Friday, February 7, 2014

بن لادن - قسمت نهم - بازگشت «اسامه»

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

اما سه ماه پیش از اینکه اسامه خانه را ترک کند تلاش کرد تمام مایحتاج خانواده را تامین کند. بنابراین در جده ساختمانی خرید که دارای 12آپارتمان و در نزدیکی منزل مادرش بود. نجوا درباره این ساختمان می‌گوید: «من از حجم آن ساختمان شگفت‌زده شده بودم. گفتم در اینجا می‌توانم بچه‌های بیشتری به دنیا بیاورم تا هر کدام در یکی از این آپارتمان‌ها ساکن شوند.» اتاق‌ها خالی و وحشتناک بود. در بعضی از آنها یک فرش ایرانی سنتی و کوچک پهن شده بود و در کنار دیوارها هم چند پشتی. اما به‌زودی نجوا از زندگی در این خانه بزرگ مایوس شد. خودش می‌گوید: «دوست داشتم خانه‌ای زیبا و پر از اثاثیه داشته باشم. از آن گذشته... فقط خدا می‌دانست که اسامه کی از پاکستان برمی‌گشت.» این ساختمان هرگز به آن ساختمان شیکی که نجوا طی سال‌های اول زندگی آرزویش را داشت تبدیل نشد. همین‌طور زندگی نجوا و اسامه دیگر هرگز به آن حالت طبیعی برنگشت. از آن تاریخ اسامه بن‌لادن به کسی تبدیل شد که بیشتر ترجیح می‌داد خارج از عربستان‌سعودی زندگی کند.نجوا تنها کسی نبود که از غیبت اسامه ناراحت بود. علیاء مادر اسامه نیز به‌خاطر رفتن ناگهانی فرزندش شوکه شده بود. اما اسامه که روزی تصمیم گرفته بود دریک ماموریت ساده به پاکستان رفته و از مبارزان مسلحی که علیه شوروی می‌جنگیدند حمایت کند، کارش به آنجا رسید که خود سلاح برگرفت تا در کنار آنها بجنگد. خالد بطرفی درباره نجوا می‌گوید: «او حالش بد شده بود. به‌خصوص وقتی شنید روس‌ها علیه افغان‌ها از گازهای شیمیایی استفاده کرده‌اند. از آن زمان پیوسته چشمش به تلویزیون یا گوشش به رادیو بود و منتظر اینکه نکند خبر بدی بشنود.» علیاء، مادر شوهرش تلاش کرد او را از نگرانی در آورد. یکی از خواهران نجوا می‌گوید مادر بن‌لادن خیلی تلاش کرد مانع رفتن پسرش شود. دوست داشت او در عربستان بماند. اما اسامه گوشش بدهکار نبود. وقتی مادر فهمید مساله به اعتقاد و ایمان راسخ و تزلزل‌ناپذیر او بستگی پیدا کرده است دیگر رهایش کرد و تنها گفت: «خدا حفظش کند.» زمانی که اسامه داشت در جبهه با روس‌ها می‌جنگید، نجوا به رتق و فتق امور خانه و پرستاری از بچه‌ها می‌پرداخت و در همان حال انتظار فرزند جدیدش را می‌کشید تا متولد شود. سرانجام خبر به اسامه رسانده شد که احتمالا در فلان تاریخ فرزندش متولد خواهد شد. هدف از این کار بیشتر تشویق او به بازگشت به وطن بود. نجوا می‌گوید: «وقتی به اسامه گفتم باید به بیمارستان بروم خیلی خوشحال شد. انگار خبر اولین فرزندش را می‌شنید. خودش را رساند. گویی ماموریت داشت که شخصا مرا سوار اتومبیل کرده و به بیمارستان برساند.» یک‌بار دیگر اسامه در کنار نجوا قرار گرفت و آن زن به رغم اینکه درحال زایمان بود احساس کرد خوشبخت‌ترین زن جهان است.
تولد عمر
