را برمی‌داشت و می‌رفت. پسر دوم ترجیح می‌داد در خانه بماند اما جایی پنهان شود که کسی او را نبیند. سعد پسر سوم پرجنب‌وجوش و پرتحرک بود. به نحوی که پاهایش بیشتر از زبانش تکان می‌خورد. این کودک بی‌وقفه می‌دوید. عمر کسی بود که ترجیح می‌داد بیشتر اوقاتش را با سوارکاری بگذراند. نجوا شیفته این پسر بود. اما عمر اجازه نداشت مادرش را سوار اسب کند. حتی در جایی که غیرممکن بود مردی غیر از افراد خانواده او را بر پشت اسب ببیند!
پایان سال 1990 دوباره تمام بیم و هراس نجوا از نو تکرار شد. در تاریخ دوم‌آگوست این سال بود که صدام‌حسین به اتفاق ارتش خود به کویت حمله کرد. آیا همین عملیات نظامی نبود که او را یک‌بار دیگر از همسرش دور کرد؟ دقیقا همان روز بود که اسامه نسبت به خانواده‌اش احساس نگرانی کرد. در این‌باره می‌گفت: «مطمئن باشید به محض اینکه حمله ارتش عراق به کویت و تسلط بر این کشور تکمیل شود، صدام به عربستان‌سعودی حمله خواهد کرد تا بر چاه‌های نفتی شرق این کشور مسلط شود.» اسامه خانواده‌اش را یک‌بار دیگر برای یک شرایط جنگی جدید آماده کرد. نوارهای چسبی آورد و تمام پنجره‌ها را پوشاند تا اگر انفجاری رخ داد یا حمله‌ای صورت گرفت، بتواند خانواده را مصون نگه‌دارد. رفت و مواد غذایی لازم، شمع و چراغ‌های گازی، دستگاه‌های ارسال پیام و رادیو و ماسک‌های محافظ گاز به تعداد همگان آماده کرد. اسامه مطمئن بود که صدام‌حسین به‌زودی از سلاح‌های شیمیایی یا بیولوژیک استفاده خواهد کرد. به همین دلیل تعدادی اتومبیل خرید تا در موقع لزوم بشود از آنها استفاده کرد. مزرعه خانوادگی‌شان به‌مثابه پشت جبهه اسامه بن‌لادن به شمار می‌رفت. حتی آنجا را به یک کشتی جدید مجهز کرد. این مزرعه به بندر جده راه داشت و در موقع لزوم به این وسیله می‌توانست همسرانش را به جهان خارج منتقل کند. اما تهدیدهای عراق موجب شد تا مقامات سعودی دست به دامن آمریکا شوند. به‌دنبال این درخواست هیات‌هایی از آمریکا وارد ریاض شدند تا خانواده حاکم را قانع کنند که برای حفاظتشان باید به نیروهای آمریکایی اجازه دهند تا بتوانند برای حمله به صدام‌حسین از خاک عربستان استفاده کنند. اسامه بن‌لادن از طریق رسانه‌ها شنید که قرار است ماه آینده یعنی دقیقا ماه سپتامبر، یک ائتلاف نظامی تحت نظر سازمان‌ملل متحد تشکیل شود. سربازان آمریکایی وارد عربستان شدند. اسامه وقتی دید در بین آنان سربازان مونث نیز حضور دارند، دچار سرخوردگی شد. گویی احساس خفقان می‌کرد. می‌گویند راه می‌رفت و با خود تکرار می‌کرد: «زن، برای دفاع از سعودی‌ها زن آورده‌اند!» آشفتگی این اوضاع موجب شد تا اسامه، نجوا را برای گذراندن یک دوره طولانی نزد پدر و مادرش در سوریه بفرستد. به او گفت: «آنجا راحت هستید. می‌توانید چند سال آنجا باشید بدون اینکه کسی شما را ببیند.» اما عملیات «توفان صحرا» پیش از پایان ماه فوریه سال1991 تمام شد و همین امر موجب شد تا نجوا دوباره از سوریه به عربستان بازگردد. وقتی برگشت دیگر اسامه را ندید. او بدون اینکه چیزی بگوید مخفی شده بود. خانواده از یکی از خدمتکارانش دریافت که اسامه برای تسویه بعضی حساب‌هایش عربستان را ترک کرده است. نجوا می‌گوید: «به ما گفتند او دیگر هرگز برنخواهد گشت و شما هم باید عربستان را ترک کنید. برای همین تصمیم گرفتیم شما را برای اینکه در امان باشید به آفریقا ببریم.»نجوا آپارتمانش را گشت و هرچه را لازم داشت برداشت. خرت‌وپرت‌هایی که طی 17سال زندگی مشترک برایش بی‌اهمیت شده بود در آن لحظه احساس می‌کرد هرکدام ارزش تازه‌ای پیدا کرده‌اند.
خارطوم 1994
ساعت پنج‌بعداظهر روز پنجم‌فوریه بود که اسامه بن‌لادن در پذیرایی خانه‌اش مثل هر روز دیگر داشت از میهمانانش استقبال می‌کرد. از وقتی به سودان آمده بود همین برنامه را داشت. درحالی که مدعوین خیابان را طی می‌کردند تا خود را به خانه او برسانند، ناگهان صدای شلیک تیر و سپس چند انفجار شنیده شد. اسامه هفت‌تیرش را درآورد و به فرزند بزرگش بکر عبدالله نیز یک سلاح داد. مهاجمان هنوز در خودروشان بودند که شلیک را شروع کردند. هدف آنها مکانی بود که اسامه بن‌لادن معمولا در آنجا می‌نشست. پدر و پسر قاطعانه به مهاجمان پاسخ دادند. اما تعدادی از میهمانان و نگهبانان مجروح شدند و حتی یکی از آنها کشته شد. اسامه دوسال بود که داشت در سودان به‌سر می‌برد و می‌خواست زندگی خودش را بازسازی کند. در آنجا چهار خانه در محله پیشرفته‌ای به نام «الریاض» خرید و فعالیت‌های سرمایه‌گذاری‌اش را در بخش ساختمان شروع کرد؛ دقیقا همان وضعیتی که نجوا آرزویش را داشت. اسامه بن‌لادن ماندن در سودان و به بیانی دیگر فرارش را به آفریقا اینطور توجیه کرد که می‌خواهد آنجا یک فرودگاه بسازد. برای همین ابزارهای غول‌پیکری آورد و به میزبانش حسن الترابی 3 وعده داد که علاوه بر فرودگاه به خاطر او جاده‌ای را به سوی جنگلی در شرق کشور خواهد کشید. الترابی ولی فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های لندن و سوربن بود ولی می‌خواست در کشورش شریعت اسلامی را پیاده کند. او می‌خواست سودان را به همان کشوری مبدل کند که افرادی امثال الظواهری و اسامه بن‌لادن در پی ایجادش بودند.

