Wednesday, March 5, 2014

بن‌لادن – قسمت بیست و هفتم – روز سخت

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

صبح یکی از روزهای نخست‌ماه سپتامبر سال ٢٠٠١ بود که نجوا انگشتری‌اش را درآورد و به‌عنوان سال‌هایی را که با او گذرانده است به مرد زندگی‌اش داد. او داشت به پاکستان می‌رفت. اما نتوانست به جز سه تا از بچه‌های کوچکش را با خود ببرد. این مساله نیز او را بسیار آزار می‌داد.
نجوا می‌گوید: «احساس می‌کردم قلبم دارد از درون متلاشی می‌شود. به‌خصوص وقتی دیدم که فرزندانم از من دور می‌شوند.» آن زمان، اسامه دیگر همان مردی نبود که نجوا ٢٦سال پیش با او ازدواج کرده بود.
پروژه‌ای را که داشت در حال اجرا بود و هیچ‌کس قادر به مهارش نبود؛ حتی همسر جدیدش آمال. اسامه از او هم کناره می‌گرفت.
آمال می‌گوید: «به من یک تلفن داد و از من خواست با خانواده‌ام حرف بزنم، به آنها بگویم به جایی دیگر می‌روم و تا مدتی طولانی قادر نخواهم بود با آنها تماس بگیرم.» آمال بدون اینکه بداند بعد از این کجا خواهند رفت این خبر را به اطلاع خانواده‌اش رساند. هنگامی که اسامه اتومبیل را آماده کرد، به آمال دستور داد به همراه فرزند و یک همراهش به سمت جنوب یعنی به سمت مرزهای پاکستان برود. روز ١١سپتامبر سخت‌ترین روز در جهان بود. تصاویر شعله‌های آتش که از انفجارهای نیویورک در همه تلویزیون‌های دنیا پخش می‌شد، حیرت‌آور بود. نجوا آن موقع لاذقیه بود.

0 replies:

Post a Comment