Tuesday, March 4, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و ششم - زن‌ها می‌روند

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

هنگامی که اسامه بن‌لادن تمایل پیدا می‌کرد یک شب را با آمال بگذراند، جلو همه افراد خانواده‌اش می‌گفت: «مایلم امشب تاماتیس بخورم. (یعنی تماته اما با تلفظ یمنی به معنای همان گوجه‌فرنگی) چون آمال همیشه این کلمه را به کار می‌برد. شیخ راشد برای ما توضیح داد: «یک سال با همسرم در آن اردوگاه ماندم. طی این یک سال پدر آمال یک‌بار برای دیدن دخترش به آنجا آمد. وقتی بعد از ٩ماه دخترش را دید از شرایطی که در آن زندگی می‌کرد، شوکه شد. حتی به او پیشنهاد داد تا به همراهش به یمن بازگردد. اما آمال به او با قاطعیت گفته بود زندگی در این شرایط ما را بهتر به مقصدمان می‌رساند. حرف‌های آمال پدرش را سخت عصبانی کرده و در نهایت به او گفته بود «این انتخاب توست. من برمی‌گردم و هرگز دیگر به اینجا نخواهم آمد!»
بعدها، ولید پسرعموی مال که در یمن زندگی می‌کرد، تصمیم گرفت به افغانستان برود. وقتی به آنجا رسید با صحنه حساسی روبه‌رو شد. اسامه پی برده بود که نجوا می‌خواهد برود. دو همسر دیگرش یعنی سهام و خیریه را هم مختار گذاشت که می‌خواهند بمانند و می‌خواهند بروند. اما آمال، آخرین همسرش اصرار داشت با او بماند. می‌گفت: «مایلم در کنار تو شهید شوم. تا زنده هستم تو را ترک نمی‌کنم.» اسامه وضعیت را برای همسرانش شرح داد و به آنها گفت: «هر لحظه ممکن است در معرض مرگ باشید.» اما آمال موضع خود را از همان اول روشن کرده بود. در مقابل پسرعمویش گفت: «من تصمیم نهایی خودم را گرفته‌ام.» آمال درباره دوران زندگی‌اش با اسامه می‌گوید: «در تمام دوران زندگی‌ام با او، اسامه گاهی آخرهای شب به خانه‌ام می‌آمد. بدون اینکه یک کلمه با کسی حرف بزند برای ساعت‌های طولانی روی تخت خوابش دراز می‌کشید.» او در آن زمان داشت به «پروژه بزرگش» فکر می‌کرد. ساعت‌ها می‌نشست و به‌جز اندک مدتی نمی‌خوابید. تنها برای مدتی که فراتر از سه‌ساعت نمی‌شد ممکن بود حرف بزند. آمال می‌افزاید: «اگر با او صحبت می‌کردم عصبانی می‌شد. برای همین او را تنها به حال خودش می‌گذاشتم.» درآن دوره اسامه به شدت خسته و نگران بود. برای همین از داروهای آرام‌بخش استفاده می‌کرد. تا به این وسیله بتواند بر اعصابش مسلط باشد. هفته‌ای یک شب را با آمال می‌گذراند. این امتیازی بود که فقط او داشت و بقیه زنانش از آن محروم بودند. از خوش‌شانسی سایر زنان بن‌لادن این بود که گاه یک یا دوبار برای شرکت در مراسمی به کابل می‌رفتند. آنجا می‌توانستند به همراه بچه‌هایشان پرسه‌ای بزنند. در این سفرها معمولا خودروهای مملو از گارد و سلاح آنها را همراهی می‌کرد. گاه نیز به دیدار عزت همسر ایمن الظواهری می‌رفتند. او با همسرش در محله وزیر اخبان‌خان زندگی می‌کرد؛ جایی که هیات‌های دیپلماتیک و وزارتخانه‌های افغانستان قرار داشت. آن دو در یک خانه زیبا و راحت که مربوط به دوران استعمار افغانستان بود، زندگی می‌کردند. به‌خصوص آنکه دختری داشتند که باید به نیازهای ویژه‌اش پاسخ داده می‌شد.
شروع دلهره
رفتن خانواده الظواهری از شهر قندهار یک تصمیم استراتژیک بود. از زمان حمله‌ای که در سال ٢٠٠٠ توسط یک فرد انتحاری علیه زیردریایی یواس‌اس‌کول آمریکا در سواحل یمن صورت گرفت، اسامه بن‌لادن تصمیم گرفته بود سازماندهی شبکه القاعده را از نو طراحی کرده و تخم‌مرغ‌هایی را که در یک سبد گذاشته بود، جدا کند. برای چند ماه، از دیدارهای بن‌لادن با همسرانش به‌شدت کاسته شد. آمال در این‌باره می‌گوید: «هفته‌ای یک بار یا حتی گاه سه‌هفته یک‌بار فقط به دیدن من می‌آمد. وقتی هم می‌آمد می‌گفت خسته است و با ملاعمر و رهبران طالبان مشکلاتی پیدا کرده است.» اسامه هرگز رفتاری را که ملاعمر با او در حیاط خانه‌اش داشت، فراموش نمی‌کرد. به نظر می‌رسید شمارش‌معکوس شروع شده است. آمال در این‌باره می‌گوید: «به من گفت بیم آن دارد که طالبان علیه او کودتا کند و بخواهد از شرش خلاص شود. ایالات‌متحده به آنها فشار می‌آورد تا از چنگ ما خلاص شود.» در ماه آگوست آن سال، هوای قندهار به‌شدت گرم و طاقت‌فرسا بود. آمال از این مساله رنج می‌کشید. او همزمان داشت انتظار تولد نخستین بچه‌اش را می‌کشید. شرایط بسیار سخت بود. ماموریت به اتمام رسیده بود و دقیقا در آن زمان بود که شیخ رشاد و همسرش تصمیم گرفتند از افغانستان بروند. می‌گوید: «من از آنها خواستم سلامم را به خانواده برسانند و بگویند که نگران من نباشند چون من حالم خوب است و هنوز به دنبال رویایم هستم.»
خداحافظی نجوا
اما در مقابل، نجوا خیلی نگران و به‌هم‌ریخته بود. تمام توان و جراتش را جمع کرد و از همسرش خواست تا به سوریه برگردد.
جواب داد: نجوا می‌خواهی بروی؟
- بله دوست دارم به سوریه نزد مادرم بروم.
- مطمئنی؟
- بله مایلم به سوریه بروم.
- موافقم نجوا، می‌توانی بروی.
اسامه در حالی که اندوه قلبش را درهم می‌فشرد پاسخ داد. بعد اضافه کرد: «دنبال کارهایت خواهم بود. کمتر از یک هفته خواهی رفت.»
اسامه خارج شد. دوباره برگشت تا بگوید: «نجوا، من هرگز تو را طلاق نمی‌دهم. اگر روزی شنیدی که تو را طلاق داده‌ام، ابدا باور نکن!»

0 replies:

Post a Comment