Thursday, March 6, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و هشتم - بمباران خانه الظواهری

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

تلفن زنگ زد... عمر بود که تماس می‌گرفت. نجوا توصیه کرد آرام باشد و بعد از او خواست دیگر حرفی نزند. پروژه بزرگ به نتیجه رسیده بود. به دنبال آن، هنگامی که هواپیماهای آمریکایی داشت کوه‌های افغانستان را سوراخ‌سوراخ می‌کرد، مها و زینب دخترش در خانه‌ای واقع در حومه کابل خود را پنهان کرده بودند. آنها فهمیدند عزت همسر الظواهری نیز همان‌جاست. مها و دخترش به‌راحتی نتوانستند عزت را تشخیص دهند زیرا سرش پوشیده بود و دختر معلولش را همراه داشت. پسرش هم پابرهنه بود و داشت می‌لرزید. همسر ایمن الظواهری سعی می‌کرد از انفجارها بگریزد. این خانم و دخترش می‌گویند عزت به ما گفت هرگز نمی‌دانسته شوهرش در اصل چه کسی بود و چه مقامی داشته است. می‌گفت: «من هرگز ندانستم که او فرمانده است. این مساله را نمی‌توانم باور کنم.» عزت تصمیم داشت به خانه یکی از طرفداران طالبان پناهنده شود؛ خانه‌ای که بیش از ١٥دقیقه از آنجا فاصله نداشت. اما نیروهای آمریکایی به گمان اینکه الظواهری در آنجا پناه گرفته محل اقامتش را بمباران کردند. عزت در این حادثه کشته شد زیرا پیش از رسیدن گروه‌های امداد زیر آوار مرده بود. در آن حادثه تنها دختر معلول الظواهری زنده ماند که ١٤سال داشت.
یادداشت مترجم:
گرچه نویسنده کتاب، داستان بن‌لادن را به اینجا ختم می‌کند اما چنان‌که همگان می‌دانند به دنبال حوادث ١١سپتامبر آمریکا با تشکیل یک ائتلاف بین‌المللی ابتدا به افغانستان و سپس عراق حمله کرد. طی این سال‌ها شبکه تروریستی القاعده به رهبری اسامه بن‌لادن با انفجارهای مکرر در جهان رعب و وحشت می‌پراکند و در همان حال به سردمداران آمریکا برای ادامه به اصطلاح مبارزه‌شان با تروریسم بهانه می‌داد. در نهایت ماموران اطلاعاتی آمریکا کشف کردند که اسامه بن‌لادن به همراه یکی،دونفر از همسرانش در ابیت‌آباد پاکستان مخفی شده است. کماندوهای آمریکایی طی عملیاتی ویژه به این خانه ریخته و بن‌لادن را به قتل رساندند. آمریکایی‌ها برای اینکه هیچ اثری از بن‌لادن نماند، گفتند جسدش را به دریا انداخته‌اند. این اواخر نیز اعلام کردند تمام فیلم‌های مربوط به این عملیات را نابود کرده‌اند. با این همه شبکه القاعده همچنان به رهبری ایمن الظواهری به فعالیت خود ادامه می‌دهد.

توضیح نویسنده: آخرین توضیح اینکه روزنامه القبس- که منبع اصلی ما برای ترجمه این پاورقی بود- به دلایلی نامعلوم از ادامه چاپ کتاب «زنان دیکتاتورها» خودداری کرده است. از این‌رو با عرض پوزش باید بگوییم ادامه این پاورقی تا زمان انتشار مجدد آن توسط روزنامه القبس یا پیداکردن منبعی دیگر به‌طور طبیعی متوقف خواهد شد. البته روزنامه «شرق» تلاش می‌کند نسخه‌ای از اصل کتاب را به دست آورد که به محض تهیه، ادامه این پاورقی، ترجمه و تقدیم خوانندگان محترم خواهد شد.

