Friday, February 14, 2014

بن لادن - قسمت چهاردهم - علاقه به فوتبال

منبع: این متن ستونی از روزنامه شرق بوده که توسط محمد‌علی عسگری از روزنامه القبس کویت ترجمه شده و به صورت روزانه در روزنامه شرق به چاپ می‌رسید.

درخانه، بن‌لادن بازی‌کردن را قدغن کرده بود. در عوض به بچه‌هایش چند بز داد تا با آنها سرگرم باشند. حتی یکی از روزها غزال کوچکی را با خود آورد؛ مساله‌ای که نجوا را کاملا کلافه کرده بود. چون به بچه‌ها اجازه نمی‌داد آن را وارد خانه کنند. اما بچه‌ها به حرف او گوش نداده و حیوان زبان‌بسته را از راه پنجره وارد اتاق کرده بودند. فوتبال یکی از بازی‌های نادری بود که آن پدر سختگیر را اندکی نرم می‌کرد. در این باره عمر می‌گوید: «خوب یادم است روزی را که یک توپ با خودش به خانه آورده بود... من از دیدن این صحنه یکه خوردم. این مساله تا آنجا غیرمنتظره بود که او هم متوجه شده و لبخند می‌زد. اعتراف کرد که خیلی فوتبال دوست دارد و حاضر است با آنها بازی کند. گفت من حاضرم برای این کار وقت بگذارم» اما بازی دیگری که اسامه دوست داشت بازی راگبی بود. یک روز در هنگام این بازی بود که به زمین خورد و کتف راستش صدمه دید. بن‌لادن را به بیمارستان بردند و او ناچار شد آمپول کورتون تزریق کند. مدت شش‌ماه نیز مجبور شد برای بهبودی حالش خارج از پاکستان باشد. نجوا طبق معمول ترجیح می‌داد همسر در کنارش باشد اما بچه‌ها نظر دیگری داشتند. عمر در این‌باره ‌می‌گوید: «بردارانم دوست نداشتند. چون تحمل پدر را نداشتند. در عوض می‌خواستند به پاکستان بروند.» این همان کاری بود که دقیقا بن‌لادن کرد اما این بار وعده داد که نجوا را هم با خود خواهد ببرد. به استثنای مساله افغانستان، نجوا در کنار اسامه احساس خوشبختی می‌کرد. می‌گوید: «برای من مثل آفتاب روشن بود که او هم با من احساس خوشبختی می‌کند.»  این درحالی بود که اسامه با هر بار آمدنش نجوا را حسابی شوکه می‌کرد. چون او دیگر برخلاف بچه‌ها یک غزال کوچک را به خانه نمی‌آورد بلکه دست یک زن جدید را می‌گرفت و همراه خودش به خانه می‌آورد و آن وقت نجوا مجبور بود بخش دیگری از دارایی‌اش را با او تقسیم کند!
اسامه وقتی به جبهه جنگ در افغانستان برگشت، نجوا داشت یک بچه دیگر را به دنیا می‌آورد. بالاخره آرزوهای او تحقق یافت و خدا به وی دختری داد که نامش را «فاطمه» گذاشت. 13سال از ازدواج او با اسامه می‌گذشت و این ششمین فرزندشان به شمار می‌رفت. در تاریخ 15فوریه سال 1989 بود که روس‌ها تصمیم گرفتند بعد از 10سال جنگ، خاک افغانستان را ترک کنند. آن‌روز مصادف با سالروز تولد اسامه بن‌لادن بود که وارد سی‌ودومین سال عمر خود می‌شد.
خروج شوروی از افغانستان