Friday, February 14, 2014

بن لادن - قسمت چهاردهم - علاقه به فوتبال

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

درخانه، بن‌لادن بازی‌کردن را قدغن کرده بود. در عوض به بچه‌هایش چند بز داد تا با آنها سرگرم باشند. حتی یکی از روزها غزال کوچکی را با خود آورد؛ مساله‌ای که نجوا را کاملا کلافه کرده بود. چون به بچه‌ها اجازه نمی‌داد آن را وارد خانه کنند. اما بچه‌ها به حرف او گوش نداده و حیوان زبان‌بسته را از راه پنجره وارد اتاق کرده بودند. فوتبال یکی از بازی‌های نادری بود که آن پدر سختگیر را اندکی نرم می‌کرد. در این باره عمر می‌گوید: «خوب یادم است روزی را که یک توپ با خودش به خانه آورده بود... من از دیدن این صحنه یکه خوردم. این مساله تا آنجا غیرمنتظره بود که او هم متوجه شده و لبخند می‌زد. اعتراف کرد که خیلی فوتبال دوست دارد و حاضر است با آنها بازی کند. گفت من حاضرم برای این کار وقت بگذارم» اما بازی دیگری که اسامه دوست داشت بازی راگبی بود. یک روز در هنگام این بازی بود که به زمین خورد و کتف راستش صدمه دید. بن‌لادن را به بیمارستان بردند و او ناچار شد آمپول کورتون تزریق کند. مدت شش‌ماه نیز مجبور شد برای بهبودی حالش خارج از پاکستان باشد. نجوا طبق معمول ترجیح می‌داد همسر در کنارش باشد اما بچه‌ها نظر دیگری داشتند. عمر در این‌باره ‌می‌گوید: «بردارانم دوست نداشتند. چون تحمل پدر را نداشتند. در عوض می‌خواستند به پاکستان بروند.» این همان کاری بود که دقیقا بن‌لادن کرد اما این بار وعده داد که نجوا را هم با خود خواهد ببرد. به استثنای مساله افغانستان، نجوا در کنار اسامه احساس خوشبختی می‌کرد. می‌گوید: «برای من مثل آفتاب روشن بود که او هم با من احساس خوشبختی می‌کند.»  این درحالی بود که اسامه با هر بار آمدنش نجوا را حسابی شوکه می‌کرد. چون او دیگر برخلاف بچه‌ها یک غزال کوچک را به خانه نمی‌آورد بلکه دست یک زن جدید را می‌گرفت و همراه خودش به خانه می‌آورد و آن وقت نجوا مجبور بود بخش دیگری از دارایی‌اش را با او تقسیم کند!
اسامه وقتی به جبهه جنگ در افغانستان برگشت، نجوا داشت یک بچه دیگر را به دنیا می‌آورد. بالاخره آرزوهای او تحقق یافت و خدا به وی دختری داد که نامش را «فاطمه» گذاشت. 13سال از ازدواج او با اسامه می‌گذشت و این ششمین فرزندشان به شمار می‌رفت. در تاریخ 15فوریه سال 1989 بود که روس‌ها تصمیم گرفتند بعد از 10سال جنگ، خاک افغانستان را ترک کنند. آن‌روز مصادف با سالروز تولد اسامه بن‌لادن بود که وارد سی‌ودومین سال عمر خود می‌شد.
خروج شوروی از افغانستان
اتحاد جماهیر شوروی به دنبال اصلاحاتی که میخاییل گورباچف پیشنهاد داد، تصمیم گرفت نیروهای خود را از خاک افغانستان خارج کند. برای روس‌ها دیگر تحمل ادامه یک جنگ با شرایط سخت غیرممکن بود؛ جنگ در سرزمینی دور و بدون چشم‌اندازی در آینده. بعد از خروج نیروهای ارتش سرخ، افغانستان آزاد شد اما به‌شدت متلاشی بود؛ نهادهای دولتی فروپاشیده و ملت افغان از هم گسیخته و تارومار. آن زمان اسامه دیدارهای خود به پاکستان و افغانستان را متوقف کرد. چون روحیه نیروهای مجاهد بالا بود و دیگر نیازی به او احساس نمی‌شد. نجوا یک‌بار دیگر امیدوار شد که زندگی‌اش دارد به روال سابق برمی‌گردد. خودش می‌گوید: «بزرگ‌ترین هدیه برای من این بود که شوهرم برگردد و مثل یک پیمانکار دوباره به سراغ کارهای خودش برود. اینکه اسامه دیگر به جبهه و جنگ نرود.» زندگی عادی به حیات این زن بازگشت. در ابتدای سال1990 او هشتمین بچه‌اش را حامله شد. سهام، آخرین همسربن‌لادن نیز بچه سومش را حامله بود. نجوا احساس کرد دارد وضع حملش نزدیک می‌شود. سهام نیز همین‌طور. نجوا تعریف می‌کند: «با وجود فشار درد از این خنده‌ام گرفته بود که می‌دیدم اسامه دو همسر حامله‌اش را کمک می‌کرد تا آنها را در صندلی عقب اتومبیل جدید خود جای دهد!» آن دو زن تلاش می‌کردند در کنار هم به زور نفس بکشند. هر دو به‌شدت درد می‌کشیدند. اسامه جلوتر می‌رفت تا بخش تولد بیمارستان را برای همسرانش رزرو کند. به‌زودی او شاهد دو کودک جدید خود می‌شد که جمعیت خانواده بزرگ بن‌لادن‌ها را افزایش می‌داد. در پشت این حوادث شیرین اما زندگی خصوصی نجوا غم‌انگیز بود. یک سلسله ممنوعیت‌هایی را که اسامه بر او تحمیل کرده بود، آزار‌دهنده بود هرچند همه این تدابیر برای رشد کودکان در نظر گرفته شده بود.
آب‌خوردن ممنوع
اسامه شرط کرده بود در ابتدای تولد به بچه‌هایش اندکی آب داده شود. او بر این اصرار داشت که در غیر این صورت آنها فقط در صورت نیاز مطلق حق دارند آب بخورند. فرزندانش باید مقاوم بوده و قوانین صحرا را می‌شناختند. اینها قواعد و قوانین سختگیرانه‌ای بود که اسامه بر دختر و پسرانش به‌صورت کاملا یکسان تحمیل کرده بود. گاه برای چند ساعت بچه‌هایش را به صحرای سوزان می‌برد بدون اینکه به آنها اجازه دهد قطره‌ای آب بنوشند. آنها تا زمان برگشت حق نوشیدن آب را نداشتند. عمر می‌گوید: «تا آنجا پیش می‌رفت که به ما می‌گفت حتی نباید به آب فکر کنید!» گاه به برنامه‌های روزمره بچه‌ها تمرین‌هایی را اضافه می‌کرد، برای مثال تمرین بالارفتن از صخره. به گفته عمر «یک روز اسامه به فرزندانش گفت: من منطقه‌ای را انتخاب کردم که تپه‌های زیادی دارد. اما در آنجا هیچ امکانی برای نوشیدن آب نیست مگر بعد از اینکه کوهنوردی به پایان می‌رسید.» بچه‌ها سخت می‌توانستند با این پدر رقابت کرده یا حتی همراه شوند. «او به سبکی از تپه‌ها بالا می‌رفت و هیچ‌کس نمی‌توانست به گرد پایش برسد، هرچند جسمی قوی یا عضلاتی نیرومند نداشت.»

Thursday, February 13, 2014

بن لادن - قسمت سیزدهم - تولد القاعده

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

اما این چیزی بود که شیخ عزام به‌شدت با آن مخالفت می‌کرد و تلاش می‌کرد هر طور شده از آن پرهیز کند. همچنین الظواهری تلاش می‌کرد ذهن بن‌لادن را نسبت به عزام مغشوش کند و حتی یک‌بار او را متهم به جاسوسی به‌نفع آمریکایی‌ها کرد. همه این تلاش‌ها منجر به آن شد که بن‌لادن روزبه‌روز تمایل بیشتری به این پزشک افراط‌گرای مصری نشان دهد. همسر عزام می‌گوید: «رویکرد شیخ عوض شده بود. او اسامه را دوست داشت و وی را شخص مفید و خوبی می‌دانست. اما بعد از آن رابطه ما به کلی قطع شد.» به این ترتیب میدان برای الظواهری مهیا شد. آن‌روزها خدا در پیشاور به او یک نوزاد داد تا برای نخستین‌بار پدر شود. هرچند‌ام محمد (همسر عزام) از حضور یک زن در خانه بن‌لادن خشنود نبود اما این زن داشت رفته‌رفته جایگزین او می‌شد. او عزت نویر نامیده می‌شد و در واقع همسر الظواهری بود. الظواهری وقتی مدرک پزشکی‌اش را در سال 1974 گرفت، داشت 30سالگی‌اش را سپری می‌کرد. بنابراین باید ازدواج می‌کرد. یکی از کسانی که نامزد ازدواج با شخص او بود، دختری به نام عزت بود که به خانواده‌ای بزرگ و اهل قاهره تعلق داشت و پدر و مادرش به شغل وکالت مشغول بودند.
یک‌سال ظواهری و همسرش از فرصت انجام مراسم حج استفاده کرده و مدتی را در عربستان ماندند. عزت در خلال دوران زندان شوهرش، یک دختر کوچک به دنیا آورده و اکنون منتظر یکی دیگر بود. پیش مادرش اعتراف کرد که دلش برای مصر تنگ شده است. مادرش در این‌باره می‌گوید: «برای من نوشت که آماده سفر به پاکستان به همراه شوهرش است. من دوست داشتم که نرود ولی می‌دانستم هیچ‌کس نمی‌تواند جلو این کار را بگیرد یا او را از این سفر منصرف کند. می‌دانست که همسرش بر او چه حقوقی و چه تکالیفی تعیین کرده است. از این‌رو آماده رفتن با شوهرش تا آخر دنیا شد.» این مادرزن مصری تصمیم گرفت در عوض روحیه دخترش را تقویت کند. از این‌رو یک هواپیما گرفت و با هدایا و اسباب‌بازی‌های زیاد برای نوه‌های کوچکش عازم پاکستان شد. وقتی رسید دریافت که خانواده دخترش سخت درگیر هستند. درعین حال فهمید الظواهری تلاش می‌کند همسر و کودکانش را از خطرهای بسیاری که تهدیدشان می‌کند در امان نگه‌دارد. زندگی این زن و شوهر به حوادث پاکستان و شهری که به‌زودی شاهد تولد تشکیلاتی به نام «القاعده» می‌شود، کاملا گره خورده بود. خانه نجوا و اسامه بین تاریخ 11 تا 20 اگوست سال1988 شاهد نشست‌های مهمی بود که در نهایت به اعلامیه تاسیس سازمان القاعده منجر شد. در یک روز بن‌لادن و الظواهری با 13نفر از کسانی که به آنها همه برادر می‌گفتند، ملاقات داشتند. این افراد هریک سنگ‌بنای یکی از بزرگ‌ترین تشکل‌های مخفی یعنی القاعده بودند؛ سازمانی که اعلام کرد هدفش تشکیل یک سپاه متحد عربی علیه مهاجمان (صلیبی) است. جالب اینکه در این نشست از عبدالله عزام دعوت نشده بود. عزام در تاریخ 24نوامبر سال 1989 یعنی زمانی که درحال رفتن به مسجد شهر بود، ناگهان موتوسیکلتش منفجر شد و او را به همراه دو فرزندش کشت. هیچ گروهی مسوولیت این عملیات را بر عهده نگرفت.

