Thursday, February 20, 2014

بن لادن - قسمت بیستم - مخالفت با اسامه؟ هرگز!

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

نجوا هرچه به آن کوهستان نزدیک مىشد بیشتر حیرت مىکردد. وقتى به خانه جدیدش رسید کاملا دهشتزده شده بود. خودش مىگوید: «وقتى به من گفتند این خانه جدید توست باورم نمىشد. اسامه نه درگذشته به دلیل چیزهایى که بر سر من آمد عذرخواهى کرده بود و نه آن‌ روز!»
براى همین نجوا پاک افسرده شد. کودکانش نیز از تنهایى رنج مىبردند. براى همین از او خواستند موضوع را به پدرشان بگوید. «مادر عزیز. ما هرگز پدرمان را نمىبینیم. آیا ممکن است با او صحبت کنى و بگویى که به ماهم توجه کند؟»
نجوا به فرزندانش قول داد در این‌باره دخالت کند. هرچند هرگز در طول زندگى‌اش جرات مخالفت با اسامه را نداشت. سعى کرد به بچه‌ها اطمینان خاطر دهد ولى هرگز به آن‌ها نگفت که اسامه از مدتها پیش دیگر نقشه‌هایش را براى او رو نمى‌کند. با این حال در آن خانه کوچک نمى‌شد رازهایى را پنهان کرد.
عمر مى‌گوید: «من مى‌دیدم که پدر دیگر اسرارش را به مادر نمى‌گوید. گویى در سال‌هاى نخست ازدواجشان بودند و با هم غریبه.» نجوا بهت‌زده و ناتوان به‌نظر مى‌رسید. به‌خصوص اینکه حامله هم بود. درباره آن دوران خودش مى‌گوید: «احساس مى‌کردم درتمام دنیا تنها هستم. یک زنى که همه او را فراموش کرده‌اند. شاید تعداد کمى در دنیا باشند که نجوا غانم بن‌لادن را بشناسند. پس هیچکس نمى‌تواند موجودیت مرا انکار کند.»
آن شب، عمر به مادرش خبرى داد که از این افسردگى بیرون آورد. به او گفت: «شما دوباره به مدینه برمى‌گردید. اما کى؟ سوالى بود که جواب نداشت. آیا او قبل از تولد فرزندش برمى‌گشت یا بعد از آن؟ این هم سئوالی بود که جوابی نداشت.»

0 replies:

Post a Comment