Wednesday, March 5, 2014

بن‌لادن – قسمت بیست و هفتم – روز سخت

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

صبح یکی از روزهای نخست‌ماه سپتامبر سال ٢٠٠١ بود که نجوا انگشتری‌اش را درآورد و به‌عنوان سال‌هایی را که با او گذرانده است به مرد زندگی‌اش داد. او داشت به پاکستان می‌رفت. اما نتوانست به جز سه تا از بچه‌های کوچکش را با خود ببرد. این مساله نیز او را بسیار آزار می‌داد.
نجوا می‌گوید: «احساس می‌کردم قلبم دارد از درون متلاشی می‌شود. به‌خصوص وقتی دیدم که فرزندانم از من دور می‌شوند.» آن زمان، اسامه دیگر همان مردی نبود که نجوا ٢٦سال پیش با او ازدواج کرده بود.
پروژه‌ای را که داشت در حال اجرا بود و هیچ‌کس قادر به مهارش نبود؛ حتی همسر جدیدش آمال. اسامه از او هم کناره می‌گرفت.
آمال می‌گوید: «به من یک تلفن داد و از من خواست با خانواده‌ام حرف بزنم، به آنها بگویم به جایی دیگر می‌روم و تا مدتی طولانی قادر نخواهم بود با آنها تماس بگیرم.» آمال بدون اینکه بداند بعد از این کجا خواهند رفت این خبر را به اطلاع خانواده‌اش رساند. هنگامی که اسامه اتومبیل را آماده کرد، به آمال دستور داد به همراه فرزند و یک همراهش به سمت جنوب یعنی به سمت مرزهای پاکستان برود. روز ١١سپتامبر سخت‌ترین روز در جهان بود. تصاویر شعله‌های آتش که از انفجارهای نیویورک در همه تلویزیون‌های دنیا پخش می‌شد، حیرت‌آور بود. نجوا آن موقع لاذقیه بود.

Tuesday, March 4, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و ششم - زن‌ها می‌روند

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

هنگامی که اسامه بن‌لادن تمایل پیدا می‌کرد یک شب را با آمال بگذراند، جلو همه افراد خانواده‌اش می‌گفت: «مایلم امشب تاماتیس بخورم. (یعنی تماته اما با تلفظ یمنی به معنای همان گوجه‌فرنگی) چون آمال همیشه این کلمه را به کار می‌برد. شیخ راشد برای ما توضیح داد: «یک سال با همسرم در آن اردوگاه ماندم. طی این یک سال پدر آمال یک‌بار برای دیدن دخترش به آنجا آمد. وقتی بعد از ٩ماه دخترش را دید از شرایطی که در آن زندگی می‌کرد، شوکه شد. حتی به او پیشنهاد داد تا به همراهش به یمن بازگردد. اما آمال به او با قاطعیت گفته بود زندگی در این شرایط ما را بهتر به مقصدمان می‌رساند. حرف‌های آمال پدرش را سخت عصبانی کرده و در نهایت به او گفته بود «این انتخاب توست. من برمی‌گردم و هرگز دیگر به اینجا نخواهم آمد!»
بعدها، ولید پسرعموی مال که در یمن زندگی می‌کرد، تصمیم گرفت به افغانستان برود. وقتی به آنجا رسید با صحنه حساسی روبه‌رو شد. اسامه پی برده بود که نجوا می‌خواهد برود. دو همسر دیگرش یعنی سهام و خیریه را هم مختار گذاشت که می‌خواهند بمانند و می‌خواهند بروند. اما آمال، آخرین همسرش اصرار داشت با او بماند. می‌گفت: «مایلم در کنار تو شهید شوم. تا زنده هستم تو را ترک نمی‌کنم.» اسامه وضعیت را برای همسرانش شرح داد و به آنها گفت: «هر لحظه ممکن است در معرض مرگ باشید.» اما آمال موضع خود را از همان اول روشن کرده بود. در مقابل پسرعمویش گفت: «من تصمیم نهایی خودم را گرفته‌ام.» آمال درباره دوران زندگی‌اش با اسامه می‌گوید: «در تمام دوران زندگی‌ام با او، اسامه گاهی آخرهای شب به خانه‌ام می‌آمد. بدون اینکه یک کلمه با کسی حرف بزند برای ساعت‌های طولانی