Tuesday, February 11, 2014

بن لادن - قسمت دوازدهم - تفکر «ظواهری» و ثروت «اسامه»

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

در آن سال یعنی 1986 بود که مرد جدیدی به دیدار آنها آمد. او کسی نبود جز ایمن‌الظواهری*. یک جراح مصری که تابستان آن سال با بن‌لادن و عزام آشنا شده و همسرش را در پیشاور گذاشته بود. الظواهری از زمانی که در پیشاور بود تلاش کرد با اسامه تماس بگیرد. وی آشکارا اعتراف داشت که آینده این جنبش به دست کسانی خواهد بود که او آنها را «فرستادگان آسمان» توصیف می‌کرد. الظواهری در خود چیزهایی داشت که اسامه بن‌لادن احساس می‌کرد برایش مهم و ضروری است. یکی از نزدیکان اسامه از آن زمان می‌گوید: «اسامه از کاهش فشار خون و سرگیجه رنج می‌برد. الظواهری او را مجبور کرد که خانه‌نشین شود و خودش به معالجه او پرداخت.» الظواهری موفق شده بود افراد مورد اطمینان خودش را در جاهای حساس بگذارد. این مساله برای اسامه بن‌لادن که قدرت مالی زیادی داشت قابل توجه بود. هم‌زمان اختلافات بین بن‌لادن و عزام نیز داشت به اوج خود می‌رسید. بن‌لادن به توصیه الظواهری تصمیم گرفت گروهی را تاسیس کند که باید جنگی مقدس را در حوزه خلیج فارس و مصر به راه می‌انداختند.

*ایمن محمد ربیع الظواهری متولد ۱۹ ژوئن ۱۹۵۱ در مصر، پزشک و نظریه‌پرداز اسلامگرا و رهبر کنونی سازمان القاعده که بعد از اسامه بن‌لادن به جای او برگزیده شد. از او به عنوان دانشجویی در سخوان که از ورزش‌های خشن بیزار بوده است، یاد می‌شود. خواهر دوقلوی او هبا که در موسسه ملی سرطان در قاهره پروفسور است، او را ساکت و خجالتی توصیف می‌کند. الظواهری در ۱۴سالگی به اخوان‌المسلمین پیوست و پس از اعدام قطب از این گروه فاصله گرفت و به عضویت جهاداسلامی مصر درآمد. پس از ترور انورسادات از سوی خالد اسلامبولی یک عضو دیگر این گروه، وی و همفکرانش دستگیر و محاکمه شدند. در دادگاه از آنجا که وی مسلط بر زبان انگلیسی بود به عنوان سخنگوی زندانیان جهاد اسلامی مصر انتخاب شد. پس از آزادی از زندان الظواهری از مصر خارج و به جهادیون عرب که در افغانستان مشغول جنگ با ارتش سرخ شوروی بودند، پیوست. وزارت امور خارجه آمریکا مبلغ ۲۵میلیون‌دلار جایزه نقدی را برای اطلاعاتی که به دستگیری یا کشته‌شدن او منجر شود، اختصاص داده است.

Monday, February 10, 2014

بن لادن - قسمت یازدهم - زن سوم «اسامه»

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

به این ترتیب نجوا یک سعودی به نام خیریه صبار را انتخاب کرد؛ فردی که دارای درجه دکترا در روانشناسی کودکان و آموزش‌وپرورش بود؛ زنی فارغ‌التحصیل از دانشگاه عبدالعزیز در جده. نجوا عمدا می‌خواست که عروس از اسامه بزرگ‌تر باشد. خیریه دختری 35ساله به حساب می‌آمد و تقریبا هفت‌سال از اسامه بزرگ‌تر بود. نجوا می‌گوید: «از همان وهله اول دیدم دختر زیبا و شایسته‌ای است. من دوستش داشتم.» مذاکرات خانوادگی را نجوا هدایت می‌کرد و توانست به‌نفع اسامه نزد خانواده خیریه چانه‌زنی کند. در آخرسر برای ازدواج سوم اسامه جشن گرفته شد.

سال 1985 بود که این سه‌زن به همراه هفت‌کودک در ساختمان اسامه اسکان پیدا کردند. در کنار اعضای خانواده تعدادی به عنوان خدمتکار و آشپز و راننده نیز زندگی می‌کردند که اکثر آنها اهل فیلیپین، سریلانکا، مصر، آفریقا و یمن بودند. این ساختمان بیشتر شبیه به یک مقر کوچک سازمان ملل‌متحد بود که در آن همه ملیت‌ها حضور داشتند. دبیرکل این سازمان عریض و طویل نیز کسی نبود جز اسامه بن‌لادن.

با وجود اینکه اسامه با هر دو زن ارتباط داشت، اما نجوا در همه حال از جایگاه مهم‌تری برخوردار بود و بانوی نخست خانواده به‌شمار می‌آمد. خودش می‌گوید اما هرگز احساس برتری نسبت به خدیجه یا خیریه نداشت: «آنها دوستان من بودند و ما هیچ نزاعی با هم نداشتیم.»

اما این وضع نیز چندان استمرار نداشت. در سال1986 بود که خیریه با ازدواج چهارم اسامه مخالفت کرد زیرا اسامه می‌خواست برای چهارمین‌بار ازدواج کند. برای همین اسامه دست به دامن نجوا شد و از او خواست که موضوع را حل‌وفصل کند. عروس چهارم که سهام صبار نامیده می‌شد، استاد زبان عربی و خواهر دوست او در افغانستان بود؛ زنی آرام و مرتب و متولد شهر مدینه. همان مدینه مقدسی که اسامه آن را بسیار دوست می‌داشت. سهام نیز برای زندگی‌کردن به همان ساختمان بزرگ منتقل شد. تا آن زمان اسامه خلف وعده نکرده بود و طبق توصیه دوستش جمال خلیفه، تلاش کرد بین همسرانش عدالت را برقرار کند به نحوی که هریک در آپارتمانی جدا زندگی می‌کرد و اسامه نیز همه را یکسان دوست داشت.

ماجرای کولر

عبدالله عزام، فردی که درگذشته اسامه بن‌لادن او را در ایالات‌متحده آمریکا پیدا کرده بود و شرح آن گذشت از پیشاور به جده و به دیدن دوستش اسامه آمد. او جایی تعریف کرده بود که: «اسامه بن‌لادن زندگی فقیرانه‌ای داشت. هرگز نزد او میزی یا صندلی‌ای ندیدم. اما در همان حال اگر از او یک‌میلیون‌ریال (واحد پول عربستان‌سعودی) می‌خواستی، فورا چک آن را امضا می‌کرد!»

عبدالله که میهمان اسامه بود از برخی رفتارهای بن‌لادن خوشش نیامد، برای مثال یک‌بار از او پرسید: «تو که کولر داری پس چرا از آن استفاده نمی‌کنی؟!» عزام از گرمای عربستان به‌شدت کلافه بود. اسامه به در خواستش پاسخ مثبت داد و کولر را روشن کرد.

دوباره فصل تابستان فرارسید و باید با عزام به پاکستان می‌رفت. عزام کسی بود که شعارش را اینطور اعلام می‌داشت: «فقط جهاد و سلاح، نه سمینار و کنفرانس و گفت‌وگو.» جنگ برای فردی چون عبدالله عزام چنان‌که همسرش ‌ام‌محمد تعریف می‌کند مثل رابطه ماهی و آب بود. این زن می‌گوید: «یک‌بار مرا با خود به صحنه جهاد برد و پشت جبهه در پیشاور گذاشت. همه آنجا مثل یک خانواده واحد زندگی می‌کردند. سایر زنان مرا مثل مادر خود می‌دانستند.»

این زن وقتی 12سالش بود عبدالله عزام دستش را گرفت و با خود برد. آن زمان عبدالله عزام یک دانشجوی دانشکده شریعت در دمشق بود. این پدر معنوی بن‌لادن زندگی دشواری را تجربه کرد. پیوسته در کوه‌های افغانستان رفت‌وآمد داشت. غذای روزمره‌اش غالبا فقط نان بود. گاه در فاصله یک شبانه‌روز تنها یک‌بار غذا می‌خورد. در عمرش هرگز بیش از دو شلوار نداشت. همسرش می‌گوید: «یکی را می‌پوشید و دیگری را من می‌شستم. با این حال او همیشه تمیز و مرتب بود.» علاوه بر محرومیتی که بر زندگی خود تحمیل‌کرده بود به‌خصوص در مقایسه با سایر خانواده رزمندگان، زنان این مجاهدان زندگی فرح‌بخشی در پاکستان داشتند. همسر عزام می‌گوید: «هرگز ندیدم کسی در آن زمان غمگین باشد.» ام‌محمد، همسر عبدالله عزام و نجوا، همسر اسامه بن‌لادن فقط این نبود که یک شور حماسی داشته باشند. نجوا از حضور در پاکستان خرسند بود، چون با زنانی سروکار داشت که عمدتا آنها را در جده دیده بود. تنها ناراحتی او از رفت‌وآمد تعدادی از نیروهای نظامی به آن خانه بود. خانه‌ای که در آن اقامت داشتند مثل یک خانه مشترک قدیمی بود که از یک طبقه تشکیل می‌شد و در محله دانشگاه قرار داشت.

