Friday, April 24, 2009

خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

Saturday, March 14, 2009

ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری

کون لقت، بگذر
بن بست است

Friday, March 13, 2009

ابراهیم علیه‌السلام می‌فرماید:
وقتی دلگیر هستی و تنها // غربت است، تمام دنیا!

Wednesday, February 4, 2009

درس خوندن اگه خوب بود، استاد‌های دانشگاه که قشر خیلی درس‌خونده‌ی جامعه هستند، اینقدر آدم‌های حال به‌هم‌زنی از آب در نمیومدند.
اینقدر کمپلکس متحرکی از بیماری‌های مختلف روانی نبودن.
این حجم عظیم از عقده رو توی وجودشون به معرض نمایش نمی‌گذاشتند.

به چه انگیزه‌ای ادامه تحصیل بدم خب؟

Thursday, January 29, 2009


آسوده دلان را غم شوریده سران نیست
این طایفه را غصه رنج دگران نیست

ای هموطنان باری اگر هست ببندیم
این ملک اقامتگه ما رهگذران نیست
دوستان نوجوان پشت کنکوری من

بهتان قول میدهم که اگر دانشگاه آزاد بروید، یک روزی حتما از اینکه به دانشگاه آزاد رفته‌اید پشیمان خواهید شد.
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره

Saturday, January 24, 2009

کو نمودارت؟ کونمودارت؟ کون مو دار ات!

Tuesday, January 20, 2009

ما اجنبی ز قاعده کار عالم‌ایم
دیوانه گرد کوچه و بازار عالم‌ایم

ما مردمان خانه به دوش‌یم و خوش‌نشین
نِی، زان گروه خانه‌نگه‌دار عالم‌ایم!
«وحشی بافقی»

هوس مستی کردم.

Monday, January 19, 2009

من اگر بخواهیم دقیق بگویم،

دقیقا از وقتی توجه‌ام به این نکته جلب شد، که اسم این معادلاتی که من در مقابلشون احساس فلج مغزی می‌کنم، معادلات دیفرانسیل ordinary (معمولی) هست،

تصمیمم در مورد عدم ادامه تحصیل در رشته‌های مهندسی، کاملا شکل راسخ‌تر و جدی‌تری به خودش گرفت.

Thursday, January 8, 2009

دانشگاه در هفته آخر ترم یک ویژگی دارد.

اگر سر کلاس بروی، مطلقا چیز بدرد بخوری مطرح نمیشود و مینشینی سر کلاس و استاد با تخم‌هایش ور میرود و گپ و بگو و بخند و شوخی و ... .

اما اگر از سر بی‌حوصلگی سر کلاسی نروی، استاد می‌آید، نصف مطالب را حذف می‌کند و 6 تا سؤال می‌گوید که 4 تایش در امتحان می‌آید.
حالا بدو تا یکی را پیدا کنی که سر کلاس حاضر بوده باشد و تو را به تخمش حساب کند.

Saturday, December 20, 2008

Monday, December 1, 2008

مصائب زندگی بر دو دسته‌اند.
دسته اول شدت‌شان، مستقل از زمان هست.
یعنی می‌توانی تحمل‌شان کنی، تا سر فرصت مناسب، با یک برنامه‌ریزی مناسب بروی سراغ‌شان، و ترتیب‌شان را بدهی.

دسته دوم اما، شدت‌شان با زمان نسبت مستقیم دارد.
یعنی اول آنقدر کوچک‌ند که نیستند، به چشم نمی‌آیند، اما زمان که میگذرد، شدت‌شان زیاد می‌شود. روح‌ات را می‌پیمایند، صبح به صبح اعصابت را پانچ می‌کنند. تا شب سوراخ‌های مغزت هوا می‌کشد. دردش را می‌توان به درد دندان درون‌تهی‌ای که هوا می‌کشد، تشبیه کرد.
چشم بر هم می‌گذاری، آن چنان گسترده می‌شوند که دیگر یارای مقابله باهاشان را در خودت نمی‌بینی.

Saturday, November 29, 2008

خون دل ما، رنگ می ناب گرفته!

Thursday, November 6, 2008

جز گرد غم نیست به ویرانه جهان
می‌برد کاش سیل، فناخانه جهان

خون می‌خوریم، خون دل خویش همچو خم
تا پا نهاده‌ایم به میخانه جهان

مستی درد دارد و در پی خمار غم
نوشیده‌ایم باده ز پیمانه جهان

غم ماند و عمر رفت، دریغا که هیچ سیل
این نقش را نشست ز ویرانه جهان

جز نقشهای در هم رؤیا چه دیده‌ایم
ما را بخواب می‌کند افسانه جهان

در زیر آسیای فلک، کاش از فشار
یکباره خرد می‌شد این دانه جهان

«سهراب سپهری»