Monday, February 3, 2014

بن لادن - قسمت چهارم - ازدواج اسامه با دختر خاله‌اش

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

خودش می‌گوید: «اسامه بچه‌ای خجالتی، خوش‌قلب و خیلی حرف‌گوش‌کن بود. من تلاش کردم در او نهال محبت و ترس از خدا و احترام به دیگران و همسایگان و استادانش را غرس کنم.»
بعدها علیاء برای باردوم با مرد دیگری ازدواج کرد که در مجموعه بن‌لادن کار می‌کرد و محمد‌العطاس نام داشت. این مرد گرچه تلاش می‌کرد خانواده و فرزندانش را دوست داشته باشد اما هرگز نتوانست جای خالی پدر را برای اسامه پر کند. اسامه بعدها به خانه خاله‌اش غانم رفت. او به مدت دوسال در لاذقیه تحصیل کرد. استاد انگلیسی‌اش که هنوز او را به یاد دارد، می‌گوید: «فقدان پدر روی او اثر خیلی زیادی گذاشته بود. او خیلی تنها بود.»
لاذقیه
آن زمان نجوا تغییراتی را که در زندگی این پسر جوان رخ داد، مشاهده می‌کرد. اسامه هنوز 10سالگی را رد نکرده بود. نجوا می‌گوید: «خیلی کم حرف می‌زد. سال‌ها گذشت اما او به‌ندرت از آن اتفاق حرف می‌زد.» سلیمان که برادر نجوا بود درصدد آن برآمد به این پسرجوان نخستین درس‌های دینی را دهد تا شاید از این حالت افسردگی خارج شود. وی می‌گوید: «اسامه پیوسته می‌گفت دوست دارد هرچه زودتر بزرگ شود تا بتواند جانشین پدر شود. خیلی مشتاق این بود که دست به‌کار شود.»
نجوا، وقتی به نوجوانی رسید مانند همه نوجوانان بر ضد لباس‌های سنتی و تحمیلی از سوی مادرش قیام کرد زیرا به جای آنها لباس‌های مدرن و رنگارنگ جدید را ترجیح می‌داد. وقتی تابستان آمد خودش را از تمام دامن‌های بلند یا پیراهن‌هایی که دستانش را تا مچ می‌پوشاند، خلاص کرد. خودش از آن دوران می‌گوید: «قلبم برای ارتباط با اسامه پر می‌زد. من همه‌چیز او را دوست داشتم. ظاهرش را، آن آرامشی که داشت، نحوه رفتارش با دیگران و قدرت شخصیتش را. اما هرگز ما احساساتمان را برای هم نگفتیم و هرگز صحبتی از ازدواج نداشتیم.»
به‌نظر می‌رسید اسامه از بودن در لاذقیه راضی شده است. می‌گویند در آنجا پیوسته به سراغ جزیره‌ای می‌رفت که در وسط یک دریاچه بود و با خانه خاله‌اش چندان فاصله‌ای نداشت. این واحه را خیلی دوست داشت. یک‌بار از سلیمان برادر نجوا پرسید چطور می‌شد که می‌توانست خانه‌ای بخرد تا در آن زندگی کند.
تابستان 1966
خانواده غانم هر تابستان از اقوامی که از جده می‌آمدند استقبال می‌کرد. خانم این خانواده آشپز ماهری بود که سه‌پسر و دودختر داشت. خانم غانم برای استقبال از خانواده خواهرش آماده می‌شد و از پیش ظروف زیادی را آماده می‌کرد. همچنین باغی که مخصوص پذیرایی از میهمانان بود. از آنجا که او زنی سنتی بود، حجابش اجازه نمی‌داد تاری از موهایش معلوم باشد. معمولا لباس‌هایی را می‌پوشید که از سر تا روی پایش را می‌پوشاند.
اما خواهرش علیاء که برای یک مرخصی تابستانه به سوریه می‌آمد از این باغ برای نشان‌دادن لباس‌های مد روزش استفاده می‌کرد. بنابراین دامن‌های شیک می‌پوشید و حجاب سبک‌تری نسبت به خواهرش داشت. لباس‌هایش به لحاظ رنگ و شکل کاملا متنوع بود. نجوا آخرین بچه خانواده غانم بود و تقریبا هشت‌سال از عمرش می‌گذشت. پسرخاله‌اش اسامه یک‌سال از او بزرگ‌تر بود و هر تابستان انتظار را می‌کشید تا بیاید. آن دو بر ساحل می‌دویدند و با هم بازی می‌کردند. گاه اسامه برای این دختر خوشه‌های انگور تازه می‌چید تا به خانه ببرد. شهر لاذقیه به این دو کودک اجازه می‌داد تا در کنار هم راحت باشند. نجوا یک دانش‌آموز کوشا و یک بازیکن ماهر تنیس بود؛ کسی که به مرور به پوشیدن دامن‌های بلند روی آورد تا وقتی می‌پرد دیگر ساق‌هایش معلوم نباشد. ساعت‌ها تمرین می‌کرد و می‌کوشید در بازی هم مثل درس‌هایش موفق باشد. برادر نجوا، سلیمان هنوز دیدارهای اسامه را به یاد می‌آورد. می‌گوید طبیعت، شکار، شنا و اسب‌سواری را دوست داشت. اما همین پسرخاله خجالتی یک‌روز تصمیم گرفت با محرمات و تابوهای خانواده مقابله کرده و به همراه نجوا به دمشق پایتخت سوریه برود.
عشق و ازدواج
برای توضیح ازدواج اسامه و نجوا دخترخاله‌اش باید به سال 1974 برویم، یعنی زمانی که آن دو به طور رسمی ازدواج کردند. نجوا فقط 14سال داشت. علیاء از این ازدواج خیلی شادمان بود. ولی مادر نجوا با آن مخالفت می‌کرد و امید داشت که دخترش جواب رد دهد. یک‌بار به دخترش گفت: «تو الان نزدیک من هستی اما اگر به عربستان بروی آن وقت دیدارت برای من سخت می‌شود.» نجوا می‌دانست که مادرش حق دارد. وقتی بچه بود به بلندی دامن مادرش ایراد می‌گرفت و آن را مسخره می‌کرد. اما بعدها وقتی همسر اسامه شد نقاب (روبنده) می‌زد. یک‌بار که مادرش به او ایراد گرفت در جوابش گفت: «این زندگی من است، این منم که آن را تعیین می‌کنم. من او را دوست دارم و می‌خواهم با او زندگی کنم.» سال 1974 مراسم ازدواج اسامه و نجوا برگزار شد. نجوا می‌گوید: «دامن سفید و شیکی پوشیده و موهایم را بافته بودم. می‌دانستم که آن‌روز خوشگل شده‌ام. دوست داشتم قیافه‌ام همان‌طوری باشد که شوهرم می‌خواهد.» جشن عروسی در ویلای بزرگ متعلق به خانواده غانم برگزار شد. مردان و زنان جدا از هم نشسته بودند. در پایان مراسم از همه دعوت شد تا شامی سنتی میل کنند؛ شامی مرکب از گوشت ‌کباب‌شده و دلمه برگ انگور. «خوراکی‌های زیادی بود. اما من گرسنه نبودم. هر روز و شب برای من مثل یک رویا بود. چون بالاخره توانسته بودم با مردی که دوستش داشتم، ازدواج کنم.»

0 replies:

Post a Comment