Sunday, February 9, 2014

بن لادن - قسمت دهم - سخت‌گیری به فرزندان

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

اسامه پدری کاملا گرفتار بود که بیشتر مواقع از خانه دور می‌شد. اما زمانی که در خانه بود و حوصله‌اش را داشت با بچه‌ها می‌نشست تا برای آنها داستان‌هایی از جبهه و جنگ بگوید... با آنها رفتاری جدی داشت و بچه‌ها نیز او را به‌صورت یک پهلوان غول‌آسا می‌دیدند. به‌خصوص وقتی از یکی از ماموریت‌های مشکل خود تعریف می‌کرد یا اینکه چگونه او و دوستش عبدالله عزام به کمک یکدیگر توانسته بودند یک حمله موشکی را دفع کنند؛ حمله‌ای که با کمک بالگردهای اتحاد شوروی صورت گرفته بود.
اسامه می‌گفت موفق شده است فرار کند و در غارهای کوهستان پنهان شود. همراهش نیز در غار دیگری خزید اما در آنجا زندانی شد چون در اثر تخریب در غار بسته شده بود. سپس اضافه می‌کرد: «می‌دانید بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟ یک معجزه!! خداوند موشک دیگری فرستاد که دقیقا ورودی غاری را که عبدالله عزام در آن پناه‌ گرفته بود، هدف قرار داد و در نتیجه او از آن زندان تاریک آزاد شد و توانست خودش را از آنجا خارج کند.
اسامه نسبت به فرزندانش صبر و حوصله کمی داشت. برعکس مادر که در این رابطه بسیار صبور بود. با این حال عمر درباره پدرش می‌گوید: «هرگز نشنیدم بر سر مادرم یا یکی از خواهران و برادرانش یا خواهرانم فریاد بکشد کمااینکه هرگز ندیدم زنی را بزند. فقط اگر می‌زد، فرزندان ذکورش بود که می‌زد.»
اسامه بچه‌هایش را اگر اشتباهی مرتکب شده بودند، تنبیه می‌کرد. همچنین به آنها اجازه نمی‌داد از کولر یا جریان برق بیش از حد نیاز استفاده کنند. گاه نیز به خاطر اینکه مادرشان دستور نداده و به بچه‌ها سخت نگرفته بود تا این مسایل را رعایت کنند به او ایراد می‌گرفت. افراد خانواده فقط زمانی احساس خوشبختی می‌کردند که به مزرعه می‌رفتند؛ مزرعه‌ای که اسامه آن را در جده ساخته بود و زمینی پهناور داشت. آنجا در کنار چند اتاق یک مسجد و چند اسطبل نیز ساخته شده بود. اسامه صدها درخت آنجا کاشته بود. همچنین تعدادی نخل با انواع گوناگون و نیز یک‌واحه مصنوعی که در آن نیشکر و گیاهان آبی کاشته بود.
ازدواج دوم
نجوا منتظر کودک پنجم خود بود که به او خبر رساندند اسامه قصد دارد دوباره ازدواج کند. او نگران شد و از خود پرسید مگر آنچنان که نجوا با او احساس خوشبختی می‌کند، اسامه با او احساس خوشبختی نمی‌کند؟ اسامه روی صندلی‌های دانشگاه ملک عبدالعزیز نشسته بود که با دوست و داماد آینده‌اش جمال خلیفه نشسته و درباره ازدواج دوم خود صحبت می‌کرد. در خانه تلاش کرد نجوا را در این‌باره قانع کند. البته بعد از چند ماه جروبحث اینطور کارش را توجیه کرد که هدفش از ازدواج دوم به دنیاآوردن طرفداران بیشتر است!! اسامه با یک زن سعودی به نام خدیجه‌شریف آشنا شده بود. او زنی وابسته به خانواده‌ای محترم بود که نسب او به پیامبراسلام(ص) می‌رسید. وی تقریبا 9سال از اسامه بزرگ‌تر بود. زنی تحصیلکرده که در مدرسه دخترانه جده به تدریس اشتغال داشت. نجوا تا مدت‌ها چهره این هووی خود را ندید. چون اسامه او را حتی به مراسم عروسی‌اش دعوت نکرد. با این حال در داخل همان ساختمان بزرگی که نجوا ساکن بود یک آپارتمان را نیز به او اختصار داد. دومین غافلگیری‌ای که در انتظار نجوا بود به املاک او مربوط می‌شد. چون اسامه تصمیم گرفته بود طبق شریعت اسلامی بین دو همسرش در عشق، وقت، ثروت و عدالت را برقرار کند. پذیرش این زن دوم داشت برای نجوا به یک پشیمانی بزرگ تبدیل می‌شد. به‌خصوص اینکه اسامه غیبت‌هایش طولانی می‌شد. با این حال نجوا تنها یک راه‌حل را در مقابل خود می‌دید و آن توافق با همان زنی که کودکانش به او «خاله» می‌گفتند. از آن پس نجوا به دلیل تنهایی به صورت روزمره با او دیدار می‌کرد و حتی گاه با هم غذا می‌خوردند. به‌نظر می‌رسید ورود این «دوست» می‌تواند موهبتی الهی برای نجوا باشد. پس از آن بود که اسامه تصمیم گرفت خانواده‌اش را به پاکستان منتقل کند.
کشف ناشناخته‌ها
سال 1983 بود که تمام افراد خانواده اسامه ازجمله فرزندان، نجوا و خدیجه هواپیمایی گرفته و روانه پیشاور شدند. به این ترتیب بود که نجوا توانست ناشناخته‌های دیگری را کشف کند و بداند چه چیزی شوهرش را از چهارسال پیش به خود مشغول کرده است. نجوا بعد از دیدن اردوگاه پناهندگان پشتونی که از افغانستان آمده بودند، وارد ویلای اسامه شد. بعد از آن بود که او به همراه خدیجه سه‌تابستان را در پاکستان گذراند بدون اینکه بداند اسامه با چه کسانی رفت‌وآمد می‌کند. به دلیل شروع سال تحصیلی، خانواده باید به جده بازمی‌گشت. از این‌رو اسامه تصمیم گرفت همه را بعد از تعطیلات تابستان برگرداند. اما این بار سفر دشوار بود. به‌خصوص برای نجوا که به خاطر حاملکی ششم خیلی رنج می‌کشید.
نجوا یک پسر دیگر به دنیا آورد. اما یک‌بار دیگر غافلگیر شد چون شنید که اسامه تصمیم گرفته است برای بار سوم ازدواج کند! عروس فردی بود که این‌بار نجوا تمایل داشت خودش او را انتخاب کند. می‌گوید: «قلبم مرا تحریک می‌کرد تا برای او عروسی پیدا کنم که از من بیشتر دوستش داشته باشد!»

Friday, February 7, 2014

بن لادن - قسمت نهم - بازگشت «اسامه»

