Sunday, February 23, 2014

بن‌لادن - قسمت بیست و یکم - دهمین فرزند

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

از شانس خوب نجوا اینکه او دهمین فرزندش را که یک دختر دیگر بود در جلال‌آباد به‌دنیا آورد. مادر و فرزند به‌رغم همه ضعف‌ها و کاستى‌ها سالم و تندرست بودند. آن زمان اسامه تصمیم گرفت مقر رهبری جدید را به خارج از شهر منتقل کند.
مقری که بر آن نام «ستاره جهاد» گذاشته بود. این مقر شامل یک مجتمع مسکونی بود که در آن حدود ۲۵۰ نفر زندگی مى‌کردند. هر خانواده‌ای در یک اتاق مخصوص. اما اسامه سه‌اتاق داشت که هرکدام برای یکی از همسرانش در نظر گرفته شده‌بود. آنروزها دیگر اسامه بنلادن در مرکز فرماندهی گروه القاعده قرار گرفته بود. فضاهای کافی برای آموزش جوانان در نظر گرفته شده بود. زنان شاید از این نظر احساس خوشایندی داشتند که زندگی روزمره‌شان با یک مبارزه مسلحانه گره خورده بود. در ابتدای سال 1997 بود که بن‌لادن نخستین عملیات خود را در چارچوب مبارزه با ائتلاف شمال به رهبری احمد‌شاه مسعود شروع کرد. نجوا و خیریه و سهام سعی مى‌کردند با صحبت‌ها و دیدارهای‌شان به‌خصوص با زنان سایر مجاهدان خستگیشان را بیرون کنند. در آنجا بود که زنان بن‌لادن با همسر یک مبارز کانادایی آشنا شدند. دخترش زینب نام داشت. این دختر هنوز هم زنان بن‌لادن را به یاد دارد و مى‌گوید: «آنها از قید و بندهای متعدد گلایه مى‌کردند. برای همین ما با آنها رابطه گرمی نداشتیم. نمى‌توانستیم نزدشان برویم یا آزادانه از نزد آن‌ها برگردیم. چون در تمام احوال تحت کنترل شدیدی قرار داشتند.» اسامه اما خیلی پرشور بود. به خاطر اقامتش در این خانه احساس خوشحالی میکرد؛ تا آنجا که بقیه تصور مى‌کردند رئیس خانواده گویی در یکی ازگران‌ترین قصرهای دنیا زندگی می‌کند. قصری که اطرافش با سیم‌های خاردار احاطه شده بود تا محفوظ بماند. در آن تنها یک شیر آب بود که هم برای قضای حاجت و هم شستن ظروف استفاده میکردند. اسامه باید به خوردن خرما و نان و عسل اکتفا میکرد. هرروز باید مثل گوسفندی که آماده ذبح کردن است، آماده باشد. نجوا هم فهرست غذایی مشخصی برایش تدارک میدید. خودش میگوید: «غذای ما تخم‌مرغ، تخم‌مرغ و تخم‌مرغ
بود! گاهی هم برنج!» در طول دوران اقامتشان در افغانستان بود که زنان بن‌لادن از عباهای سنتی‌شان دست کشیدند و به جای آن لباس افغانی پوشیدند. اسامه شخصا به آنها آموزش سلاح داد تا اگر اتفاقی افتاد و به اردوگاه حمله‌ای شد بتوانند از خودشان دفاع کنند. برای نخستین‌بار بود که این زنان خود را در یک میدان جنگ واقعی احساس میکردند. برای نخستین بار بود که ناامیدی و ترس آنها را فرا گرفته بود. نجوا نگران بچه‌هایش بود و به خاطر آنها بیشتر می‌ترسید. به‌خصوص به خاطر عمر. چون کمی بزرگ شده بود و به او به عنوان یک مرد جنگی نگاه می‌کردند. مها السمناح و همسر کانادایی‌اش به همراه دخترشان زینب معمولا در مراسم ازدواج و عروسی بود که با خانواده بن‌لادن تماس میگرفتند. چون آنها خیلی کم در حلقه‌های آموزشی که در آنجا تشکیل می‌شد حضور پیدا می‌کردند. مها در این‌باره میگوید: «حلقه‌های درسی معمولا دوساعت طول می‌کشید و هفته‌ای یک‌بار برگزار میشد. زنان بن‌لادن حق شرکت در این کلاسها را نداشتند. آنها فقط یک بار در هفته حق داشتند از خانه خارج شوند.» با این حال، زنان بن‌لادن حق خود را برای رفتن و آموزش دروس قرآنی حفظ کرده بودند. همچنین به آنها اجازه داده شده بود با زنان اردوگاه دیدار داشته باشند. مها در اینباره میگوید: «گروهی از زنان بودند که گاه‌گاهی برای خرید مایحتاج خانه به بازارچه‌ای محلی میرفتند. ما هم به همین منظور به آنجا میرفتیم.»
وی می‌افزاید: «من شیفته زنان بن‌لادن بودم. چون می‌دانستم آنها به خانواده‌های خیلی ثروتمندی تعلق دارند اما درعین حال زندگی ساده‌ای را آنجا تجربه میکنند. من در مقایسه با آنها حکم یک ملکه را داشتم. چون در خانه‌ای زندگی
میکردم که حداقل آب و برق داشت!» اما همه همسران بنلادن به صورت یکسان مورد توجه نبودند. مها و زینب دخترش می‌گویند که آنها بیشتر به خیریه علاقه‌مند بودند. تقریبا همه زنان میتوانستند با او صحبت کنند. او طوری رفتار می‌کرد که هیچ زنی در کنارش احساس معذوریت نمیکرد. مها میگوید: «او فن خوب گوش کردن به بقیه زنان را خوب میدانست. ما می‌دانستیم که هر لحظه ممکن است همه آنچه را در اطرافمان است، فروریزد و نابود شود. همین امر ما را دچار نومیدی و یأس میکرد. اما او قادر بود روحیه همه ما را بالا ببرد و اجازه ندهد ناامید شویم.»

0 replies:

Post a Comment