Friday, August 15, 2008

Never be afraid of anything.

با این جمله خیلی حال کردم.

Monday, August 11, 2008

یکی از مزیت‌های نظام حاکم فعلی ایران، اینه که رو حساب اینکه زندگی داخل کشور رو به مردم زهر کردن، یه درصد زیادی از مردمی که توانایی دارن، از کشور فرار میکنن و به هر کشور دیگه ای که بتونن، مهاجرت میکنن.

بعد این قضیه، خوبیش اینجاست که تیم‌های ورزشی ایران، تو هر کشور دیگه ای مسابقه داشته باشن، یه عده‌ی زیادی ایرانی توی اون کشور ساکن هستند تا بیان توی استادیوم داد بزنن ایران ایران... تو هر کشوری.

Thursday, July 17, 2008

تنگی نفس می گیرم وقتی نگاه می کنم به افق و راه نپیموده

Tuesday, July 15, 2008

ژله ی لختی پختی می خوام

Monday, July 14, 2008

خیلی دردناکه اما دنیا بدون ایران جای قشنگ تریه

Sunday, July 13, 2008

عظمت یه پدر رو دخترش که نمی تونه درک کنه
آخه دختر چی می فهمه از مردونگی؟
کسشر
هیچ زنی خواستار برابری حقوق در عملگی ساختمان نیست؟

Monday, July 7, 2008

Oh Lord! Save man from whoever wants to save it!

Friday, July 4, 2008

چه لذتی بیشتر از یه نسیم خنک و یه قلیون چاق و موسیقی زیبا و یه شکم سیر و یه دوس‌دختر خر؟
چی بیشتر می‌خوای دیگه؟ جهان‌گشایی؟

Thursday, July 3, 2008

تو مملکتی که آدم اعصابش مدام در حال ارتعاشه انسان دوست بودن کار سختیه

Sunday, June 29, 2008


Let's live see what happens.

Tuesday, June 17, 2008

Lost, Season 3, Episode 1, Mr. Eko's Confessions:


I did not ask for the life that I was given,
but it was given, nonetheless,
And with it, I did my best ...

Saturday, June 7, 2008

یک مقاومتی که ذهن انسان در مقابل تنهایی شدید صورت میدهد این است که آدم هر بار میرود دستشویی در را پشت سرش قفل میکند. بعد ساعت ها با خودش کلنجار میرود که دفعه بعد این کار را نکند، اما نمیشود. دفعه بعد هم باز در را قفل میکنی.

Thursday, June 5, 2008

بابا جان اصلا قطبی خدا بود. گاییدید ما رو.
در نزدیکی خانه ما منطقه‌ای هست وسیع و مرتفع، که نمای کلی‌ای از شهر کثیف‌مان از آنجا پیداست.
عصرها مردم با دوست‌دخترهایشان می‌آیند در این زمین وسیع فقط می‌ایستند.

دیروز پریروزها که به دلیلی، برای دومین بار به آنجا رفتم، با خودم فکر می‌کردم که این مردم (با قیافه‌های اکثرا مشترک با دفعه قبل) احتمالا نه پول دارند که با دوست‌دخترهایشان بروند رستورانی یا کافی‌شاپی مثلا، نه کون آن را دارند که بروند مثلا یک پارکی، بالا ولنجکی، ... پیاده‌روی کنند، نه خانه یا حداقل سقفی برای گذراندن چند ساعتی با دوست‌دخترشان، نه جربزه پرسه زدن در خیابان احتمالا بخاطر ترس از دستگیر شدن ...
یعنی واقعا این آدمها هیچ‌چیز ندارند.

خیلی باحال است وقتی آدم می‌بیند این مردمانی که بواقع هیچ‌چیز ندارند، بچه شهرک غرب هستند و ماشین‌هایشان حداقل زانتیا است.