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

اما سه ماه پیش از اینکه اسامه خانه را ترک کند تلاش کرد تمام مایحتاج خانواده را تامین کند. بنابراین در جده ساختمانی خرید که دارای 12آپارتمان و در نزدیکی منزل مادرش بود. نجوا درباره این ساختمان می‌گوید: «من از حجم آن ساختمان شگفت‌زده شده بودم. گفتم در اینجا می‌توانم بچه‌های بیشتری به دنیا بیاورم تا هر کدام در یکی از این آپارتمان‌ها ساکن شوند.» اتاق‌ها خالی و وحشتناک بود. در بعضی از آنها یک فرش ایرانی سنتی و کوچک پهن شده بود و در کنار دیوارها هم چند پشتی. اما به‌زودی نجوا از زندگی در این خانه بزرگ مایوس شد. خودش می‌گوید: «دوست داشتم خانه‌ای زیبا و پر از اثاثیه داشته باشم. از آن گذشته... فقط خدا می‌دانست که اسامه کی از پاکستان برمی‌گشت.» این ساختمان هرگز به آن ساختمان شیکی که نجوا طی سال‌های اول زندگی آرزویش را داشت تبدیل نشد. همین‌طور زندگی نجوا و اسامه دیگر هرگز به آن حالت طبیعی برنگشت. از آن تاریخ اسامه بن‌لادن به کسی تبدیل شد که بیشتر ترجیح می‌داد خارج از عربستان‌سعودی زندگی کند.نجوا تنها کسی نبود که از غیبت اسامه ناراحت بود. علیاء مادر اسامه نیز به‌خاطر رفتن ناگهانی فرزندش شوکه شده بود. اما اسامه که روزی تصمیم گرفته بود دریک ماموریت ساده به پاکستان رفته و از مبارزان مسلحی که علیه شوروی می‌جنگیدند حمایت کند، کارش به آنجا رسید که خود سلاح برگرفت تا در کنار آنها بجنگد. خالد بطرفی درباره نجوا می‌گوید: «او حالش بد شده بود. به‌خصوص وقتی شنید روس‌ها علیه افغان‌ها از گازهای شیمیایی استفاده کرده‌اند. از آن زمان پیوسته چشمش به تلویزیون یا گوشش به رادیو بود و منتظر اینکه نکند خبر بدی بشنود.» علیاء، مادر شوهرش تلاش کرد او را از نگرانی در آورد. یکی از خواهران نجوا می‌گوید مادر بن‌لادن خیلی تلاش کرد مانع رفتن پسرش شود. دوست داشت او در عربستان بماند. اما اسامه گوشش بدهکار نبود. وقتی مادر فهمید مساله به اعتقاد و ایمان راسخ و تزلزل‌ناپذیر او بستگی پیدا کرده است دیگر رهایش کرد و تنها گفت: «خدا حفظش کند.» زمانی که اسامه داشت در جبهه با روس‌ها می‌جنگید، نجوا به رتق و فتق امور خانه و پرستاری از بچه‌ها می‌پرداخت و در همان حال انتظار فرزند جدیدش را می‌کشید تا متولد شود. سرانجام خبر به اسامه رسانده شد که احتمالا در فلان تاریخ فرزندش متولد خواهد شد. هدف از این کار بیشتر تشویق او به بازگشت به وطن بود. نجوا می‌گوید: «وقتی به اسامه گفتم باید به بیمارستان بروم خیلی خوشحال شد. انگار خبر اولین فرزندش را می‌شنید. خودش را رساند. گویی ماموریت داشت که شخصا مرا سوار اتومبیل کرده و به بیمارستان برساند.» یک‌بار دیگر اسامه در کنار نجوا قرار گرفت و آن زن به رغم اینکه درحال زایمان بود احساس کرد خوشبخت‌ترین زن جهان است.
تولد عمر
اسامه نیز از تولد این فرزند تازه که چهارمین آنها بود احساس خوشحالی می‌کرد. بر او نام «عمر» گذاشت. پیوسته به همسرش می‌گفت فرزند چهارم برکت خداست. اما این حالت خوشحالی و شادمانی برای فردی مثل او که درگیر نزاعی سخت در آن سوی مرزها بود کافی به‌نظر نمی‌رسید. تحولات افغانستان او را به یک مجاهد ستیزه‌جو تبدیل کرده بود. نجوا، نیاز مبرمی داشت که چیزی او را به‌خصوص بعد از اینکه با چهار بچه تنها مانده بود تسلی دهد. یک روز دید موهای خرمایی اندکی بر روی سر فرزند کوچکش روییده است. تصمیم گرفت آنها را شانه کند و ببافد. حتی بعد تصمیم گرفت برایش گیسو بگذارد و دامن بدوزد و... . ناگهان احساس کرد این بچه برایش تبدیل به یک مانکن لباس شده است. برای این پسر دامن‌های رنگارنگ و مختلفی دوخت. خودش را گول می‌زد که عمر یک پسر بچه کوچک است و وقتی بزرگ شد هرگز اینها را به یاد نخواهد داشت. مدتی گذشت تا اینکه اسامه دوباره از پیشاور برگشت. ناگهان دید فرزندش عمر درحالی که موهای بلندی دارد و دامن پوشیده وارد اتاق شد. نجوا درباره این ملاقات می‌گوید: «چشمانم به‌دنبال اسامه بود. می‌خواستم ببینم چه می‌کند. اسامه به آرامی نزدیک پسرش نشست. انگشتانش را روی دامن بچه گذاشت، نگاهی به همسرش انداخت وخطاب به آن بچه گفت: «عمر تو پسری. پس چرا دامن دخترها را پوشیده‌ای، موهایت را مثل دخترها بافته‌ای. عمر تو یک پسری»چند ثانیه گذشت که برای نجوا به مثابه چند ساعت بود خودش می‌گوید: «درواقع من جزو زنان سربه‌راه بودم. خودم را برای هرگونه برخورد بدی آماده کرده بودم. اما اسامه صدایش را هم بلند نکرد. درواقع دریافت که خانواده به خاطر غیبت‌های مکرر او دچار چه تاثرات روحی شده است. تنها سعی کرد با صدایی آرام و ملایم بگوید: نجوا، عمر پسر است. موهایش را بچین و به او لباس‌های یک پسر را بپوشان.» باوجود ترس نجوا و اینکه فرامین اسامه را بدون چون و چرا می‌پذیرفت وقتی اسامه رفت دوباره به این عادت برگشت. تعریف می‌کند که: «یک‌بار اسامه بی‌خبر به خانه آمد و دید من دارم برای عمر یک دامن قرمزرنگ می‌دوزم.» ابتدا سکوت کرد و بعد دستور داد همه دامن‌ها را جمع کرده و برای ولادت فرزند بعدی‌اش در یک کیف بگذارند. نجوا باید برای تسلی خاطر خودش دست‌به‌کار دیگری می‌زد. برای وقت‌کشی هیچ چیزی بهتر از تلویزیون پیدا نمی‌کرد. اما اسامه معتقد بود که نباید خانواده‌اش تصاویری را تماشا کنند که از تلویزیون پخش می‌شود. از این‌رو فقط به بچه‌ها اجازه می‌داد اخبار نگاه کنند. هرگاه هم خودش می‌خواست یک برنامه جدید نگاه کند بچه‌ها باید سکوت می‌کردند. نجوا روزبه‌روز دلتنگ‌تر و نگران‌تر می‌شد. به‌خصوص بعد از آخرین باری که اسامه از افغانستان برگشت. بدنش پر از زخم بود. درعوض می‌گفت یاد گرفته است چگونه هلیکوپتر را هدایت کند. نجوا می‌خواست از او سوال‌های دیگری بپرسد... اما اسامه به او اشاره کرد که یعنی... اینقدر فکر نکند!

Thursday, February 6, 2014

بن لادن - قسمت هشتم - سال 1979 و مفاهیم جدید

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

سفر به مکه برای اسامه به‌خاطر رضایت همسرش نبود. در ابتدای سال 1979 در سیاست مفاهیم تازه‌ای وارد شده بود. در این میان شبه‌جزیره عربستان باید در برابر مهاجمان ایمن می‌بود. همسر بن‌لادن در این‌باره می‌گوید: «دیدم مفهوم جدیدی پیدا شده و در جهان خارج به‌سرعت پخش می‌شود. این مساله ذهن اسامه را به خود مشغول کرده بود... بیش از هر زمان دیگری از سیاست‌های بین‌الملل حرف می‌زد.» ماه ژانویه آن سال با یک سلسله حوادث برجسته شد که زندگی بن‌لادن را از این رو به آن رو کرد. در ابتدای سال، شاه ایران بعد از اعتراضات مردمی ناچار به ترک قدرت شد و امام خمینی قدرت را در دست گرفت. آن زمان اسامه بن‌لادن تصمیم گرفته بود عربستان را ترک کند. بنابراین به نجوا پیشنهاد داد به آمریکا بروند. زن و شوهر پرواز کرده و به ایالت ایندیانا رفتند. آنجا بود که آنها به فردی ملحق شدند که نجوا او را نمی‌شناخت؛ او کسی نبود جز عبدالله عزام.*
نجوا احساس نگرانی شدیدی نسبت به بچه‌هایش کرد. چون در طول این سفر بیمار شده بودند. باید در ایندیانا به یک پزشک مراجعه می‌کرد. پزشک به زن و شوهر اطمینان خاطر داد که فرزندانشان سالم هستند. یکی از دوستان نجوا می‌گوید اسامه یک هفته را با خانواده بود و بعد به‌تنهایی به سمت لس‌آنجلس رفت. نجوا درباره نحوه زندگی در آمریکا می‌گوید: «بعد از اینکه چند بار به آمریکا رفته بودم دیدم مردم آمریکا آدم‌های خوب و آرامی هستند. مردمانی که به نظر می‌رسد ارتباط با آنها ساده باشد.» وی می‌افزاید: «من و اسامه از آمریکا بدمان نمی‌آمد هرچند آنجا را دوست هم نداشتیم.»
به هرحال آن سال حوادث زیادی اتفاق افتاد که اثر فراوانی بر رابطه اسامه و ایالات‌متحده آمریکا گذاشت. یکی از این حوادث این بود که وقتی زن و شوهر داشتند فرودگاه را ترک می‌کردند یکی از آمریکایی‌ها به نجوا زل زد. او سراپا سیاه پوشیده بود. طوری به او نگاه می‌کرد که توجه دیگران را هم جلب کرد. نجوا می‌گوید: «از خودم پرسیدم درباره شوهرم چه فکر می‌کند؟ این کنجکاوی برای اسامه هم مساله شده بود» اما دوستش خالد بطرفی می‌گوید افراد زیادی از این زن و شوهر عکس گرفتند. اما واکنش اسامه کاملا عادی بود. آن زن و شوهر داشتند باهم درباره اتفاقی که افتاده و اینکه دیگران از فرهنگ آنها اطلاعی ندارند صحبت می‌کردند.
بعد از ازدواج، اسامه و نجوا توافق کرده بودند درخانه به مسایل سیاسی نپردازند. نجوا هم قول داده بود که هیچ سوالی از همسرش نپرسد. اما حوادث به شتاب و به شکلی خوفناک پیش می‌رفت. اتحاد جماهیر شوروی در دسامبر آن سال به افغانستان یورش برد.
در همان لحظات نخست این حمله بود که اسامه بن‌لادن به جست‌وجوی اطلاعات جدید درباره جبهه افغانستان پرداخت. رفتارش به کلی عوض شد و احساس نگرانی می‌کرد. نجوا درباره آن دوره می‌گوید: «من درباره اینکه در آن کشور دورافتاده چه اتفاقی می‌افتد هیچ دغدغه‌ای نداشتم. اما همسرم از این حادثه بسیار متاثر شده بود. من تا آن موقع اسامه را آنطور ندیده بودم.»
دغدغه افغانستان
اسامه باید کاری می‌کرد. از این‌رو به جمع‌آوری پول از خانواده‌اش پرداخت. خواهرش شیخه در این امر خیر به او کمک کرد. در آن دوران نجوا شوهرش را جز در شب‌ها ملاقات نمی‌کرد. شروع جنگ در افغانستان بر زندگی خصوصی این زوج کاملا تاثیر گذاشته بود. اسامه بن‌لادن تصمیم گرفت به پاکستان برود. جایی که گروه‌های مسلح تجمع کرده بودند. او درعین حال وعده داد که از نجوا مراقبت خواهد کرد. هر روز از خریدن غذا و تجهیزات پزشکی و سلاح‌هایی صحبت می‌کرد که قرار بود به پاکستان منتقل و از آنجا با کامیون روانه افغانستان شود تا بین مجاهدان توزیع شود. عبدالله عزام که در آن زمان به گروه‌های افغان پیوسته بود اسامه را تشویق کرد تا به شهر پیشاور برود؛ یک شهر مرزی که به منزله پایگاه پشتیبانی مقاومت افغان‌ها علیه اتحاد جماهیر شوروی تلقی می‌شد.
دیگر اسامه به خانواده و فرزندانش توجهی نداشت. نجوا از تفکر مبارزه در افغانستان دفاع می‌کرد. البته به انگیزه‌های شخصی و اینکه هرچه زودتر این جنگ تمام شود تا شوهرش بتواند به خانه برگشته و زندگی‌شان را مانند گذشته از سر بگیرند.
* عبدالله عزام (۱۹89-۱۹41) یک اسلام‌گرای افراطی و وابسته به سلفی‌های تکفیری فلسطین بود که در افغانستان با ارتش شوروی می‌جنگید. او در سال ۱۹۸۹، درحالی‌که سوار بر موتور برای امامت نماز جمعه به‌سوی یکی از مسجدهای پاکستان در حرکت بود، بر اثر انفجار بمبی تکه‌تکه شد. شخصیت عزام برای بسیاری از فلسطینی‌ها هنوز هم الهام‌بخش بوده و به او لقب «امام الجهاد» می‌دهند. وی بعد از شکست عرب در سال 1967 در جنگ‌های ضداسراییلی شرکت کرد و بعد از آن برای ادامه جهاد در سال 1982به افغانستان رفت. عزام به بسیاری از کشورها رفت تا جوانان عربی و غیرعرب را به صفوف مجاهدین افغان دعوت کند که یکی از اینان اسامه بن‌لادن است. از این‌رو بسیاری او را استاد بن‌لادن می‌دانند. استادی که می‌گویند شاگرد بعدها در حقش نمک‌نشناسی کرد. سال 2009 گروهی شبه‌نظامی تحت عنوان «گردان عبدالله عزام» تشکیل شد که هدف اصلی‌اش حمله به منافع شیعیان به‌خصوص حزب‌الله و ایران بود. این همان گروهی است که در لبنان چندین عملیات تروریستی انجام داد و یکی از آنها حمله به سفارت ایران در بیروت بود.

