Wednesday, February 5, 2014

بن لادن - قسمت هفتم - همسری مطیع

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

احساس کردم الان است که خفه شوم. از خودم می‌پرسیدم آیا با این وضع می‌توانم وسط مردم راه بروم؟ رو کردم به اسامه و همین سوال را از او پرسیدم. در جواب لبخندی زد. به هر حال همسرم راضی بود. بگذریم که صحبت‌کردن ما با هم به‌خصوص از پشت آن نقاب خیلی عجیب‌وغریب شده بود.»
نجوا، در میان سایر زنان سعودی احساس می‌کرد دچار خفقان و فشار شده است. پیوسته از اینکه عبا روی خود بیندازد، اجتناب می‌کرد. وقتی می‌خواست در محافل سعودی‌ها راه برود محض احتیاط به کندی قدم برمی‌داشت.
نجوا به‌سرعت توانست غذاهای موردعلاقه اسامه را یاد بگیرد. او غالبا دوست داشت بادنجان شکم‌پر بخورد. تمام تلاش خود را صرف آن می‌کرد که غذای سالم و مقوی برای اسامه درست کند به نحوی که بتواند در طول روز دوام بیاورد. او هنوز در دوره دبیرستان تحصیل می‌کرد. هر روز صبح زود لباس مدرسه خود را می‌پوشید و به دبیرستان «الثغر» که ملک فیصل آن را تاسیس کرده بود، می‌رفت. همچنین در یک شرکت خانوادگی کار می‌کرد و برای نخستین‌بار در 18سالگی بود که مامور نظارت بر یکی از پروژه‌های آن شرکت شد. به او ماموریت داده شده بود بر پروژه‌ای نظارت کند که تا جده چند ساعت فاصله داشت. سال 1977بود که از دبیرستان فارغ‌التحصیل شد.
اسامه می‌توانست مسافت‌های طولانی را با استفاده از هواپیما برود و بیاید. اما بعد از حادثه‌ای که باعث مرگ پدرش شد دیگر تمایلی به سوارشدن بر هواپیما نداشت. خودش شخصا اتومبیل می‌راند و با سرعت هم رانندگی می‌کرد. به نجوا می‌گفت: «نگران نباش... . دورزدن و پیچیدن ساده و بی‌خطر است. یادت نرود که این جاده‌ها را پدرم شخصا خودش درست کرده است. بنابراین بهترین جاده‌هاست.»
زنان برای چای‌خوردن دور هم جمع می‌شدند تا درعین حال از آخرین خبرهای خانواده حاکم مطلع شوند. در این جلسات زنانه گاه قرائت قرآن و حدیث و صحبت از مد هم پیش می‌آمد. نجوا خیاط و طراح خوب و مبتکری بود. می‌گوید: «دامن‌های زیبا و ساده‌ای می‌دوختم. مدل‌های خودم را از روی مجلات برمی‌داشتم.
بعد روی کاغذ خیاطی آنها را ترسیم می‌کردم.» اما تهیه لوازم خیاطی برای نجوا یک مشکل بزرگ بود. چون خودش به‌تنهایی نمی‌توانست برای خرید آنها به بازار برود. از این‌رو برای برطرف‌کردن اینگونه نیازها همیشه مجبور بود به راننده یمنی خودشان زحمت بدهد. نجوا روزگار را به همین شیوه سپری می‌کرد تا اینکه یک شب اسامه آمد. آن شب آن دو تا دیروقت‌های شب با هم صحبت می‌کردند.
اولین فرزند
یک سال بعد از ازدواج، هیکل نجوا دیگر خیلی تغییر کرده بود. این دختر نوجوان منتظر نخستین فرزندش بود. هنوز 17سال بیشتر از عمرش نمی‌گذشت. اسامه با شنیدن این خبر، غرق در شادی شد. امیدوار بود نخستین فرزندش پسر باشد. اما برعکس او نجوا دوست داشت نوزادش یک دختر باشد. می‌گوید: «مایل بودم بچه‌ام دختر باشد تا بتواند دامن بپوشد و موهایش را ببافم.» دوران حاملگی به مدت 9 ماه سپری شد. موعد مقرر فرا رسید و کودک در خانه به دنیا آمد. نجوا دردهای زیادی را متحمل شد. اسامه به او قول قطعی داد که دفعه بعد را در خانه زایمان نخواهد کرد. گفت: «از این به بعد نجوا فرزندش را در بیمارستان به دنیا می‌آورد.» سال 1976بود که عبدالله بن‌لادن به دنیا آمد. یک‌سال بعد دومین فرزند اسامه به‌دنیا آمد و سومین فرزند او نیز در سال 1979 به دنیا آمد. پدر جوان هنوز 22سال بیشتر از عمرش نمی‌گذشت و در دانشگاه ملک عبدالعزیز مدیریت و اقتصاد می‌خواند.
به نجوا چشم می‌دوخت و تا آنجا که می‌توانست به تمایلات نجوا پاسخ می‌داد. همین مساله موجب می‌شد تا نجوا احساس کند با پذیرش این ازدواج بهترین کار را کرده است. می‌گوید: «چقدر دوست داشتم تا ابد این خوشبختی ادامه می‌یافت.» اما در پشت این ظواهر حقیقت دیگری نهفته بود. «کارمن بن‌لادن» همسر سوییسی یکی از برادران بن‌لادن می‌گوید آن مادر جوان از فشارهای عصبی رنج می‌برد. بچه کوچکش دایما گریه می‌کرد: «تشنه‌اش بود و نجوا تلاش می‌کرد با یک قاشق کوچک به او آب بدهد. اما آن بچه خیلی کوچک و ناتوان بود.» کارمن، زنی پرشیر بود. به نجوا پیشنهاد داد تا به آن بچه شیر بدهد اما نجوا نپذیرفت و گفت این بچه آب نمی‌خواهد.  کارمن می‌گوید از یکی از خواهرشوهرهایش شنیده که اسامه قبول نمی‌کرد برای همسرش یک زن شیرده استخدام کند. نجوا نیز جز این چاره‌ای نداشت که از اوامر شوهرش پیروی کند. او به خاطر همان بچه خیلی رنج کشید و درنهایت توانست با یک پستانک او را ساکت کند.
آن موقع کارمن با شوهرش صحبت کرد تا اسامه را راضی کند که باید یک زن شیری برای کودکش استخدام کند اما شوهرش قبول نکرد.

0 replies:

Post a Comment