روی تخت خوابش دراز می‌کشید.» او در آن زمان داشت به «پروژه بزرگش» فکر می‌کرد. ساعت‌ها می‌نشست و به‌جز اندک مدتی نمی‌خوابید. تنها برای مدتی که فراتر از سه‌ساعت نمی‌شد ممکن بود حرف بزند. آمال می‌افزاید: «اگر با او صحبت می‌کردم عصبانی می‌شد. برای همین او را تنها به حال خودش می‌گذاشتم.» درآن دوره اسامه به شدت خسته و نگران بود. برای همین از داروهای آرام‌بخش استفاده می‌کرد. تا به این وسیله بتواند بر اعصابش مسلط باشد. هفته‌ای یک شب را با آمال می‌گذراند. این امتیازی بود که فقط او داشت و بقیه زنانش از آن محروم بودند. از خوش‌شانسی سایر زنان بن‌لادن این بود که گاه یک یا دوبار برای شرکت در مراسمی به کابل می‌رفتند. آنجا می‌توانستند به همراه بچه‌هایشان پرسه‌ای بزنند. در این سفرها معمولا خودروهای مملو از گارد و سلاح آنها را همراهی می‌کرد. گاه نیز به دیدار عزت همسر ایمن الظواهری می‌رفتند. او با همسرش در محله وزیر اخبان‌خان زندگی می‌کرد؛ جایی که هیات‌های دیپلماتیک و وزارتخانه‌های افغانستان قرار داشت. آن دو در یک خانه زیبا و راحت که مربوط به دوران استعمار افغانستان بود، زندگی می‌کردند. به‌خصوص آنکه دختری داشتند که باید به نیازهای ویژه‌اش پاسخ داده می‌شد.
شروع دلهره
رفتن خانواده الظواهری از شهر قندهار یک تصمیم استراتژیک بود. از زمان حمله‌ای که در سال ٢٠٠٠ توسط یک فرد انتحاری علیه زیردریایی یواس‌اس‌کول آمریکا در سواحل یمن صورت گرفت، اسامه بن‌لادن تصمیم گرفته بود سازماندهی شبکه القاعده را از نو طراحی کرده و تخم‌مرغ‌هایی را که در یک سبد گذاشته بود، جدا کند. برای چند ماه، از دیدارهای بن‌لادن با همسرانش به‌شدت کاسته شد. آمال در این‌باره می‌گوید: «هفته‌ای یک بار یا حتی گاه سه‌هفته یک‌بار فقط به دیدن من می‌آمد. وقتی هم می‌آمد می‌گفت خسته است و با ملاعمر و رهبران طالبان مشکلاتی پیدا کرده است.» اسامه هرگز رفتاری را که ملاعمر با او در حیاط خانه‌اش داشت، فراموش نمی‌کرد. به نظر می‌رسید شمارش‌معکوس شروع شده است. آمال در این‌باره می‌گوید: «به من گفت بیم آن دارد که طالبان علیه او کودتا کند و بخواهد از شرش خلاص شود. ایالات‌متحده به آنها فشار می‌آورد تا از چنگ ما خلاص شود.» در ماه آگوست آن سال، هوای قندهار به‌شدت گرم و طاقت‌فرسا بود. آمال از این مساله رنج می‌کشید. او همزمان داشت انتظار تولد نخستین بچه‌اش را می‌کشید. شرایط بسیار سخت بود. ماموریت به اتمام رسیده بود و دقیقا در آن زمان بود که شیخ رشاد و همسرش تصمیم گرفتند از افغانستان بروند. می‌گوید: «من از آنها خواستم سلامم را به خانواده برسانند و بگویند که نگران من نباشند چون من حالم خوب است و هنوز به دنبال رویایم هستم.»
خداحافظی نجوا
اما در مقابل، نجوا خیلی نگران و به‌هم‌ریخته بود. تمام توان و جراتش را جمع کرد و از همسرش خواست تا به سوریه برگردد.
جواب داد: نجوا می‌خواهی بروی؟
- بله دوست دارم به سوریه نزد مادرم بروم.
- مطمئنی؟
- بله مایلم به سوریه بروم.
- موافقم نجوا، می‌توانی بروی.
اسامه در حالی که اندوه قلبش را درهم می‌فشرد پاسخ داد. بعد اضافه کرد: «دنبال کارهایت خواهم بود. کمتر از یک هفته خواهی رفت.»
اسامه خارج شد. دوباره برگشت تا بگوید: «نجوا، من هرگز تو را طلاق نمی‌دهم. اگر روزی شنیدی که تو را طلاق داده‌ام، ابدا باور نکن!»