Wednesday, February 5, 2014

بن لادن - قسمت هفتم - همسری مطیع

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

احساس کردم الان است که خفه شوم. از خودم می‌پرسیدم آیا با این وضع می‌توانم وسط مردم راه بروم؟ رو کردم به اسامه و همین سوال را از او پرسیدم. در جواب لبخندی زد. به هر حال همسرم راضی بود. بگذریم که صحبت‌کردن ما با هم به‌خصوص از پشت آن نقاب خیلی عجیب‌وغریب شده بود.»
نجوا، در میان سایر زنان سعودی احساس می‌کرد دچار خفقان و فشار شده است. پیوسته از اینکه عبا روی خود بیندازد، اجتناب می‌کرد. وقتی می‌خواست در محافل سعودی‌ها راه برود محض احتیاط به کندی قدم برمی‌داشت.
نجوا به‌سرعت توانست غذاهای موردعلاقه اسامه را یاد بگیرد. او غالبا دوست داشت بادنجان شکم‌پر بخورد. تمام تلاش خود را صرف آن می‌کرد که غذای سالم و مقوی برای اسامه درست کند به نحوی که بتواند در طول روز دوام بیاورد. او هنوز در دوره دبیرستان تحصیل می‌کرد. هر روز صبح زود لباس مدرسه خود را می‌پوشید و به دبیرستان «الثغر» که ملک فیصل آن را تاسیس کرده بود، می‌رفت. همچنین در یک شرکت خانوادگی کار می‌کرد و برای نخستین‌بار در 18سالگی بود که مامور نظارت بر یکی از پروژه‌های آن شرکت شد. به او ماموریت داده شده بود بر پروژه‌ای نظارت کند که تا جده چند ساعت فاصله داشت. سال 1977بود که از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد.
اسامه می‌توانست مسافت‌های طولانی را با استفاده از هواپیما برود و بیاید. اما بعد از حادثه‌ای که باعث مرگ پدرش شد دیگر تمایلی به سوارشدن بر هواپیما نداشت. خودش شخصا اتومبیل می‌راند و با سرعت هم رانندگی می‌کرد. به نجوا می‌گفت: «نگران نباش... . دورزدن و پیچیدن ساده و بی‌خطر است. یادت نرود که این جاده‌ها را پدرم شخصا خودش درست کرده است. بنابراین بهترین جاده‌هاست.»
زنان برای چای‌خوردن دور هم جمع می‌شدند تا درعین حال از آخرین خبرهای خانواده حاکم مطلع شوند. در این جلسات زنانه گاه قرائت قرآن و حدیث و صحبت از مد هم پیش می‌آمد. نجوا خیاط و طراح خوب و مبتکری بود. می‌گوید: «دامن‌های زیبا و ساده‌ای می‌دوختم. مدل‌های خودم را از روی مجلات برمی‌داشتم.
بعد روی کاغذ خیاطی آنها را ترسیم می‌کردم.» اما تهیه لوازم خیاطی برای نجوا یک مشکل بزرگ بود. چون خودش به‌تنهایی نمی‌توانست برای خرید آنها به بازار برود. از این‌رو برای برطرف‌کردن اینگونه نیازها همیشه مجبور بود به راننده یمنی خودشان زحمت بدهد. نجوا روزگار را به همین شیوه سپری می‌کرد تا اینکه یک شب اسامه آمد. آن شب آن دو تا دیروقت‌های شب با هم صحبت می‌کردند.
اولین فرزند
یک سال بعد از ازدواج، هیکل نجوا دیگر خیلی تغییر کرده بود. این دختر نوجوان منتظر نخستین فرزندش بود. هنوز 17سال بیشتر از عمرش نمی‌گذشت. اسامه با شنیدن این خبر، غرق در شادی شد. امیدوار بود نخستین فرزندش پسر باشد. اما برعکس او نجوا دوست داشت نوزادش یک دختر باشد. می‌گوید: «مایل بودم بچه‌ام دختر باشد تا بتواند دامن بپوشد و موهایش را ببافم.» دوران حاملگی به مدت 9 ماه سپری شد. موعد مقرر فرا رسید و کودک در خانه به دنیا آمد. نجوا دردهای زیادی را متحمل شد. اسامه به او قول قطعی داد که دفعه بعد را در خانه زایمان نخواهد کرد. گفت: «از این به بعد نجوا فرزندش را در بیمارستان به دنیا می‌آورد.» سال 1976بود که عبدالله بن‌لادن به دنیا آمد. یک‌سال بعد دومین فرزند اسامه به‌دنیا آمد و سومین فرزند او نیز در سال 1979 به دنیا آمد. پدر جوان هنوز 22سال بیشتر از عمرش نمی‌گذشت و در دانشگاه ملک عبدالعزیز مدیریت و اقتصاد می‌خواند.
به نجوا چشم می‌دوخت و تا آنجا که می‌توانست به تمایلات نجوا پاسخ می‌داد. همین مساله موجب می‌شد تا نجوا احساس کند با پذیرش این ازدواج بهترین کار را کرده است. می‌گوید: «چقدر دوست داشتم تا ابد این خوشبختی ادامه می‌یافت.» اما در پشت این ظواهر حقیقت دیگری نهفته بود. «کارمن بن‌لادن» همسر سوییسی یکی از برادران بن‌لادن می‌گوید آن مادر جوان از فشارهای عصبی رنج می‌برد. بچه کوچکش دایما گریه می‌کرد: «تشنه‌اش بود و نجوا تلاش می‌کرد با یک قاشق کوچک به او آب بدهد. اما آن بچه خیلی کوچک و ناتوان بود.» کارمن، زنی پرشیر بود. به نجوا پیشنهاد داد تا به آن بچه شیر بدهد اما نجوا نپذیرفت و گفت این بچه آب نمی‌خواهد.  کارمن می‌گوید از یکی از خواهرشوهرهایش شنیده که اسامه قبول نمی‌کرد برای همسرش یک زن شیرده استخدام کند. نجوا نیز جز این چاره‌ای نداشت که از اوامر شوهرش پیروی کند. او به خاطر همان بچه خیلی رنج کشید و درنهایت توانست با یک پستانک او را ساکت کند.
آن موقع کارمن با شوهرش صحبت کرد تا اسامه را راضی کند که باید یک زن شیری برای کودکش استخدام کند اما شوهرش قبول نکرد.