اسامه نیز از تولد این فرزند تازه که چهارمین آنها بود احساس خوشحالی می‌کرد. بر او نام «عمر» گذاشت. پیوسته به همسرش می‌گفت فرزند چهارم برکت خداست. اما این حالت خوشحالی و شادمانی برای فردی مثل او که درگیر نزاعی سخت در آن سوی مرزها بود کافی به‌نظر نمی‌رسید. تحولات افغانستان او را به یک مجاهد ستیزه‌جو تبدیل کرده بود. نجوا، نیاز مبرمی داشت که چیزی او را به‌خصوص بعد از اینکه با چهار بچه تنها مانده بود تسلی دهد. یک روز دید موهای خرمایی اندکی بر روی سر فرزند کوچکش روییده است. تصمیم گرفت آنها را شانه کند و ببافد. حتی بعد تصمیم گرفت برایش گیسو بگذارد و دامن بدوزد و... . ناگهان احساس کرد این بچه برایش تبدیل به یک مانکن لباس شده است. برای این پسر دامن‌های رنگارنگ و مختلفی دوخت. خودش را گول می‌زد که عمر یک پسر بچه کوچک است و وقتی بزرگ شد هرگز اینها را به یاد نخواهد داشت. مدتی گذشت تا اینکه اسامه دوباره از پیشاور برگشت. ناگهان دید فرزندش عمر درحالی که موهای بلندی دارد و دامن پوشیده وارد اتاق شد. نجوا درباره این ملاقات می‌گوید: «چشمانم به‌دنبال اسامه بود. می‌خواستم ببینم چه می‌کند. اسامه به آرامی نزدیک پسرش نشست. انگشتانش را روی دامن بچه گذاشت، نگاهی به همسرش انداخت وخطاب به آن بچه گفت: «عمر تو پسری. پس چرا دامن دخترها را پوشیده‌ای، موهایت را مثل دخترها بافته‌ای. عمر تو یک پسری»چند ثانیه گذشت که برای نجوا به مثابه چند ساعت بود خودش می‌گوید: «درواقع من جزو زنان سربه‌راه بودم. خودم را برای هرگونه برخورد بدی آماده کرده بودم. اما اسامه صدایش را هم بلند نکرد. درواقع دریافت که خانواده به خاطر غیبت‌های مکرر او دچار چه تاثرات روحی شده است. تنها سعی کرد با صدایی آرام و ملایم بگوید: نجوا، عمر پسر است. موهایش را بچین و به او لباس‌های یک پسر را بپوشان.» باوجود ترس نجوا و اینکه فرامین اسامه را بدون چون و چرا می‌پذیرفت وقتی اسامه رفت دوباره به این عادت برگشت. تعریف می‌کند که: «یک‌بار اسامه بی‌خبر به خانه آمد و دید من دارم برای عمر یک دامن قرمزرنگ می‌دوزم.» ابتدا سکوت کرد و بعد دستور داد همه دامن‌ها را جمع کرده و برای ولادت فرزند بعدی‌اش در یک کیف بگذارند. نجوا باید برای تسلی خاطر خودش دست‌به‌کار دیگری می‌زد. برای وقت‌کشی هیچ چیزی بهتر از تلویزیون پیدا نمی‌کرد. اما اسامه معتقد بود که نباید خانواده‌اش تصاویری را تماشا کنند که از تلویزیون پخش می‌شود. از این‌رو فقط به بچه‌ها اجازه می‌داد اخبار نگاه کنند. هرگاه هم خودش می‌خواست یک برنامه جدید نگاه کند بچه‌ها باید سکوت می‌کردند. نجوا روزبه‌روز دلتنگ‌تر و نگران‌تر می‌شد. به‌خصوص بعد از آخرین باری که اسامه از افغانستان برگشت. بدنش پر از زخم بود. درعوض می‌گفت یاد گرفته است چگونه هلیکوپتر را هدایت کند. نجوا می‌خواست از او سوال‌های دیگری بپرسد... اما اسامه به او اشاره کرد که یعنی... اینقدر فکر نکند!

0 replies:

Post a Comment