Sunday, February 9, 2014

بن لادن - قسمت دهم - سخت‌گیری به فرزندان

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

اسامه پدری کاملا گرفتار بود که بیشتر مواقع از خانه دور می‌شد. اما زمانی که در خانه بود و حوصله‌اش را داشت با بچه‌ها می‌نشست تا برای آنها داستان‌هایی از جبهه و جنگ بگوید... با آنها رفتاری جدی داشت و بچه‌ها نیز او را به‌صورت یک پهلوان غول‌آسا می‌دیدند. به‌خصوص وقتی از یکی از ماموریت‌های مشکل خود تعریف می‌کرد یا اینکه چگونه او و دوستش عبدالله عزام به کمک یکدیگر توانسته بودند یک حمله موشکی را دفع کنند؛ حمله‌ای که با کمک بالگردهای اتحاد شوروی صورت گرفته بود.
اسامه می‌گفت موفق شده است فرار کند و در غارهای کوهستان پنهان شود. همراهش نیز در غار دیگری خزید اما در آنجا زندانی شد چون در اثر تخریب در غار بسته شده بود. سپس اضافه می‌کرد: «می‌دانید بعد از آن چه اتفاقی افتاد؟ یک معجزه!! خداوند موشک دیگری فرستاد که دقیقا ورودی غاری را که عبدالله عزام در آن پناه‌ گرفته بود، هدف قرار داد و در نتیجه او از آن زندان تاریک آزاد شد و توانست خودش را از آنجا خارج کند.
اسامه نسبت به فرزندانش صبر و حوصله کمی داشت. برعکس مادر که در این رابطه بسیار صبور بود. با این حال عمر درباره پدرش می‌گوید: «هرگز نشنیدم بر سر مادرم یا یکی از خواهران و برادرانش یا خواهرانم فریاد بکشد کمااینکه هرگز ندیدم زنی را بزند. فقط اگر می‌زد، فرزندان ذکورش بود که می‌زد.»
اسامه بچه‌هایش را اگر اشتباهی مرتکب شده بودند، تنبیه می‌کرد. همچنین به آنها اجازه نمی‌داد از کولر یا جریان برق بیش از حد نیاز استفاده کنند. گاه نیز به خاطر اینکه مادرشان دستور نداده و به بچه‌ها سخت نگرفته بود تا این مسایل را رعایت کنند به او ایراد می‌گرفت. افراد خانواده فقط زمانی احساس خوشبختی می‌کردند که به مزرعه می‌رفتند؛ مزرعه‌ای که اسامه آن را در جده ساخته بود و زمینی پهناور داشت. آنجا در کنار چند اتاق یک مسجد و چند اسطبل نیز ساخته شده بود. اسامه صدها درخت آنجا کاشته بود. همچنین تعدادی نخل با انواع گوناگون و نیز یک‌واحه مصنوعی که در آن نیشکر و گیاهان آبی کاشته بود.
ازدواج دوم
نجوا منتظر کودک پنجم خود بود که به او خبر رساندند اسامه قصد دارد دوباره ازدواج کند. او نگران شد و از خود پرسید مگر آنچنان که نجوا با او احساس خوشبختی می‌کند، اسامه با او احساس خوشبختی نمی‌کند؟ اسامه روی صندلی‌های دانشگاه ملک عبدالعزیز نشسته بود که با دوست و داماد آینده‌اش جمال خلیفه نشسته و درباره ازدواج دوم خود صحبت می‌کرد. در خانه تلاش کرد نجوا را در این‌باره قانع کند. البته بعد از چند ماه جروبحث اینطور کارش را توجیه کرد که هدفش از ازدواج دوم به دنیاآوردن طرفداران بیشتر است!! اسامه با یک زن سعودی به نام خدیجه‌شریف آشنا شده بود. او زنی وابسته به خانواده‌ای محترم بود که نسب او به پیامبراسلام(ص) می‌رسید. وی تقریبا 9سال از اسامه بزرگ‌تر بود. زنی تحصیلکرده که در مدرسه دخترانه جده به تدریس اشتغال داشت. نجوا تا مدت‌ها چهره این هووی خود را ندید. چون اسامه او را حتی به مراسم عروسی‌اش دعوت نکرد. با این حال در داخل همان ساختمان بزرگی که نجوا ساکن بود یک آپارتمان را نیز به او اختصار داد. دومین غافلگیری‌ای که در انتظار نجوا بود به املاک او مربوط می‌شد. چون اسامه تصمیم گرفته بود طبق شریعت اسلامی بین دو همسرش در عشق، وقت، ثروت و عدالت را برقرار کند. پذیرش این زن دوم داشت برای نجوا به یک پشیمانی بزرگ تبدیل می‌شد. به‌خصوص اینکه اسامه غیبت‌هایش طولانی می‌شد. با این حال نجوا تنها یک راه‌حل را در مقابل خود می‌دید و آن توافق با همان زنی که کودکانش به او «خاله» می‌گفتند. از آن پس نجوا به دلیل تنهایی به صورت روزمره با او دیدار می‌کرد و حتی گاه با هم غذا می‌خوردند. به‌نظر می‌رسید ورود این «دوست» می‌تواند موهبتی الهی برای نجوا باشد. پس از آن بود که اسامه تصمیم گرفت خانواده‌اش را به پاکستان منتقل کند.
کشف ناشناخته‌ها
سال 1983 بود که تمام افراد خانواده اسامه ازجمله فرزندان، نجوا و خدیجه هواپیمایی گرفته و روانه پیشاور شدند. به این ترتیب بود که نجوا توانست ناشناخته‌های دیگری را کشف کند و بداند چه چیزی شوهرش را از چهارسال پیش به خود مشغول کرده است. نجوا بعد از دیدن اردوگاه پناهندگان پشتونی که از افغانستان آمده بودند، وارد ویلای اسامه شد. بعد از آن بود که او به همراه خدیجه سه‌تابستان را در پاکستان گذراند بدون اینکه بداند اسامه با چه کسانی رفت‌وآمد می‌کند. به دلیل شروع سال تحصیلی، خانواده باید به جده بازمی‌گشت. از این‌رو اسامه تصمیم گرفت همه را بعد از تعطیلات تابستان برگرداند. اما این بار سفر دشوار بود. به‌خصوص برای نجوا که به خاطر حاملکی ششم خیلی رنج می‌کشید.
نجوا یک پسر دیگر به دنیا آورد. اما یک‌بار دیگر غافلگیر شد چون شنید که اسامه تصمیم گرفته است برای بار سوم ازدواج کند! عروس فردی بود که این‌بار نجوا تمایل داشت خودش او را انتخاب کند. می‌گوید: «قلبم مرا تحریک می‌کرد تا برای او عروسی پیدا کنم که از من بیشتر دوستش داشته باشد!»

0 replies:

Post a Comment