Tuesday, February 4, 2014

بن لادن - قسمت ششم - نجوا در عربستان

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

نجوا در مورد داماد می‌گوید: «در سوریه مراسم عروسی‌ها را خیلی مفصل می‌گیرند. ولی من تصمیم گرفته بودم مراسم‌مان خیلی ساده باشد. با این حال خیلی احساس خوشبختی می‌کردم. چون توانسته بودم نشانه‌های شادی را در چهره اسامه مشاهده کنم.» بعد از یک دوره زمانی کوتاه، اسامه سوریه را ترک کرد تا برای یک‌سال کامل نزد مادرش در جده زندگی کند. نجوا در این دوران مثل اسفند بر آتش می‌سوخت و انتظار نامه‌هایی را می‌کشید که از همسرش می‌رسید. مدت‌ها می‌شد چمدان‌هایش را بسته بود. تا اینکه بالاخره خبر آوردند خانواده بن‌لادن پیش از پایان سال می‌آیند و او را همراهشان به عربستان سعودی خواهند برد. نجوا دیگر با آن زندگی سکولار تاثیرگرفته از دوران قیمومیت فرانسوی‌ها دست کشید ه بود و با رفتن از لبنان به کلی حال‌وهوایش تغییر کرد. خودش می‌گوید: «می‌دانستم از این به بعد زندگی‌ام محدود خواهد بود. دیگر آنجا از رانندگی اتومبیل یا کار در خارج از خانه خبری نیست.» اما علیاء مادر نجوا به‌شدت وسواس این را داشت که برای دخترش چه لباسی تهیه کند. عبایی مشکی به همراه یک روسری برای پوشش موهایش تهیه کرد؛ به‌اضافه تکه‌پارچه دیگری برای پوشاندن صورت. به این ترتیب نجوا در مسیر این سفر کاملا به یک زن سعودی تبدیل شد. می‌گوید: «اولین‌بار بود که روسری مشکی بر صورتم می‌انداختم و لباس سیاه می‌پوشیدم.

بن لادن - قسمت پنجم - ازدواج اسامه با دختر خاله‌اش

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

خودش می‌گوید: «اسامه بچه‌ای خجالتی، خوش‌قلب و خیلی حرف‌گوش‌کن بود. من تلاش کردم در او نهال محبت و ترس از خدا و احترام به دیگران و همسایگان و استادانش را غرس کنم.»
بعدها علیاء برای باردوم با مرد دیگری ازدواج کرد که در مجموعه بن‌لادن کار می‌کرد و محمد‌العطاس نام داشت. این مرد گرچه تلاش می‌کرد خانواده و فرزندانش را دوست داشته باشد اما هرگز نتوانست جای خالی پدر را برای اسامه پر کند. اسامه بعدها به خانه خاله‌اش غانم رفت. او به مدت دوسال در لاذقیه تحصیل کرد. استاد انگلیسی‌اش که هنوز او را به یاد دارد، می‌گوید: «فقدان پدر روی او اثر خیلی زیادی گذاشته بود. او خیلی تنها بود.»
لاذقیه
آن زمان نجوا تغییراتی را که در زندگی این پسر جوان رخ داد، مشاهده می‌کرد. اسامه هنوز 10سالگی را رد نکرده بود. نجوا می‌گوید: «خیلی کم حرف می‌زد. سال‌ها گذشت اما او به‌ندرت از آن اتفاق حرف می‌زد.» سلیمان که برادر نجوا بود درصدد آن برآمد به این پسرجوان نخستین درس‌های دینی را دهد تا شاید از این حالت افسردگی خارج شود. وی می‌گوید: «اسامه پیوسته می‌گفت دوست دارد هرچه زودتر بزرگ شود تا بتواند جانشین پدر شود. خیلی مشتاق این بود که دست به‌کار شود.»
نجوا، وقتی به نوجوانی رسید مانند همه نوجوانان بر ضد لباس‌های سنتی و تحمیلی از سوی مادرش قیام کرد زیرا به جای آنها لباس‌های مدرن و رنگارنگ جدید را ترجیح می‌داد. وقتی تابستان آمد خودش را از تمام دامن‌های بلند یا پیراهن‌هایی که دستانش را تا مچ می‌پوشاند، خلاص کرد. خودش از آن دوران می‌گوید: «قلبم برای ارتباط با اسامه پر می‌زد. من همه‌چیز او را دوست داشتم. ظاهرش را، آن آرامشی که داشت، نحوه رفتارش با دیگران و قدرت شخصیتش را. اما هرگز ما احساساتمان را برای هم نگفتیم و هرگز صحبتی از ازدواج نداشتیم.»
به‌نظر می‌رسید اسامه از بودن در لاذقیه راضی شده است. می‌گویند در آنجا پیوسته به سراغ جزیره‌ای می‌رفت که در وسط یک دریاچه بود و با خانه خاله‌اش چندان فاصله‌ای نداشت. این واحه را خیلی دوست داشت. یک‌بار از سلیمان برادر نجوا پرسید چطور می‌شد که می‌توانست خانه‌ای بخرد تا در آن زندگی کند.
تابستان 1966
خانواده غانم هر تابستان از اقوامی که از جده می‌آمدند استقبال می‌کرد. خانم این خانواده آشپز ماهری بود که سه‌پسر و دودختر داشت. خانم غانم برای استقبال از خانواده خواهرش آماده می‌شد و از پیش ظروف زیادی را آماده می‌کرد. همچنین باغی که مخصوص پذیرایی از میهمانان بود. از آنجا که او زنی سنتی بود، حجابش اجازه نمی‌داد تاری از موهایش معلوم باشد. معمولا لباس‌هایی را می‌پوشید که از سر تا روی پایش را می‌پوشاند.
اما خواهرش علیاء که برای یک مرخصی تابستانه به سوریه می‌آمد از این باغ برای نشان‌دادن لباس‌های مد روزش استفاده می‌کرد. بنابراین دامن‌های شیک می‌پوشید و حجاب سبک‌تری نسبت به خواهرش داشت. لباس‌هایش به لحاظ رنگ و شکل کاملا متنوع بود. نجوا آخرین بچه خانواده غانم بود و تقریبا هشت‌سال از عمرش می‌گذشت. پسرخاله‌اش اسامه یک‌سال از او بزرگ‌تر بود و هر تابستان انتظار را می‌کشید تا بیاید. آن دو بر ساحل می‌دویدند و با هم بازی می‌کردند. گاه اسامه برای این دختر خوشه‌های انگور تازه می‌چید تا به خانه ببرد. شهر لاذقیه به این دو کودک اجازه می‌داد تا در کنار هم راحت باشند. نجوا یک دانش‌آموز کوشا و یک بازیکن ماهر تنیس بود؛ کسی که به مرور به پوشیدن دامن‌های بلند روی آورد تا وقتی می‌پرد دیگر ساق‌هایش معلوم نباشد. ساعت‌ها تمرین می‌کرد و می‌کوشید در بازی هم مثل درس‌هایش موفق باشد. برادر نجوا، سلیمان هنوز دیدارهای اسامه را به یاد می‌آورد. می‌گوید طبیعت، شکار، شنا و اسب‌سواری را دوست داشت. اما همین پسرخاله خجالتی یک‌روز تصمیم گرفت با محرمات و تابوهای خانواده مقابله کرده و به همراه نجوا به دمشق پایتخت سوریه برود.
عشق و ازدواج
برای توضیح ازدواج اسامه و نجوا دخترخاله‌اش باید به سال 1974 برویم، یعنی زمانی که آن دو به طور رسمی ازدواج کردند. نجوا فقط 14سال داشت. علیاء از این ازدواج خیلی شادمان بود. ولی مادر نجوا با آن مخالفت می‌کرد و امید داشت که دخترش جواب رد دهد. یک‌بار به دخترش گفت: «تو الان نزدیک من هستی اما اگر به عربستان بروی آن وقت دیدارت برای من سخت می‌شود.» نجوا می‌دانست که مادرش حق دارد. وقتی بچه بود به بلندی دامن مادرش ایراد می‌گرفت و آن را مسخره می‌کرد. اما بعدها وقتی همسر اسامه شد نقاب (روبنده) می‌زد. یک‌بار که مادرش به او ایراد گرفت در جوابش گفت: «این زندگی من است، این منم که آن را تعیین می‌کنم. من او را دوست دارم و می‌خواهم با او زندگی کنم.» سال 1974 مراسم ازدواج اسامه و نجوا برگزار شد. نجوا می‌گوید: «دامن سفید و شیکی پوشیده و موهایم را بافته بودم. می‌دانستم که آن‌روز خوشگل شده‌ام. دوست داشتم قیافه‌ام همان‌طوری باشد که شوهرم می‌خواهد.» جشن عروسی در ویلای بزرگ متعلق به خانواده غانم برگزار شد. مردان و زنان جدا از هم نشسته بودند. در پایان مراسم از همه دعوت شد تا شامی سنتی میل کنند؛ شامی مرکب از گوشت ‌کباب‌شده و دلمه برگ انگور. «خوراکی‌های زیادی بود. اما من گرسنه نبودم. هر روز و شب برای من مثل یک رویا بود. چون بالاخره توانسته بودم با مردی که دوستش داشتم، ازدواج کنم.»