اتحاد جماهیر شوروی به دنبال اصلاحاتی که میخاییل گورباچف پیشنهاد داد، تصمیم گرفت نیروهای خود را از خاک افغانستان خارج کند. برای روس‌ها دیگر تحمل ادامه یک جنگ با شرایط سخت غیرممکن بود؛ جنگ در سرزمینی دور و بدون چشم‌اندازی در آینده. بعد از خروج نیروهای ارتش سرخ، افغانستان آزاد شد اما به‌شدت متلاشی بود؛ نهادهای دولتی فروپاشیده و ملت افغان از هم گسیخته و تارومار. آن زمان اسامه دیدارهای خود به پاکستان و افغانستان را متوقف کرد. چون روحیه نیروهای مجاهد بالا بود و دیگر نیازی به او احساس نمی‌شد. نجوا یک‌بار دیگر امیدوار شد که زندگی‌اش دارد به روال سابق برمی‌گردد. خودش می‌گوید: «بزرگ‌ترین هدیه برای من این بود که شوهرم برگردد و مثل یک پیمانکار دوباره به سراغ کارهای خودش برود. اینکه اسامه دیگر به جبهه و جنگ نرود.» زندگی عادی به حیات این زن بازگشت. در ابتدای سال1990 او هشتمین بچه‌اش را حامله شد. سهام، آخرین همسربن‌لادن نیز بچه سومش را حامله بود. نجوا احساس کرد دارد وضع حملش نزدیک می‌شود. سهام نیز همین‌طور. نجوا تعریف می‌کند: «با وجود فشار درد از این خنده‌ام گرفته بود که می‌دیدم اسامه دو همسر حامله‌اش را کمک می‌کرد تا آنها را در صندلی عقب اتومبیل جدید خود جای دهد!» آن دو زن تلاش می‌کردند در کنار هم به زور نفس بکشند. هر دو به‌شدت درد می‌کشیدند. اسامه جلوتر می‌رفت تا بخش تولد بیمارستان را برای همسرانش رزرو کند. به‌زودی او شاهد دو کودک جدید خود می‌شد که جمعیت خانواده بزرگ بن‌لادن‌ها را افزایش می‌داد. در پشت این حوادث شیرین اما زندگی خصوصی نجوا غم‌انگیز بود. یک سلسله ممنوعیت‌هایی را که اسامه بر او تحمیل کرده بود، آزار‌دهنده بود هرچند همه این تدابیر برای رشد کودکان در نظر گرفته شده بود.
آب‌خوردن ممنوع
اسامه شرط کرده بود در ابتدای تولد به بچه‌هایش اندکی آب داده شود. او بر این اصرار داشت که در غیر این صورت آنها فقط در صورت نیاز مطلق حق دارند آب بخورند. فرزندانش باید مقاوم بوده و قوانین صحرا را می‌شناختند. اینها قواعد و قوانین سختگیرانه‌ای بود که اسامه بر دختر و پسرانش به‌صورت کاملا یکسان تحمیل کرده بود. گاه برای چند ساعت بچه‌هایش را به صحرای سوزان می‌برد بدون اینکه به آنها اجازه دهد قطره‌ای آب بنوشند. آنها تا زمان برگشت حق نوشیدن آب را نداشتند. عمر می‌گوید: «تا آنجا پیش می‌رفت که به ما می‌گفت حتی نباید به آب فکر کنید!» گاه به برنامه‌های روزمره بچه‌ها تمرین‌هایی را اضافه می‌کرد، برای مثال تمرین بالارفتن از صخره. به گفته عمر «یک روز اسامه به فرزندانش گفت: من منطقه‌ای را انتخاب کردم که تپه‌های زیادی دارد. اما در آنجا هیچ امکانی برای نوشیدن آب نیست مگر بعد از اینکه کوهنوردی به پایان می‌رسید.» بچه‌ها سخت می‌توانستند با این پدر رقابت کرده یا حتی همراه شوند. «او به سبکی از تپه‌ها بالا می‌رفت و هیچ‌کس نمی‌توانست به گرد پایش برسد، هرچند جسمی قوی یا عضلاتی نیرومند نداشت.»

0 replies:

Post a Comment