Monday, March 3, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و پنجم - آخرین عروسی

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

شیخ راشد محمد می‌گوید: «من و همسرم در اتاق دیگری در همان مجتمع زندگی می‌کردیم. مخصوصا این کار را کردیم تا همسرم نزدیک آمال باشد. به‌خصوص در روزهای اول زندگی‌اش. مثل همه تازه‌عروسان او نیازمند کسی بود که کمکش کند تا جهازش را بچیند و لباس‌هایش را مرتب کند.» همسران بن‌لادن در مراسم عروسی حضور داشتند. اما نمی‌توانیم بگوییم زنانی که سال‌ها وفاداری‌شان را نسبت به اسامه بن‌لادن اثبات کرده بودند از این مساله شادمان بودند. نجوا به‌شدت عصبانی بود. با این حال سعی کرد خشم و نارضایتی خود از آمال را فرونشاند. با خودش می‌گفت: «این من نیستم که اشتباه کرده‌ام بلکه این اسامه است که اشتباه کرد.» نجوا، سهام و خیریه لحظات ورود این عروس جدید را تبریک گفتند. هرچند از این مساله رضایتی نداشتند ناصر نگهبان شخصی بن‌لادن درباره آن لحظات می‌گوید: «همه‌شان نسبت به آمال حسودی می‌کردند. به‌خصوص نجوا، که با خشونت با زن من رفتار می‌کرد زیرا اعتقاد داشت این من بودم که به یمن رفته و این سوغاتی را آورده بودم.» یک بار به همسرم گفته بود: «اسامه به شما پول داده و شما واقعا به لطف ماست که زندگی می‌کنید. حالا همسر تو می‌رود یمن تا برای او یک زن جدید بیاورد. این سزاوار نبود!» حتی فرزندان اسامه از این ازدواج جا خوردند. آنها نمی‌توانستند غریبه‌ای را که سنش کمتر از آنها بود بپذیرند. آنها نیز از ناصر می‌پرسیدند: «چرا این دختربچه را که از ما کم‌سن‌وسال‌تر است برای پدرمان گرفتی؟» در پاسخ به همه این اعتراضات، اسامه به همسران و فرزندانش اطمینان داد و گفت همسر جدیدش زنی پخته است که بیش از ٣٠سال دارد، قرآن را از حفظ است. این حرف‌ها کارگر افتاد و زنان را تشویق به استقبال از آمال کرد. آمال با همه آنها مودب برخورد می‌کرد و این مساله موجب علاقه‌مندی آنها شد. به‌خصوص اینکه این زن جوان برخلاف همه خیلی کم‌حرف بود. آمال به‌سرعت با این مجتمع کوچک انس گرفت و به زندگی در اردوگاه عادت کرد. تا آنجا که گویی او در قندهار به یک خوشبختی عالی دست یافته بود. یک روز شیخ راشد گفت اسامه روش بریدن لیموی او را مسخره می‌کرد زیرا به صورت عمودی و مثل نصف‌کردن یک سیب آن را می‌برید. اسامه هر موقع کاری پیش می‌آمد به شوخی می‌گفت: «این به روش یمنی است.»

Sunday, March 2, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و چهارم - آخرین عروسی

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

قرار براین بود که بعد با پدرش صحبت شود. به این ترتیب دختر یک هفته بعد موافقت کرد و این موضوع را به اطلاع من رساند. اما من از او پرسیدم در تصمیمش قطعی است یا خیر؟ در جواب گفت: «این ازدواج کمک می‌کند تا من رویایم را تحقق بخشم.» اما وقتی من از او پرسیدم که رویایش چیست جواب داد: مرگ در میدان افتخار مثل یک شهید! با این حال راشد محمد باید پدر خانواده را قانع می‌کرد تا به دخترش اجازه ترک کشور را دهد. در این‌باره راشد می‌گوید: «اول پدرش قبول نکرد. اما با اصرار دخترش پذیرفت و کوتاه آمد.» روز سفر، آمال به همراه پدرش و گروه کوچکی از برادران و خواهران و اقوام به اتفاق شیخ راشد خود را به صنعاء رساندند. به این ترتیب پیش از رفتن به افغانستان، بار سفر به پاکستان بسته شد. بعد از یک سفر دو روزه، وقت آن رسید تا آمال از برادران و خواهرانش جدا شود و مانند یک زن ازدواج‌کرده زندگی مستقل خود را پی بگیرد. فرد میانجی در این ماجرا می‌گوید: «روز بعد از اینکه رسیدیم، مراسم جشن کوچکی برای استقبال از همسر جدید بن‌لادن برپا کردیم. البته دو مجلس جداگانه بود: یکی برای مردان و دیگری برای زنان. شیخ راشد نگران عکس‌العمل بن‌لادن بود. به‌خصوص اینکه او بود که عروس را انتخاب کرده بود نه بن‌لادن. اما بعد از سه‌روز دید که رهبرش پاسخ مثبت داد و حتی گفت انتخابش عالی بوده است. اسامه بن‌لادن در اردوگاه قندهار بود که با آمال ازدواج کرد. این اتفاق در ژوییه سال٢٠٠٠ افتاد و در مراسم عروسی، علاوه بر شعر و سرودخوانی – چنان‌که تعدادی از مدعوین می‌گویند - تیر هوایی نیز شلیک شد. شیخ راشد درباره مراسم عروسی می‌گوید: «مراسم طبق سنت‌های اسلامی برگزار شد؛ مثل همان که اعراب می‌پسندند. مردان در یک جا و زنان نیز در جای دیگر. رقص‌های عامیانه بود و چند گاو هم ذبح شد. مردان زیادی جمع شده بودند. اما زنانی که در این مراسم شرکت کردند تعدادشان فراتر از ١٠نفر نمی‌رفت. آنها تنها زنانی بودند که در اردوگاه حضور داشتند.» اتاق آمال در مجتمع شماره‌شش قرار داشت و عبارت بود از یک تخت، دونفره و چند گلدان و کتاب‌های دینی.