Monday, February 3, 2014

بن لادن - قسمت چهارم - ازدواج اسامه با دختر خاله‌اش

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

خودش می‌گوید: «اسامه بچه‌ای خجالتی، خوش‌قلب و خیلی حرف‌گوش‌کن بود. من تلاش کردم در او نهال محبت و ترس از خدا و احترام به دیگران و همسایگان و استادانش را غرس کنم.»
بعدها علیاء برای باردوم با مرد دیگری ازدواج کرد که در مجموعه بن‌لادن کار می‌کرد و محمد‌العطاس نام داشت. این مرد گرچه تلاش می‌کرد خانواده و فرزندانش را دوست داشته باشد اما هرگز نتوانست جای خالی پدر را برای اسامه پر کند. اسامه بعدها به خانه خاله‌اش غانم رفت. او به مدت دوسال در لاذقیه تحصیل کرد. استاد انگلیسی‌اش که هنوز او را به یاد دارد، می‌گوید: «فقدان پدر روی او اثر خیلی زیادی گذاشته بود. او خیلی تنها بود.»
لاذقیه
آن زمان نجوا تغییراتی را که در زندگی این پسر جوان رخ داد، مشاهده می‌کرد. اسامه هنوز 10سالگی را رد نکرده بود. نجوا می‌گوید: «خیلی کم حرف می‌زد. سال‌ها گذشت اما او به‌ندرت از آن اتفاق حرف می‌زد.» سلیمان که برادر نجوا بود درصدد آن برآمد به این پسرجوان نخستین درس‌های دینی را دهد تا شاید از این حالت افسردگی خارج شود. وی می‌گوید: «اسامه پیوسته می‌گفت دوست دارد هرچه زودتر بزرگ شود تا بتواند جانشین پدر شود. خیلی مشتاق این بود که دست به‌کار شود.»
نجوا، وقتی به نوجوانی رسید مانند همه نوجوانان بر ضد لباس‌های سنتی و تحمیلی از سوی مادرش قیام کرد زیرا به جای آنها لباس‌های مدرن و رنگارنگ جدید را ترجیح می‌داد. وقتی تابستان آمد خودش را از تمام دامن‌های بلند یا پیراهن‌هایی که دستانش را تا مچ می‌پوشاند، خلاص کرد. خودش از آن دوران می‌گوید: «قلبم برای ارتباط با اسامه پر می‌زد. من همه‌چیز او را دوست داشتم. ظاهرش را، آن آرامشی که داشت، نحوه رفتارش با دیگران و قدرت شخصیتش را. اما هرگز ما احساساتمان را برای هم نگفتیم و هرگز صحبتی از ازدواج نداشتیم.»
به‌نظر می‌رسید اسامه از بودن در لاذقیه راضی شده است. می‌گویند در آنجا پیوسته به سراغ جزیره‌ای می‌رفت که در وسط یک دریاچه بود و با خانه خاله‌اش چندان فاصله‌ای نداشت. این واحه را خیلی دوست داشت. یک‌بار از سلیمان برادر نجوا پرسید چطور می‌شد که می‌توانست خانه‌ای بخرد تا در آن زندگی کند.
تابستان 1966
خانواده غانم هر تابستان از اقوامی که از جده می‌آمدند استقبال می‌کرد. خانم این خانواده آشپز ماهری بود که سه‌پسر و دودختر داشت. خانم غانم برای استقبال از خانواده خواهرش آماده می‌شد و از پیش ظروف زیادی را آماده می‌کرد. همچنین باغی که مخصوص پذیرایی از میهمانان بود. از آنجا که او زنی سنتی بود، حجابش اجازه نمی‌داد تاری از موهایش معلوم باشد. معمولا لباس‌هایی را می‌پوشید که از سر تا روی پایش را می‌پوشاند.
اما خواهرش علیاء که برای یک مرخصی تابستانه به سوریه می‌آمد از این باغ برای نشان‌دادن لباس‌های مد روزش استفاده می‌کرد. بنابراین دامن‌های شیک می‌پوشید و حجاب سبک‌تری نسبت به خواهرش داشت. لباس‌هایش به لحاظ رنگ و شکل کاملا متنوع بود. نجوا آخرین بچه خانواده غانم بود و تقریبا هشت‌سال از عمرش می‌گذشت. پسرخاله‌اش اسامه یک‌سال از او بزرگ‌تر بود و هر تابستان انتظار را می‌کشید تا بیاید. آن دو بر ساحل می‌دویدند و با هم بازی می‌کردند. گاه اسامه برای این دختر خوشه‌های انگور تازه می‌چید تا به خانه ببرد. شهر لاذقیه به این دو کودک اجازه می‌داد تا در کنار هم راحت باشند. نجوا یک دانش‌آموز کوشا و یک بازیکن ماهر تنیس بود؛ کسی که به مرور به پوشیدن دامن‌های بلند روی آورد تا وقتی می‌پرد دیگر ساق‌هایش معلوم نباشد. ساعت‌ها تمرین می‌کرد و می‌کوشید در بازی هم مثل درس‌هایش موفق باشد. برادر نجوا، سلیمان هنوز دیدارهای اسامه را به یاد می‌آورد. می‌گوید طبیعت، شکار، شنا و اسب‌سواری را دوست داشت. اما همین پسرخاله خجالتی یک‌روز تصمیم گرفت با محرمات و تابوهای خانواده مقابله کرده و به همراه نجوا به دمشق پایتخت سوریه برود.
عشق و ازدواج
برای توضیح ازدواج اسامه و نجوا دخترخاله‌اش باید به سال 1974 برویم، یعنی زمانی که آن دو به طور رسمی ازدواج کردند. نجوا فقط 14سال داشت. علیاء از این ازدواج خیلی شادمان بود. ولی مادر نجوا با آن مخالفت می‌کرد و امید داشت که دخترش جواب رد دهد. یک‌بار به دخترش گفت: «تو الان نزدیک من هستی اما اگر به عربستان بروی آن وقت دیدارت برای من سخت می‌شود.» نجوا می‌دانست که مادرش حق دارد. وقتی بچه بود به بلندی دامن مادرش ایراد می‌گرفت و آن را مسخره می‌کرد. اما بعدها وقتی همسر اسامه شد نقاب (روبنده) می‌زد. یک‌بار که مادرش به او ایراد گرفت در جوابش گفت: «این زندگی من است، این منم که آن را تعیین می‌کنم. من او را دوست دارم و می‌خواهم با او زندگی کنم.» سال 1974 مراسم ازدواج اسامه و نجوا برگزار شد. نجوا می‌گوید: «دامن سفید و شیکی پوشیده و موهایم را بافته بودم. می‌دانستم که آن‌روز خوشگل شده‌ام. دوست داشتم قیافه‌ام همان‌طوری باشد که شوهرم می‌خواهد.» جشن عروسی در ویلای بزرگ متعلق به خانواده غانم برگزار شد. مردان و زنان جدا از هم نشسته بودند. در پایان مراسم از همه دعوت شد تا شامی سنتی میل کنند؛ شامی مرکب از گوشت ‌کباب‌شده و دلمه برگ انگور. «خوراکی‌های زیادی بود. اما من گرسنه نبودم. هر روز و شب برای من مثل یک رویا بود. چون بالاخره توانسته بودم با مردی که دوستش داشتم، ازدواج کنم.»

Sunday, February 2, 2014

بن لادن - قسمت سوم - فقدان پدر

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

در تاریخ سوم‌سپتامبر سال 1967 هواپیمایی که پدر بن‌لادن* را با خود می‌برد سقوط کرد و پدر را از خانواده گرفت. این اتفاق برای اعضای خانواده بن‌لادن بسیار ‌گران تمام شد. پدر بن‌لادن جزو یکی از مردان بزرگ پادشاهی سعودی بود و رابطه دوستانه و نزدیکی با ملک‌عبدالعزیز بن‌سعود داشت. وقتی هنوز کوچک بود به‌دلیل معامله‌ای که برای خرید گاو کرده و بدهکار شده بودبه عربستان رفت و برای نخستین‌بار در بندر جده به‌عنوان بنا مشغول کار شد. هنگامی که مسوولیت‌هایش بیشتر شد در سال 1930 تصمیم گرفت یک شرکت خصوصی را با موضوع مشاغل عمومی تاسیس کند. به همین ترتیب جایگاه او نزد دولت آل‌سعود روز به روز ارتقا یافت. عربستان رژیمی بود که بعدها معلوم شد اراضی‌اش بزرگ‌ترین ذخایر نفتی جهان را در خود جای داده است. محمد بن‌لادن با افراد بسیاری توانست متحد شده و امپراتوری خود را توسعه دهد. او 20بار ازدواج کرد و بیش از 55 فرزند به‌دنیا آورد. هریک از این فرزندان موقع مرگ پدر حدود 330میلیون‌دلار ارثیه داشت. شایان ذکر اینکه طبق نص‌شریعت اسلامی دختران نصف این مبلغ را به ارث می‌بردند. دوران ازدواج او با یکی از زنانش به نام علیا خیلی کوتاه بود زیرا آن زن به محض تولد تنها فرزندش یعنی اسامه تصمیم به طلاق از بن‌لادن گرفت. خالد بطرفی که یکی از نزدیکان این خانواده است، می‌گوید، «همه چیز این زن تقریبا به اسامه رسید؛ فرزندی که کاملا مطیع مادرش بود.» علیاء فرزند یتیمش را تحت مراقبت خود گرفت و او را با عشق و محبت بزرگ کرد.
*پدر بن‌لادن، محمدبن عوض‌بن‌لادن (1967-1908) نام داشت. در عربستان او را به نام محمد بن‌لادن می‌شناختند؛ کسی که در یمن اقامت داشت و می‌گویند با یک دنیا ثروت یک روز همه‌اش را بار زد و با خودش به عربستان آورد و بعدها به بزرگ‌ترین پیمانکار ساختمانی در این کشور تبدیل شد. او به روایتی بیش از 20بار ازدواج کرد و در مجموع 54فرزند داشت که از بین آنها 25نفرشان پسر و بقیه دختر بودند. محمدبن‌عوض از جوانی با خانواده سعودی‌ها حشر و نشر داشت. گفته می‌شود هرچند محمد بن‌لادن در یک سانحه هوایی کشته شد، اما مبلغی حدود 16میلیارددلار برای خانواده‌اش به ارث گذاشت.